آقا روح الله از ولادت تا رحلت (قسمت اول)؛ ماجرای ننه خاور و آقا روح الله

مبلغ/ هاجر خانم پس از زایمان بیمار شده بود. به کمک صاحبه خانم، خواهر شوهرش، برای روح الله دایه ای به نام ننه خاور پیدا کردند، ننه خاور به تازگی کودک دو ماهه اش به علت مریضی مرده بود و وقتی که به او پیشنهاد کردند، به روح الله شیر بدهد، جواب داد: چه بهتر از این، دایه سید اولاد پیغمبر می شوم.

به گزارش «مبلغ» به نقل از خبرگزاری حوزه، کتاب ماه تابان به قلم حسن کشور دوست به رشته تحریر درآمده و در آن به زندگی امام خمینی(ره) پرداخته است که بخش های گوناگون آن تقدیم نگاه شما خوبان خواهد شد.

مقدمه

امام خمینی (س) در سال ۱۲۸۱ در خمین به دنیا آمدند. در پنج ماهگی پدرشان را از دست دادند. دوره کودکی و نوجوانی را در زادگاهشان به سرپرستی عمه و مادرشان سپری کردند. دوره کودکی و نوجوانی را در زادگاهشان به سرپرستی عمه و مادرشان سپری کردند. در پانزده سالگی عمه و مادرشان فوت کردند. حدود بیست سال از عمر خود را در دوره حکومت قاجار سپری کردند. در این مدت شاهد ناامنی، غارت درگیریهای قبیله ای و طایفه ای در اواخر دوره حکومت قاجار بودند.

در نوزده سالگی راهی حوزه علمیه اراک شدند و سال بعد به قم هجرت کردند.

سال ۱۲۹۹ آغاز حکومت رضاخان، دست نشانده انگلیسی ها، بود، روح الله جوان، بیست سال دیگر از عمر خود را نیز شاهد حکومت زور و استبداد و خشونت بودند. ایشان اهانت به مقدسات اسلامی از جمله: کشف حجاب و زدودن چهره دین از جامعه و مردم را، با جان خود لمس ‍ کردند. آقا روح الله چهل سال داشتند که رضاخان به وسیله انگلیسی ها سرنگون شد و پسرش محمدرضا، دست نشانده آنان بر تخت سلطنت نشست.

محمد رضا پهلوی در ادامه اقدامات پدر، این بار اجرا کننده سیاستهای امریکا و وابسته کردن کشور به آنان بود. در این راستا طرحهایی مثل انجمنهای ایالتی و ولایتی، انقلاب سفید شاه و طرح کاپیتولاسیون به اجرا گذاشته شد. با اجرای این طرحها بتدریج اسلام از زندگی مردم دور می شد و رژیم به بهانه آباد کردن روستاها و آموزش به کودکان و نوجوانان روستایی و تأمین بهداشت آنان، بی بند و باری و فساد را در روستاها رواج می داد.

آقا روح الله که از جوانی مطالعه مبانی دینی در حوزه علمیه قم را آغاز کرده بودند، با تلاش شبانه روزی خود، علوم دینی را فرا گرفتند و در کنار دانش به تقوا و معنویت خود افزودند و در مدت کوتاهی در علوم دینی به سمت استادی رسیدند. در زمانی که حوزه فقط محل کسب مطالب دینی بود و کمتر در مسائل سیاسی دخالت می کرد؛ ایشان روح تازه ای به حوزه و روحانیون دمیدند و آنان را حیات سیاسی بخشیدند.

حاج آقا روح الله تا زمان حیات آیت الله بروجردی به تألیف و تدریس در حوزه اشغال داشتند و بعضا نماینده ایشان در مسائل سیاسی بودند.

ایشان در سن ۲۸ سالگی با دختر آقا ثقفی ازدواج کردند، که ثمره این ازدواج مبارک: دو پسر و سه دختر بود که هر یک از فرزندان ایشان، خود منشأ خیر برای اسلام و جامعه اسلامی بوده، و هستند.

پس از فوت مرحوم آیت الله بروجردی مردم برای تقلید به حاج آقا روح الله خمینی مراجعه کردند و مسئولیت حوزه به تعدادی از مراجع و از جمله: آقا روح الله واگذار شد؛ و از طرفی ایشان در بین روشنفکران و دانشگاهیها نیز از نفوذی برخوردار بودند؛ و آنان را به سمت دین و دیانت واقعی سوق می دادند؛ و در برابر هجوم عوامل بیگانه داخلی و خارجی و قدرتهای انگلیس و امریکا آگاه می کردند.

پس از رحلت آقای بروجردی، آقا روح الله با سخنرانیها و اعلامیه ها خود؛ مردم را نسبت به فجایع رژیم آگاه کردند و از مردم خواستند که علیه شاه و حکومت او قیام کنند. ادامه مبارزه امام در ۱۵ خرداد سال ۱۳۴۲ منجر به دستگیری مجدد ایشان و زنانی شدنشان در تهران شد. امام خمینی (س) پس از آزادی، افشای طرحهای ضد دینی شاه پرداختند و در نتیجه مجددا در ۱۳ آبان سال ۴۳ در ۶۲ سالگی دستگیری و این بار به ترکیه تبعید شدند.

مدت تبعید امام در ترکیه یازده ماه به طول انجامید و ایشان در این مدت کتاب ارزشمند تحریر الواسیله را تألیف کردند. در سیزدهم مهرماه سال ۱۳۴۴ به جهت فشارهای علما و روحانیون و دانشگاه‌های و مجامع بین المللی به رژیم شاه امام را به همراه فرزندش، آقا مصطفی، از ترکیه به نجف انتقال دادند.

حضرت امام سیزده سال در نجف در سختی و آزار و اذیت به تدریس و تألیف و همچنین آگاه کردن مردم نسبت به فجایع رژیم پهلوی پرداختند و در این مدت اعلامیه هایی علیه شاه به مناسبتهای مختلف از جمله: جشنهای دو هزار و پانصد ساله و… منتشر کردند. در سال ۱۳۵۶ پس از شهادت آقا مصطفی و برگزاری مراسم سوگواری از طرف علما و مراجع قم و نجف و سایر شهرهای ایران و بغداد، رژیم شاه تکریم و احترام به امام را تحمل نکرد و در نتیجه برای خدشه دار کردن چهره پاک امام، مقاله ای توهین آمیز در روزنامه اطلاعات ۱۷ دیماه ۱۳۵۶ پس از شهادت آقا مصطفی و برگزاری مراسم سوگواری از طرف علما و مراجع قم و نجف و سایر شهرهای ایران و بغداد، رژیم شاه تکریم و احترام به امام را تحمل نکرد و در نتیجه برای خدشه دار کردن چهره پاک امام، مقاله ای توهین آمیز در روزنامه اطلاعات ۱۷ دیماه ۱۳۵۶ منتشر کرد. مردم قم، در اعتراض به مقاله، دو روز بعد، در روز نوزدهم دست به راهپیمایی و اعتراض زدند و این اعتراض منشأ قیام در سایر شهرها شد؛ و امام از نجف با دادن اعلامیه و اطلاعیه هایخود، مردم را رهبری کردند.

رژیم بغداد با دستور شاه، مانع فعالیتهای سیاسی امام شدند و ایشان نیز از نجف به کویت هجرت کردند؛ ولی دولت کویت مانع ورود امام به نجف شد و در نتیجه، امام به پیشنهاد حاج احمد آقا به پاریس رفتند و بعد از هفت ماه فعالیت سیاسی در این کشور، سرانجام در دوازدهم بهمن سال ۱۳۵۷ در سن ۷۶ سالگی به کشور بازگشتند.

در بیست و دوم بهمن نهضت امام خمینی به ثمر رسید و حکومت جمهوری اسلامی ایران، رسما در دوازدهم فروردین سال ۱۳۵۸ جایگزین رژیم دو هزارو پانصد ساله شاهنشاهی شد. امام خمینی (س) پس از انقلاب، مدت کوتاهی در قم سپس در جماران ساکن شدند. کلبه محقر امام در جماران ده سال محل سکونت شخصیتی بود که لقب مرد و قرن را به خود اختصاص داد. امام در قبل و بعد از انقلاب چه در مدتی که در قم زندگی می کردند و چه در تبعید ترکیه و نجف و پاریس و چه در ایران، لحظه ای از فکر مردم غافل نبودند و همواره به سعادت دین و دنیای مردم می اندیشیدند.

امام خمینی(س) فقط یک رهبر سیاسی نبودند؛ بلکه در خانه، یک پدر و همسری مهربان و در بنی دوستان، دوستی شایسته و در بین روحانیان، عالمی ربانی بودند؛ و زندگی او برای همه انسانها در هر لباس و مقامی الگویی شایسته است. ویژگیهای امام یادآور ویژگیهای جد او رسول الله (ص) (حضرت امیر (ع) است، انسانی که با ویژگیهای مختلف از جمله: محبت، شجاعت، ایثار، قناعت و ساده زیستی، وارستگی و زهد، نظم، رعایت حقوق دیگران، انفاق و بخشش و… سرآمد دیگران است. در معرفی امام خمینی (س) همچنین که:

شاگردان او، او را شایسته ترین استاد؛

دوستان و یاران او، او را بهترین دوست و یار؛

همسر او، او را بهترین همسر؛

فرزندان و نوه های او، او را بهترین پدر و پدر بزرگ؛

و سیاستمداران و رهبران، او را به عنوان بهترین رهبر و سیاستمدار می شناختند و معرفی کرده اند.

در وصف چنین شخصیتی فقط باید از زبان آنها که او را بهترین استاد، رهبری، دوست، همسر، پدر و…. می دانستند؛ معرفی کرد. بنابراین، ما نیز برای تدوین زندگینامه ایشان چنین کردیم و به سراغ کسانی رفتیم که از کودکی در مدرسه، خانه، جامعه همراه او بوده اند و او را از نزدیک می شناختند.

یاد آوری این نکته ضروری است که برخی منابع از جمله چهار جلد کتاب پا به پای آفتاب، مجموعه ای است از مصاحبه ها، بنابراین برای آماده کردن محتوا و ویرایش آن برخی از جملات و یا کلمات حذف و یا تغییر و یا خلاصه شده است و به نحوی که هیچ گونه خللی به محتوای سخن وارد نیاید.

حسن کشوردوست

بخش اول: تولد تا جوانی

روح الله

سید وارد خانه شد، به او خبر دادند وضع حمل هاجر نزدیک است. کنار حوض نشست. دست و رویش را شست و سپس به کتابخانه اش رفت و شروع به خواندن قرآن کرد و با خودش نیت کرد که نام فرزندش را از قرآن بیابد روح الله اولین کلمه ای بود که توجه او را جلب کرد.

بچه ها با خنک تر شدن هوا به حیاط رفته بودند و داشتند در میان باغچه ها و درختها با هم بازی می کردند؛ و هر چه مولود دختر بزرگ سید، از آنها می خواست که آرامتر بازی کنند، فایده ای نداشت. بچه ها می دانستند که بزودی یک نفر به جمعشان اضافه خواهد شد و آنها خواهند توانست با او بازی کنند، پس شادمان از آنچه در پیش داشتند با جست و خیز کودکانه شان، شادی خود را عیان می کردند.

هنوز سید، قرآن در دستش بود که صدای گریه نوزادی در خانه پیچید، با خوشحالی برخاست، قرآن را بوسید و روی ترمه طاقچه گذاشت و به طرف اتاق هاجر رفت. مولود که صدای گریه طفل را از پشت در شنیده بود، فریادی کشید، بچه ها هم به صدای او همه پشت پنجره اتاق مادر جمع شدند و هر چه تلاش کردند از پشت پنجره را باز کرد. بچه ها همراه پدر به داخل اتاق رفتند. هاجر با چشمانی بی رمق و خسته به بچه ها لبخند زد و پلکهایش را بست. قابله، نوزاد را در آغوش پدر گذاشت و گفت: مبارک است؛ پسر است.

بچه ها سرک می کشیدند تا بتوانند چهره کودک را ببینند و ننه آقا تلاش ‍ می کرد که آنها را از اتاق بیرون ببرد. سید به نوزاد می نگریست و به این می اندیشید که روح الله او به دنیا آمده بود. پس کودک را بوسید و چون دید دختر کوچکش آقازاده با حسادتی کودکانه هنوز در میانه در ایستاده است و به نوزاد تازه از راه رسیده می نگرد، صورت او و تک تک بچه هایش ‍ را بوسید؛ مولود پتو را روی مادر کشید تا او اندکی استراحت کند.

در تاریخ اول مهرماه ۱۲۸۱ (۱)، مطابق با سالروز میلاد با سعادت بانوی دوسرا، انسیه حورا، حضرت فاطمه زهرا (س)، از بانو هاجر خانم (۲) فرزندی در محله سادات خمین دیده به جهان گشود که اهل خانه را در موجی از شادمانی فرو برد. سید مصطفی نام این طفل را روح الله گذاشت. پدر در نخستین ماه‌های تولد، با فرزندش ارتباطی عاطفی برقرار کرد و گاه به گاه او را غرق در بوسه می ساخت و چون لبخند به لبان کودک نورسیده اش ‍ نقش می بست، ابتهاج و سرور و شادی وی را فرا می گرفت.

شهادت پدر

اگرچه سید مصطفی به این نوزاد علاقه ای ویژه داشت و در فرصتهای مناسب حالات عاطفی خویش را نسبت به وی بروز می داد؛ ولی گویا ظلم فراوان خونین و تیرگیهایی که این ستمکاران در آسمان خمین و حوالی آن پدید آورده بودند، وی را برای مبارزه ای سخت فرا خوانده بود و او مصمم بود در ستیز با آن زورگویان، لحظه ای خاموش ننشیند. او در مقابل بهرام خان، که فردی ستم پیشه بود، قیام کرد و مبارزه خویش را ادامه داد تا دست این افراد را از جان و اموال مردم کوتاه کند. مردم خمین از فعالیتهای وی حمایت می کردند. مبارزه ادامه داشت تا اینکه حدود چهارماه و بیست و دو روز از ولایت روح الله گذشته بود که در بین راه خمین و اراک، به وسیله دو نفر از اشرار به نامهای جعفر قلی خان و قلی خان و رضاقلی سلطان مورد سوء قصد قرار گرفت و گلوله مهاجمان به قلبش اصابت کرد بر اثر آن، همان دم به شهادت رسید.

آیت الله پسندیده، برادر بزرگ امام در رابطه با شهادت پدر خود و قصاص ‍ قاتلان می گوید: پدر ما بشدت جلوی ظلم ظالمان را می گرفت و در این بارده شدت عمل زیادی به خرج می داد. در آن ایام، خوانین و شاهزاده ها مقتدر بودند و در تمام ایران قدرت، تفنگ و اسلحه داشتند و زور می گفتند. آنها به حاکم زور می گفتند و حاکم هم به مردم زور می گفت. هر کس زورش ‍ می رسید، اعمال می کرد. پدر ما، در مقابل این زورگوها و قاتلان و متجاوزان ایستاده بود و نمی گذاشت تعدد کنند.

در سال ۱۳۲۰ قمری پدر ما برای رساندن اخبار اوضاع و احوال نا به سامان خمین به نزد حاکم می رود. در بین راه دو نفر به نامهای جعفرقلی خان و رضاقلی سلطان به پدرمان حمله می کنند و تیری می زنند که به قلب مبارکشان اصابت می کند و از اسب به زمین می افتد. بر اثر گلوله ای که به قلبشان اصابت می کند، قرآنی که در بغلشان بود نیز سوراخ می شود. قاتلان پا به فرار می گذارند.

شهید سید مصطفی در حین شهادت بیش از ۴۲ سال نداشت و حضرت امام در آن زمان چهار ماه و بیست و دو روز داشتند.

شرح جریان شهادت و گرفتاری و قصاص قاتلان و همچنین زندان رفتنشان در ده ربیع الاول ۱۳۲۳ قمری در شماره ۱۴۶ روزنامه ادب، به قلم مرحوم مسجدالاحرام کرمانی در تهران منتشر شد.

شیرخوارگی

هاجر خانم پس از زایمان بیمار شده بود. به کمک صاحبه خانم، خواهر شوهرش، برای روح الله دایه ای به نام ننه خاور پیدا کردند، ننه خاور به تازگی کودک دو ماهه اش به علت مریض مرده بود و وقتی که به او پیشنهاد کردند، به روح الله شیر بدهد، جواب داد: چه بهتر از این، دایه سید اولاد پیغمبر می شوم.

بعد از آن، این ننه خاور بود که هر روز با آن حوض و وضو می گرفت و بعد کنار هاجر می نشست و بچه را شیر می داد و یاد پسر کوچکش را – که دیگر در آغوش نداشت – با روح الله پیش خود زنده می کرد.

به ننه خاور توصیه شده بود تا زمانی که روح الله را شیر می دهد، لقمه کسی را نخورد و روزانه چند نوبت وعده خوراکی برای وی می فرستادند. روح الله دو سال شیر خورد. (۳)

نوزاد کوچک روز به روز بزرگتر می شد و دیگر خاور و هاجر را می شناخت. در آغوش آنها لبخند می زد و شیر می خورد، آقازاده، خواهرش، در دامان هاجر می نشست و به برادر کوچکش می نگریست که چطور شیر می خورد و در آغوش ننه خاور بازی می کند مولود شادمان از سلامتی مادر و روح الله در کارهای خانه کمک می کرد. (۴)

بدین گونه سید روح الله در ماه‌های نخستین حیات خویش از نگاه‌های توأم با محبت، لبخندهای شادمانه و نوازشهای پدر محروم گردید و تیر ستم، غبار یتیمی بر چهره اش نشاند. هاجر خانم بر اثر این ضایعه در اندوهی بزرگ به سر می برد و قلبش به دنبال همسر محبوبش در حال پرواز بود، چرا که شوهری شجاع، عالم، متدین و با عاطفه از دست داده بود؛ او می کوشید با دعا و نیایش و ارتباط با خداوند، یأس و حرمان را از خود دور کند. با این حال، حق داشت از این رویداد محزون باشد؛ زیرا سید مصطفی به تازگی باغبانی نهال نوپای روح الله را نیز به او سپرده بود.

مربیان شفیق و فداکار

با شهادت سید مصطفی، خواهر آن شهید، مرحوم بانو صاحبه خانم به خانه برادر رفته، و همراه با بانو هاجر خانم – که بحق هاجر زمان بود – سرپرستی کودکان خردسال را عهده دار شد.

بانو صاحبه خانم، نوازشگر قهرمان پروری بود که از پنج ماهگی در تربیت و پرورش روح الله سهم بسزایی داشت و برایش مونس فداکار، سرپرستی دلسوز، پناهگاهی محکم و مهربان بود.

آری، چون هاجر خانم، مادر روح الله، وظیفه ای دشوار داشت و از ناگزیر عهده دار تربیت و پرورش سه دختر و سه پسر شده بود و تنها بود، این بانوی بزرگوار به او پیوست و یار و یاورش شد. صاحبه خانم، زندگی و آرامش خود را رها کرد و با فداکاری کم نظیری اجازه نداد همسر شهید سید مصطفی تنها بماند. او نمی توانست یادگار برادر را در وضعی نگران کننده ببیند؛ و به همراه هاجر خانم، دامان گرم خود را پناهگاه فرزندان برادر کرد و به کودک نور سیده او شجاعت و مهر آموخت.

این دو بانوی مؤمن و شجاع همچون دو رودخانه با صفا دریای وجود روح الله را سیراب نمودند. یکی، آرام و با طراوت و دیگری عمیق و خورشان. (۵)

خلوت با طبیعت

بیلچه هایی پهن و نازک برای زیرورو کردن باغچه ها، میل به بازی با خاک را در بچه ها بر می انگیخت. یکی از بیلچه های سبک و نوک تیز، اسباب بازی روح الله شده بود. وقتی هوا آفتابی بود با آن، خاک باغچه را زیرورو می کرد. مادر او را به حال خود وامی گذاشت تا در حیاط بگردد و با طبیعت خلوت کند. وقتی مؤ ذن از مناره مسجد اذان ظهر سر می داد؛ مادر به سراغ روح الله می رفت و دست و صورت او را شست و شو می داد و ناخنهایش را تمیز می کرد و لباسهایش را عوض می کرد. (۶)

موهایی تا ترمه گوش

تا چهار سالگی موهای لندی داشت که تارهایی از آن نرمه گوش را می پوشاند. شاید اول بار (کربلایی حسن سلمانی)، این موها را کوتاه کرد و از آن پس هر ده یا پانزده روز یک بار به این خانه می آمد و سر پسرها را اصلاح می کرد. روح الله آخرین کسی بود که سرش تراشیده می شد. از اصلاح با ماشین دستی سلمانی بدش می آمد؛ و هر وقت نوبتش می شد پا به فرار می گذاشت؛ اما عاقبت گیر می افتاد و ناچار روی چهار پایه سلمانی می نشست. اول بار که سرش را کربلایی می تراشید، هنگام تراشیدن آنقدر به به می گفت که روح الله باورش شد بسیار زیبا شده است؛ مرتضی و نورالدین هم دور چهارپایه می چرخیدند و به به می گفتند. وقتی به اتاق رفت و در آینه خود را دید؛ با لبان ورچیده و مشت گره بیرون جهید و به هر کسی که به به می گفت چند مشت ضربه می زد. (۷)

شنا در حوض خانه

بعدازظهر تابستان در ایوان، قالیچه ای پهن می شد، بالشهای بچه ها ردیف در کنار هم قرار می گرفت و روح الله، که کوچکتر از همه بود، بازوی مادر را بالش می کرد و همان گونه که به لالایی مادر گوش می سپرد، نسیم بی رنگ را می نگریست که برگهای سپیدارها و تبریزیهای بلند را حرکت می داد و در لابه لای شاخه ها و برگها تلاش گنجشگها را می دید که به امید دانه ای از شاخه ای پر می کشیدند و بردانه درشت انارها، که هنوز نارس بود، نوک می زدند. در این حال، مادر و کودکان به خواب می رفتند. اغلب مادر زودتر بلند می شد و گاه روح الله بی آنکه مادر را بیدار کند، آهسته از پله ها پایین می آمد تا پروانه ای را که بر روی گلهای محمدی باغچه، نزدیک حوض بالها را چون صفحه کتاب باز می کرد و دوباره برهم می گذاشت، تماشاکند. گاهی و سوسه آب او را به کنار حوض می برد. چه بسا بارها در این حوض افتاده است و مادر از صدای دست و پا زدنهای او نگران از خواب پریده و تا کنار حوض دویده باشد. شاید اولین درسهای شنا را در همین حوض آموخته است. (۸)

روی زین اسبهای چابک

در قدیم کودکان اسباب بازی زیادی نداشتند و با هر چیزی خود را مشغول می کردند. گاه از درخت بالا می رفتند و گاه چوبی را به عنوان اسب و الاغ سوار می شدند و خرکش کنار در کوچه ها می گشتند و به جای اسب، خود شیهه می کشیدند؛ اما روح الله شانس این را داشت که اسب جاندار و چابکی را سوار شود. ننه خاور که در شیردادن به روح الله هاجر خانم را کمک حال بود، اسب سوار قابلی نیز بود. چنان پا در رکاب می گذاشت که گویی از پله ای بالا می رود. دهانه چنانکه در دستهایش هنرمندانه تاب می خورد که چموشترین اسبها رامش می شدند. حتی بر روی اسب تیر می انداخت و تیرش به هدف می رسید. این زن که مادر رضاعی روح الله بود، گاه اسبی می آورد و روح الله را در بغل می گرفت تا به او رمز و راز سوارکاری بیاموزد. بعد از مدتی روح الله دهانه اسب را به تنهایی در دستهای کوچکش می گرفت و ننه خاور او را تماشا می کرد (۹)

کبوتران چاهی

روح الله وقتی به پای کفترخان خانه کبوتر، که در خمین بسیار زیاد بود می رسید مشتی دانه از داخل کیسه ای که در داشت، روی زمین می ریخت. کبوتران از لانه ها بیرون می آمدند و او تلاش می کرد تا یکی – دو تا از آنها را بگیرد، ولی کبوتران چاهی چابک بودند؛ اما گاهی وقتها یکی از آنها را در حالی که قلبش بشدت می تپید، به سرعت به خانه می آورد و در قفسی که برای مرغان خانگی ساخته بودند جا می داد؛ مادر که خود فرزند داشت، نگران آن بود که نکند آن کبوتری که به دام فرزندش افتاده، جوجه هایی داشته باشد که چشم انتظار آمدن پدر و مادرشان باشند. بنابراین، خواهش افتاده، جوجه هایی داشته باشد که چشم انتظار آمدن پدر و مادرشان باشند. بنابراین، خواهش می کرد کبوتر را آزاد کند؛ اما با توجه با طرز فکر کودکانه، آزاد کردن کبوتر را به معنی هدر دادن زحمات خود تلقی می کرد. مادر که نمی خواست خواهشش رنگ اجبار و امر بگیرد، دور از چشم روح الله در اولین فرصت در قفس را باز می کرد؛ ولی باز این بازی تکرار می شد. یک روز مادر داستانی ساخت که در این داستان جوجه ها ناظر به دام افتادن مادرشان، به بهانه ای از اتاق بیرون رفت، کنار قفس ایستاد و کبوترانی را که به دام انداخته بود، آزاد ساخت. روح الله ظرف آبی را ریو پشت بام گذاشته بود و هر روز آبش را تازه می کرد تا کبوتران خسته، منقار در آن فرو برند. گاهی هم ته مانده غذا یا خرده نانی بیات را برایشان می برد.(۱۰) (۱۱)

شهر فرهنگ

شهر فرهنگ یک جعبه چوبی برای نمایش عکس بود و قبل از آنکه سینما متداول شود، یک سینمای سیار تلقی می شود. عمو شهر فرهنگی خمین پیرمردی چاق و چابک بود؛ و یک جعبه شهر فرنگ داشت، در این جعبه شهر فرهنگ داشت، در این جعبه بچه ها با عکسهای شخصیتهای مذهبی و سیاسی، اماکن متبرکه نظیر کعبه و کربلا یا مسجدالنبی و مسجد الاقصی و بعضی دیدنیهای خوب جهان آشنا می شدند. هر زمانی که از کوچه فریاد شهر فرنگی به گوش روح الله می رسید، او می دوید تا عکسهای تازه را تماشا کند. با آنکه روح الله با حوصله تمام چشم را به ذره بین می چسبانید و حوصله شهر فرنگی را سر می برد؛ اما شهر فرنگی تحمل می کرد تا روح الله از دیدار یک عکس سیر شود و عکس بعدی را بطلبد، چرا که ننه خاور غالبا سخاوتمندانه به عمو شهر فرنگی یک بغل برگه زردآلو، تعدادی گردو و انجیر و بادام و دیگر خوردنیهای خشک می داد؛ و گاهی نیز لباسهایی را که برای بچه ها کهنه یا تنگ شده بود به عمو می داد تا نوه های خود را شاد کند.

خاطره لباسهای کهنه در ذهن روح الله خوشایند نبود. حدود ده سال بعد به ننه خاور گلایه کرد که چرا لباسهای کهنه را به عمو شهر فرنگی می دهی. ننه خاور پاسخی داد که روح الله قانع و همواره ناراحت بود.(۱۲) (۱۳)

بازیهای کودکانه

مرتضی، برادر روح الله، گفته است: روح الله در تمام امور حتی در بازیهای کودکانه و امور تفریحی و ورزشی از تمام همسالانش برتر و از همه جلوتر بود.

و همچنین نقل شده است: او در پرش طول و ارتفاع در کودکی تمرین داشته، و دو دست و یک پای ایشان در اثر همین ورزشها شکسته بود. بیش ‍ از ده جای سر روح الله و چند جای پیشانی او نیز شکستگی داشت.

نقاشی های خونرنگ (۱۴)

روح الله علاقه زیادی به نقاشی داشتند؛ یکی از تصاویر خیالی شان که از واقعیت الهام گرفته بود، از خانه فراتر رفت و در میان اقوام و دوستان دست به دست شد. در این نقاشی، دو رنگ به کار رفته بود، مرکب سیاه و دولگلی مرکورکرم مجلس شورای ملی را بزرگتر از ابعاد تالار بزرگ خانه شان رسم کردند و سرهایی را با عمامه سیاه و سفید و کلاه‌های بوقی و پوستی به عنوان نمایندگان مجلس، دور اتاق جا دادند. برپشت بام تالار تعداد زیادی دایره به عنوان نمایندگان مجلس، دور اتاق جا دادند. بر پشت بام تالار تعداد زیادی دایره به عنوان توپ کشیدند و چند عدد از توپها پشت بام را سوراخ کرده، روی سر نمایندگان مجلس افتاده، از زیر در تالار خون سرخ روان بود.

آن روزها در هر محفلی خبرهای پرهیجان و گاه درد آوری از سرنوشت مشروطه به گوش می رسید. آقا میرزا عبدالحسین دایی روح الله هر چند گاه یک بار به خانه آنها می آمد و خواهرش، هاجر خانم را نسبت به رویدادهای سیاسی و اجتماعی و آنچه در مجلس و کشور گذشته بود، آگاه می ساخت. بچه ها بیان شیرینش را دوست داشتند و به گفتارش، که داستان گونه و مهیج تعریف می شد، گوش می کردند. روح الله از زبان او شنیده بود که مجلس را به توپ بسته اند. شاید وقتی پرسیده بود، توپ چیست ؟ تیله های کوچک سنگی را به عنوان جواب، مثال آورده بود.(۱۵)

جشن سوم شعبان

یک روز مانده به سوم شعبان که سالروز تولد سومین امام شیعیان، حسین بن علی (ع) است، آقا معلم پیشنهاد داد بچه ها با پارچه های رنگی، که از برش ‍ دوخت لباسها باقی مانده بود، پرچم درست کنند و دیواره های خانه را آذین ببندند. مادر گشاده دستی کرد و پارچه های دیگری را هم به آنها داد. دنبال میله پرچم بودند؛ چشمشان به یک پرده حصیری افتاد که نو، و لوله شده در انبار بود. میله های آن را کشیدند؛ و میل پرچمها، با نی های حصیری درست شد. کار بی اجازه آنها، مادر را حسابی عصبانی کرده بود. مادر پارچه یکی از همان پرچمها را کند و با میله آن به حالت تهدید از نورالدین برادر بزرگتر روح الله پرسید: کی حصیر را خراب کرد؟ روح الله بلافاصله گفت: من نورالدین گفت: دروغ می گوید، من آن را خراب کردم مادر پرسید پس، هردو؟ دوباره نورالدین گفت من ! چ نیز در حمایت از برادر گفت: نخیر، من ! مادر رو به نورالدین کرد و گفت: تو که بزرگتر بودی چرا؟ روح الله بالافاصله کنار نورالدین ایستاد و گفت: ما قد هم هستیم، اخمهای مادر درهم رفته بود؛ اما چشمهایش می خندید؛ روح الله گفت: اگر می خواهی بزنی، زودتر بزن ! خیلی کار داریم! مادر درمانده بود که چند کند، عمه وساطت کرد که از این پس بچه ها از این جور کارها نکنند. (۱۶)

آغاز تحصیلات

روح الله در مکتبخانه آخوند ملاابوالقاسم تحصیل کردند؛ مکتبخانه ملاابوالقاسم نزدیک خانه شان بود، مکتبخانه های قدیمی خواندن و نوشتن را به بچه ها می آموختند. گلستان سعدی یا متونی ساده تر تدریس می شد؛ اما درس اصلی، قرآن بود، مکتبدار بچه ها را تشویق می کرد که قرآن را حفظ کنند. سوره های آخر قرآن بود، مکتبدار بچه ها را تشویق می کرد که قرآن را حفظ کنند. سوره های آخر قرآن را اکثر بچه ها خود به خود حفظ می شدند، چه این سوره ها هم کوتاهند هم آهنگین، گاه چند حدیث نیز از پیامبر اکرم (ص) یا ائمه اطهار (ع) چاشنی درس می شد، یکی از حدیثها که اغلب بچه ها حفظ می شدند، منسوب به امیرمؤ منان علی (ع) بود که فرمود: هر کسی که به من چیزی آموزد، مرا بنده خویش سازد این سخن همچون تخمی در جان بچه ها می رویید و حاصل آن، ادب و احترام دائمی بود نسبت به آموزگاران. این حدیث آنچنان در روح الله مؤ ثر واقع شد که تا آخر عمر هرگز کسی ندید که استادی از استادانش در مجلس وارد شود و روح الله تمام قد نایستد.(۱۷)

هدیه معلم مکتب خانه

رسم بود مادرها در روز فارغ التحصیل بچه هایشان بقچه ای زیر بغل آنها بگذارند تا به رسم قدرشناسی از معلم، هدیه ای تقدیم کنند. بچه ها از این کار خجالت می کشیدند. روح الله که پسر بچه ای مؤ دب و با شهامت بود، به خوبی از عهده سلام و احوالپرسی با بزرگترها بر می آمد، با این حال خجالتی بود؛ به همین دلیل وقتی گره بقچه اش را باز می کرد تا هبه اش را بیرون بیاورد، دانه های درشت عرق بر پیشانی اش دیده می شد؛ وقتی آقا معلم تشکر می کرد، او نیز جمله های کودکانه تشکرآمیز بابت درسهایی که آموخته بود بر زبان می آورد؛ اما سر را همچنان پایین نگه می داشت. (۱۸) (۱۹)

روح الله پس از ختم قرآن، که تقریبا سنش هفت سال بود، برای فراگیری ادبیات و درس عربی، نزد شیخ جعفر، پسر عموی مادرشان رفتند و بعد از او پیش میرزا محمود مهدی دایی اش شروع کردند و سپس ‍ نزد حاج میرزا رضا نجفی، شوهر خواهرش منطق را شروع کردند و بعد هم منطق و مطول و سیوطی (۲۰) را نزد برادرش خط نستعلیق خوب می نوشت و طوری خط روح الله به برادرش نوشت و هیچ کس ‍ نمی توانست بین آن دو خط فرق بگذارد. (۲۱)

یکی از دوستان ایشان نقل می کرد که حضرت امام از همان نوجوانی و جوانی، اول وقت به نماز می ایستادند. (۲۲)

خویشاوندان روح الله که از پانزده سالگی با ایشان بودند، می گفتند: از پانزده سالگی ایشان که ما در خمین بودیم، یک چراغ موشی کوچک می گرفتند و می رفتند به یک قسمت دیگر که هیچ کسی بیدار نشود؛ و نماز شب می خواندند. (۲۳)

درگذشت عمه و مادر

صاحبه خانم، عمه آقا روح الله، در نوجوانی او بر اثر بیماری و با جان باخت و به سرای باقی شتافت. وفات وی اندوهی جانکاه را بر قلب روح الله پانزده ساله وارد کرد و روح وی را آزرده ساخت. دیری نپایید که در همان سال نیز مادر او، هاجر خانم، در بستر مرگ افتاد و چراغ عمرش به دست توفان اجل خاموش شد. آن دو بزرگوار پس از عمری تلاش و فداکاری در خاکفرج قم در نزدیکی مرقد امامزاده احمد، از نوادگان امام زین العابدین (ع) در کنار هم به خاک سپرده شدند.

با فقدان این دو مربی عالیقدر، نهال سرسبز و نورس وجود این نوجوان دستخوش تندباد حوادث روزگار قرار گرفت.

روح الله پس از شهادت پدر و ارتحال مادر وفات عمه اش، تحت سرپرستی برادر بزرگترش، سید مرتضی، به فراگیری علوم روی آورد. (۲۴)

 حمله اشرار

روح الله در کنار دانش اندوزی از مبارزه با اشرار و دفع ستمگران که در آن منطقه به مردم ظلم می کردند، غافل نبودند، ایشان در خاطره ای می گویند: من از بچگی در جنگ بودم، ما مورد هجوم زلقی ها (۲۵) بودیم، مورد هجوم رجبعلی ها بودیم و خودمان تفنگ داشتیم و من در عین حالی که شاید اوایل بلوغم بود و بچه بودم، دور این سنگرهایی که در محل به بسته بودند و اینها می خواستند هجوم و غارت کنند، آنجا می رفتم، سنگرها را سرکشی می کردیم…، و در جای دیگر گفته اند… ما در محلی که بودیم، یعنی خمین، سنگر می رفتیم و با این اشراری که بودیم و حمله می کردند و می خواستند بگیرند و چه بکنند مقابله می کردیم… دیگر دولت مرکزی قدرت نداشت و هرج و مرج بود… یک دفعه هم که یک محله ای از خمین را گرفتند و مردم با آنها معارضه کردند و تفنگ دست گرفتند؛ ما هم جزء آنها بودیم…(۲۶)

هجرت به اراک

روح الله پس از آموزش صرف و نحو و منطق به مدت سه سال در محضر برادرش سید مرتضی، در هیجده سالگی رهسپار حوزه علمیه اراک، که تحت زعامت آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی رونق بسزایی داشت، شدند و در محضر اساتید فن به آموختن ادبیات مشغول شدند. اینشان فراگیری ادامه کتاب مطول را نزد شیخ محمدعلی بروجردی و ادامه منطق را نزد حاج شیخ محمد گلپایگانی و شرح لمعه را نزد آقای عباسی اراکی آغاز کردند. او از محضر اساتید دیگری همچون: آقا میزا محمود افتخار العلما، آقا مهدی دایی، میرزا رضا نجفی خمینی استفاده کردند. (۲۷)

هجرت به قم تحصیلات عالیه

روح الله همزمان با هجرت آیت الله حائری یزدی به قم، در سن بیست سالگی رهسپار حوزه علمیه قم گردیدند. ایشان پس از ورود به قم در مدرسه دارالشفا (۲۸) مسکن گزیدند و در حوزه تازه تأسیس آن سامان، تحصیلات خود را با جدیت دنبال کردند و به سرعت مراحل تحصیلات علوم حوزه را نزد استادان طی کردند و از محضر اساتیدی بزرگ همچون: آقا میرزا محمد علی ادیب تهرانی آیت الله خوانساری و آیت الله سید علی یثربی کاشانی بهره بردند.

روح الله پس از اتمام دوره سطح، شرکت در دروس خارج آیت الله حائری را آغاز کردند. در محضر آن استاد بزرگوار سطوح عالی علمی و مبانی فقهی و اصولی خود را تحکیم و تکمیل کردند و در ۲۵ سالگی به درجه اجتهاد رسیدند.

زمانی که فلسفه را فرا گرفتند، ایشان عالیترین سطوح عرفان نظری و عملی را به مدت شش سال نزد آیت الله آقا میرزا محمدعلی شاه آبادی فرا گرفت. استاد ایشان در علوم هیئت و ریاضیات و فلسفه آقا حاج سیدابوالحسن رفیعی قزوینی بود.

بنا به گفته برخی، ایشان مدتی را نیز صرف فراگیری زبان انگلیسی کردند.

ورزش و تفریحات سالم

روح الله هم درخمین پیش از ۲۰ سالگی و هم در قم تا حدود ۲۵ سالگی ورزش و تفریحات سالم را به منظور تقویت جسم و جان فراموش ‍ نمی کردند، ورزش کردن ایشان مسأله ای خصوصی و مخفی نبود و از اینکه دیگران از این نوع فعالیتشان اطلاع پیدا کنند، ابایی نداشتند.

خودشان یک بار فرمودند در جوانی تفنگ به دست می گرفتم و از آن استفاده می کردم و چنانکه می گویند اسب و سواری هم کرده اند، که در کتب اسلامی به هر دو سفارش شده است.

حاج سید رضا تفرشی از علمای تهران که چند سال پیش رحلت نمود، نقل می کرد که در زمان جوانی آقا روح الله، ایشان و آقای عبدالله تهرانی از دوستان صمیمی و دیرین آقا روح الله و سید یکی دیگر از دوستانشان روزهای جمعه در قم به زمینهای خاک فرج می رفتند و پیاده روی و توپ بازی می کردند.

حاج سید رضا تفرشی می گفت: روزی در خدمت حاج شیخ آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری بودیم، مرد کشاورزی آمد و شکایت کرد که چند نفر طلبه روزهای جمعه می آیند توی زمین من و غله های مرا لگدمال می کنند. حاج شیخ به حاج میرزا مهدی بروجردی، سرپرست مدرسه فیضیه، گفت: ببینید این طلابها کیستند که غله این بنده خدا را لگدمال می کنند. حاج میرزا مهدی خبر داد که کار آقا روح الله خمینی و آقا عبدالله تهرانی و آقا سید است.

حاج شیخ فرستاد هر سه را حاضر کردند، وقتی آمدند و سلام کردند و نشستند، فرمودند: عزیزم آقا روح الله، این بنده خدا چه می گوید؟ قضیه چیست ؟ آقا روح الله گفت: ما به کشت و زرع و غله ایشان کاری نداریم، مگر نمی دانیم مال مسلمان است و باید رعایت شود. ما روزهای جمعه می رویم زمینهای خاک فرج و برای هم توپ می اندازیم؛ گاهی توپ ما توی غله می رود و با احتیاط می رویم و آن را می آوریم؛ اما از این به بعد سعی می کنیم تا توپمان وارد زمین ایشان نشود.

صاحب غله هم که آنها را ندیده بود و تصور می کرد این طلاب عمدا اقدام به این کار می کردند، و بخصوص وقتی آقا روح الله خمینی را دید که چگونه حاج شیخ با لطف خاصی با وی سخن می گوید، گفت: اگر چنین است من عرضی ندارم. حاج شیخ هم سفارش بیشتر کرد.

حاج آقا تفرشی می گفت: آن مرد رفت. حاج شیخ هم آنها را از آن کار منع نکرد و فقط گفت آقا روح الله ! عزیزم، سعی کن ضرری به مال مردم نرسد، ایشان هم گفتند: چشم ! در این وقت سید گفت: آقا، من از آقا روح الله شکایت دارم. حاج شیخ فرمودند چه شکایتی ؟ آقا سید گفت: آقا روح الله هر وقت توپ می زند، سعی دارد به صورت من بزند، به طوری که دو سه بار به دماغم خورده، و خون دماغ شده ام !

حاج شیخ در حالی که تبسم می کرد گفت: آقا روح الله عزیزم مواظب باش ‍ دوستانت اذیت نشوند و شکایتی نداشته باشند.

آقا روح الله گفت: آقا، من قصدی ندارم، وقتی توپ را پرت می کنم… توپ به صورتش می خورد، تقصیر من نیست!

از این گفته، حاج شیخ و ما و خود سید خندیدیم. به دنبال آن هر سه برخاستند و رفتند (۲۹)

آقا روح الله در بعضی محله ها که مسابقه گشتی بود، گاهی برای تماشا شرکت می کردند؛ ایشان خاطره شیرینی در مورد کشتی حاج آقا کمال کمالی پهلوان قمی، و پهلوانی که برای مسابقه با حاج آقا کمال از روسیه به قم آمده بود، تعریف می کردند و می فرمودند که: پهلوان روسی قوی تر بود؛ ولی حاج آقا کمال او را نزدیک سنگی برد و هل داد؛ پهلوان هم که از سنگ خبر نداشت، پایش به آن خورد و از پشت افتاد؛ و فورا قمی ها حاج آقا کمال را به عنوان برنده سر دست به حرم حضرت معصومه (س) بردند. (۳۰)

آقا روح الله از فن شنا آگاهی نداشتند؛ ولی در حد معمولی شنا می دانستند.

(۳۱) ایشان در ایام جوانی با دوستان خود اغلب روزها با باغهای اطراف قم می رفتند و ضمن تفریح سالم مباحثه هم می کردند. بیشتر روزها تا بعدازظهر بیرون بوده اند و از هوای آزاد و فضای باز استفاده می کرده اند. (۳۲)

ادامه دارد…

پی نوشت ها:

۱- به حسب شناسنامه شماره ۲۷۴۴، تولد ۱۲۷۹ شمس در خمین است؛ اما در واقع تاریخ قطعی تولد ۲۰ جمادی الثانی، مطابق اول مهر ۱۲۸۱ شمسی است.

۲- پدرهاجر، آیت الله میرزا احمد، از علما و مدرسان و الامقام بود که برخی استادان فن در مناطق کربال و نجف از محضرش استفاده کرده اند.

۳- پیام زن؛ ویژه نامه یکصدمین…؛ ص ۲۳۲.

۴- همان؛ ص ۲۴۸

۵- همان؛ ص ۲۳۲

۶- گویا این کار هر روزه با چنان به دقت انجام می داد که نظافت جزء روح روح الله شد. آنچنان که تا آخر عمر همواره پاکیزه و تمیز بود.

۷- خمینی؛ روح الله؛ ج ۱، ص ۱۰۹ – ۱۱۲ (تلخیص)

۸- همان؛ ص ۱۱۲.

۹- همان؛ ص ۱۳۱.

۱۰- اما بعدها بارها آقا روح الله را دیده بودند که پاکتی را از زیر عبا در آورده و برای کبوتران حرم دانه می پاشند و همواره دیده بودند که شادمانه به گنبد و گلدسته ها می نگرند وبه پرواز کبوتران حرم چشم می دوزند

۱۱- همان؛ ص ۱۳۲ – ۱۳۵. (تلخیص)

۱۲- حدود سی سال بعد، وقتی آقا روح الله درس اخلاق را آغاز کردند و تا سفر به پاریس ادامه دادند، بارها وقتی به مسأله انفاق رسیده بودند، این آیه کریمه را تلاوت می کردند و درباره آن، سخنهای لطیف می گفتند: هرگز به خیر نابل نگردید، مگر از آنچه دوست دارید، انفاق کنید پس ‍ همانا خداوند به آن داناست؛ (آل عمران / ۹۲).

۱۳- همان؛ ص ۱۳۶ – ۱۳۷ (تلخیص)

۱۴- پیام زن؛ ویژه نامه یکصدمین…؛ ص ۳۹۹

۱۵- خمینی، روح الله؛ ج ۱ ص ۱۵۲ – ۱۵۳ (تلخیص)

۱۶- همان؛ ص ۱۴۴ – ۱۴۵

۱۷- همان؛ صد ۱۸۲ – ۱۸۳

۱۸- یک روز یکی از شا گردانش که از درس اخلاق او باز می گشت تا خانه تعقیبش کرد؛ وقتی در خانه را باز می کرد چشم در چشم شاگردش افتاد، پرسید امری دارید؟ شاگرد به شرم گفت: عبادی شما را برای تبرک می خواهم. او را به خانه دعوت کرد به اتاقی رفت، بقچه ای آورد، گره اش را باز کرد عبای نوتری را بیرون کشید، آن هنگام که آن را دو دستی و با احترام تقدیم می کرد، عرق شرم بر پیشانی داشت، گویا وقتی به کسی هدیه ای می داد، از ناقابل بودن آن همواره پیشانی اش نم بر می داشت؛ و در پاسخ تشکرهای طرف مقابل سرش را به پایین می انداخت و گاه می گفت: قابل شما را ندارد.

۱۹- همان؛ ص ۱۸۳ – ۱۸۴

۲۰- منطق، مطول و سیوطی، از کتابهای درسی طلاب در حوزه های علمیه است.

۲۱- پابه پای آفتاب؛ ج ۱ ص ۲۸ – ۲۹ی

۲۲- همان؛ صد ۱۶۲

۲۳- همان؛ ص ۲۱۶

۲۴- نهضت امام خمینی؛ ج ۱، ص ۲۵.

۲۵- دوران کودکی و نوجوانی روح الله در موجی از ناامنی و حملات مکرر لرها و اشرار به خمین و روستاهای اطرافا سپری شد. در سالهای ۱۳۳۰ – ۱۳۳۱ قمری هجوم لرهای زلقی به روستاهای کمره، سلطان آباد (اراک) و گلپایگان، امنیت منطقه را سخت به مخاطره افکنده بود. مقابله ژاندارمهای دولتی نیز کاری از پیش نبرد و تلگرافهای پی درپی مردم به تهران نیز سودی نبخشنید با شروع جنگ جهانی، منطقه بیش از پیش ناامنی گردید. در سال ۱۳۳۶ قمری، علی قلی خان زلکی علم طغیان برافراشت و نواحی گلپایگان را غارت کرد. همزمان رجبعلی خان نیز در حدود اراک باغی شد و غارت کرد. همزمان رجبعلی خان ینز در حدود اراک یاغی شد و به غارت خوانسار و کمره پرداخت. در سالهای بعد نیز این تاخت و نازها گاه و بیگاه ادامه داشت زندگینامه امام خمینی، ص ۱۱۲ – ۱۱۳

۲۶- پیام زن؛ ویژه نامه یکصدمین…؛ ص ۲۳۵

۲۷- پابه پای آفتاب؛ ج ۱، ص ۲۸ – ۲۹

۲۸- آقا روح الله هفت سال، یعنی تا ۲۷ سالگی در حجره ای در مدرسه فیضیه اقامت داشتند حجره شماره ۲۳ محل خلوت انس و سیر و سلوک عهد شباب بود و به همین دلیل در دوران تبعید ایشان، مکان شریفی برای طلبه ها به شمار می آمد، پس از ارتحال جانگداز او، این حجره به شکل سابق مرمت گردید و به عنوان یکی از مواریث آن بزرگوار نگهداری می شود.

۲۹- امام خمینی در آئینه خاطره ها؛ ص ۵۱ – ۵۳

۳۰- پابه پای آفتاب؛ ج ۱، ص ۸۲.

۳۱- همان؛ ص ۸۱.

۳۲- امام خمینی در آئینه خاطره ها؛ ص ۵۵.

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.