مبلغ – محمد عارف معزی: در عرفان اسلامی، مفهوم انسان کامل فراتر از فضایل اخلاقی و به جایگاه او در مراتب وجود و تجلی جامع اسماء و صفات الهی مربوط میشود. در این نگاه، پیامبر اسلام مصداق کامل انسان کامل است و «روح الهی» بهعنوان راز جامعیت وجودی انسان، در فهم جایگاه او اهمیت دارد.
در خوانشی عرفانی از تعبیر «فاطمه روح من است»، حضرت زهرا(س) مظهر باطنی حقیقت انسان کامل معرفی میشود؛ نسبتی که نه بر پایه تقدم و تأخر مادی، بلکه بر اساس وحدت باطنی تبیین میشود. بر این اساس، «کوثر» فراتر از نسل ظاهری پیامبر، نماد امتداد معرفت، ولایت و حیات معنوی در امت است.
در همین راستا، حجت الاسلام و المسلمین محمد شیخ الاسلامی، استاد حوزه علمیه و دانشگاه به مناسبت سالروز شهادت حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا علیها السلام در گفتگو با پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، به بررسی این موارد پرداخته است.
در ادامه مشروح گفتگوی دکتر شیخ الاسلامی با مبلغ را میخوانید؛
*** برای ورود دقیق به بحث، اجازه بدهید یک تفکیک مقدماتی را روشن کنیم. در ادبیات عرفانی، وقتی از «انسان کامل» سخن میگوییم، آیا با یک مفهوم اخلاقی روبهرو هستیم؛ یعنی انسانی که به فضایل آراسته شده است، یا با یک مقام هستیشناختی که در نظام مراتب وجود، جایگاه خاصی دارد؟
انسان کامل در عرفان اسلامی، پیش از هر چیز یک مقام هستیشناختی است، نه صرفاً یک توصیه اخلاقی. البته اخلاق و سلوک نیز در آن حضور دارند، اما آنچه انسان کامل را انسان کامل میکند، جامعیت وجودی او در ظهور اسماء و صفات الهی است.
همه موجودات، هر یک به اندازه ظرفیت خود، آینهای از یک یا چند اسم الهیاند؛ اما انسان کامل آینهای است که جامعیت اسماء را به ظهور میرساند. در او هم جمال و هم جلال، هم رحمت و هم قهر، هم علم و هم قدرت، هم لطف و هم هیبت، در یک وحدت باطنی ظهور میکنند.
از همینجا مقام «خلیفةاللهی» انسان معنا پیدا میکند؛ زیرا خلیفه کسی است که مظهر جامع اسماء مستخلفعنه باشد. پس انسان کامل، فقط «انسان خوب» نیست؛ آینه جامع حق است.
*** این جامعیت چگونه با پیامبر اسلام پیوند میخورد؟ آیا میتوان گفت پیامبر، تجلی کامل اسماء و صفات الهی است؟ و اگر چنین است، چگونه از حلول یا اتحاد پرهیز میکنیم؟
بله، در خوانش عرفانی، پیامبر اسلام مصداق اتم و اکمل انسان کامل است. او مظهر جامع اسماء و صفات الهی است و حقیقت او را میتوان در مرتبه «حقیقت محمدیه» فهمید؛ همان حقیقتی که در عرفان، واسطه ظهور و فیض و مبدأ تنزل وجود و مظهر اسم اعظم شمرده میشود.
اما باید دقت کرد که این سخن به معنای الوهیت یا حلول یا اتحاد نیست؛ بلکه به معنای «تجلی» است. تجلی یعنی ظهور حق در آینه، نه اینکه آینه خود حق باشد. پیامبر، بنده کامل و مظهر تام است؛ نه اینکه از مرتبه بندگی خارج شود. همانگونه که آینه هرچه صیقلیتر باشد، صورتی کاملتر را نشان میدهد، انسان کامل نیز هرچه فانیتر در حق و باقیتر به حق باشد، مظهر جامعتری از اسماء و صفات میشود.
*** حالا به راز برتری انسان کامل بر فرشتگان برسیم. قرآن در سوره صاد، پس از آفرینش انسان، از «نفخ روح» سخن میگوید و فرمان سجده فرشتگان را مطرح میکند. این «روح الهی» چیست و چرا چنین امتیازی میآورد؟ آیا صرفاً یک شرافت اعتباری است یا امری وجودی؟
آیه شریفه این است: «فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِینَ»؛ یعنی هنگامی که او را سامان دادم و از روح خود در او دمیدم، برای او به سجده افتید. باید توجه کرد که «روحی» در اینجا به معنای روحِ مخلوق و اضافه تشریفی است؛ یعنی روحی که خداوند به خود نسبت داده تا شرافت و کرامت آن را نشان دهد.
این نسبت، نسبت حلول یا اتحاد نیست، بلکه اضافه تشریف و تکریم است. اما در تحلیل عرفانی، همین «نفخه روح الهی» راز جامعیت انسان است. فرشتگان مظهر اسماء الهیاند، اما نه به جامعیت انسان. فرشته، مظهر یک یا چند اسم است و از همینرو محدود است؛ اما انسان، به سبب آن روح جامع، میتواند مظهر همه اسماء باشد.
سجده فرشتگان در حقیقت سجده بر آن حقیقت جامع است، نه بر جسم انسان. پس آنچه فرمان سجده را برانگیخت، «روح الهی» بود؛ یعنی همان حقیقتی که انسان را آینه جامع اسماء میکند.
*** اگر راز برتری پیامبر بهعنوان انسان کامل، «روح الهی» است، چگونه باید تعبیر «فاطمه روح من است» را فهمید؟ آیا این یک تعبیر عاطفی است یا بیان یک نسبت وجودی؟ و اگر نسبت وجودی است، چگونه بدون فروافتادن در تشبیه و ترتیب مادی میتوان آن را تبیین کرد؟
در نگاه عرفانی، این تعبیر را نباید به سطح یک تعارف عاطفی فروکاست. «فاطمه روح من است» بیان یک نسبت وجودی و باطنی است. اگر راز برتری پیامبر، همان روح الهی باشد و پیامبر درباره حضرت زهرا بفرماید «فاطمه روح من است»، در این خوانش، وجود مقدس حضرت زهرا مظهر همان روح و همان حقیقت باطنی است.
یعنی زهرا سلاماللهعلیها، در مرتبه وجودی، روحِ همان انسان کامل است. این سخن به معنای آن نیست که حضرت زهرا چیزی بیرون از حقیقت پیامبر و در عرض او باشد؛ بلکه به معنای وحدت باطنی و تجلی همان حقیقت است. در عرفان، «روح» گاه به معنای باطن و حقیقت شیء است.
پس «فاطمه روح من» یعنی حضرت زهرا باطن و حقیقتِ همان نور و همان انسان کامل است. از این منظر، برتری پیامبر بهعنوان انسان کامل، در آینه وجود مقدس حضرت زهرا قابل فهم است.
*** این سخن ممکن است این پرسش را برانگیزد که آیا دلیل اصلی برتری پیامبر، وجود حضرت زهراست؟ چگونه میتوان این را بدون فروافتادن در تشبیه و ترتیب مادی بیان کرد؟ به تعبیر دیگر، آیا این یک تحلیل علّی مادی است یا یک تحلیل وجودی و باطنی؟
باید این سخن را در فضای «ظهور» و «مراتب وجود» فهمید، نه در فضای ترتیب مادی و زمانی. در فضای مادی، ما موجودات را در کنار هم و با ترتیب تاریخی میبینیم؛ اما در فضای عرفانی، «حقیقت» واحد است و مراتب ظهور دارد.
بنابراین وقتی میگوییم دلیل اصلی برتری پیامبر بهعنوان انسان کامل، وجود مقدس حضرت زهراست، معنایش این نیست که اول پیامبر بوده و بعد زهرا علت برتری او شده است. بلکه معنایش این است که همان حقیقت واحدی که در پیامبر ظاهر است، در حضرت زهرا بهعنوان «روح» و «باطن» متجلی است.
در این خوانش، زهرا روحِ همان حقیقت است و برتری پیامبر را باید در آینه این روح دید. این یک تحلیل وجودی است، نه یک تحلیل علّی مادی. همانگونه که در یک آینه، صورت و آینه دو چیز جدا نیستند، حقیقت نبوت و حقیقت زهرا نیز در این مرتبه، دو حقیقت جدا نیستند؛ بلکه یکی باطن و دیگری ظهور آن باطن است.
*** پس کمال سایر انسانها چه نسبتی با این حقیقت پیدا میکند؟ آیا کمال انسان فقط در پیروی اخلاقی از پیامبر است، یا امری عمیقتر در کار است؟ و اگر امری عمیقتر است، این اتصال چه سنخی از اتصال است: فکری، اعتقادی، محبتی، ولایی یا وجودی؟
کمال انسان فقط در پیروی اخلاقی و ظاهری خلاصه نمیشود؛ هرچند آن نیز لازم است. کمال حقیقی، در «اتصال وجودی» به انسان کامل است. یعنی انسان باید به آن روح متصل شود. این اتصال، اتصال فکری یا اعتقادی صرف نیست؛ اتصال ولایی، معرفتی، محبتی و وجودی است.
انسان با ایمان، محبت، طاعت، معرفت و تخلق، بهتدریج به آن حقیقت نزدیک میشود و از آن نور بهره میگیرد. در عرفان، این همان مسیر «فنا» و «بقا» است: فنا در اراده خود و بقا به اراده حق. انسان کامل، یعنی کسی که این اتصال را کامل کرده است. سایر انسانها به اندازه ظرفیت و استعداد خود، میتوانند از این روح بهره ببرند.
پس کمال همه انسانها در این است که متصل به روح پیامبر، یعنی حضرت زهرا، باشند. این اتصال، یک اتصال طولی است، نه اتصال عرضی؛ یعنی انسانها در پرتو آن حقیقت، به کمال میرسند، نه اینکه در عرض آن قرار گیرند.
*** اجازه بدهید یک نکته روششناختی را اینجا برجسته کنم. شما تا اینجا میان «روح الهی»، «انسان کامل»، «حقیقت باطنی پیامبر» و «حضرت زهرا» زنجیرهای از نسبتهای وجودی برقرار کردید. اما پرسش من این است: آیا این خوانش، مرز میان «تفسیر عرفانی» و «تحمیل بر ظاهر آیات» را حفظ میکند؟ چه ضابطهای برای اعتبار این تحلیل وجودی دارید؟
ضابطه اصلی این است که تحلیل عرفانی نباید با ظاهر آیات و با اصول قطعی توحید ناسازگار باشد. ما در این خوانش، نه از حلول سخن میگوییم، نه از اتحاد، نه از خروج از مرتبه بندگی. سخن از «تجلی» و «ظهور» است. تجلی، نسبت آینه و صورت است؛ نه نسبت دو موجود مستقل که یکی در دیگری حلول کرده باشد.
همچنین این تحلیل باید با روایات و با فهم اهل معرفت سازگار باشد. پس تفسیر عرفانی، اگر بخواهد معتبر باشد، باید هم به ظاهر وحی وفادار بماند و هم از تشبیه و تعطیل پرهیز کند. آنچه ما میگوییم، یک تحلیل وجودی از نسبت باطن و ظاهر است؛ نه ادعای امری بیرون از دین.
*** اگر راز برتری پیامبر «روح الهی» است و حضرت زهرا «روح من» است، این حقیقت در امت چگونه امتداد پیدا میکند؟ و نام این امتداد چیست؟
نکتهای که باید به آن توجه کرد این است که این حقیقت، در یک نقطه متوقف نمیشود. اگر راز برتری پیامبر «روح الهی» باشد و حضرت زهرا «روح من» باشد، این روح یک جریان جاری است، نه یک حقیقت منجمد. در امت، این جریان از طریق نسل پیامبر و از طریق ولایت و امامت امتداد مییابد. حضرت زهرا تنها یک حلقه در یک زنجیره تاریخی نیست؛ او چشمهای است که این حقیقت از او میجوشد و در امت جاری میشود. از همینجا میتوان فهمید که نام این جریان، «کوثر» است.
کوثر فقط نسل ظاهری پیامبر نیست؛ کوثر خیر کثیر و چشمه جاری وجود و معرفت و ولایت است. حضرت زهرا مصداق اتم کوثر است، زیرا از طریق او نسل پیامبر و جریان ولایت و امامت ادامه مییابد. اما کوثر فقط یک جریان زیستی نیست؛ کوثر یک جریان وجودی است. یعنی همان روح پیامبر در امت جاری میشود و از طریق حضرت زهرا، حقیقت نبوت و ولایت امتداد پیدا میکند. کوثر یعنی چشمهای که هرگز خشک نمیشود؛ چشمهای که انسانها میتوانند از آن بنوشند و به کمال برسند. پس کوثر، هم نسل ظاهری است و هم نسل باطنی؛ هم فرزندان جسمانی و هم فرزندان روحانی. هر کسی که به این جریان متصل شود، از کوثر بهره برده است.
*** اجازه بدهید مکث کنم؛ چون ناگهان یک پیوند ناگفته برایم روشن شد. شما این زنجیره را از «روح الهی» آغاز کردید، به «فاطمه روح من» رساندید، سپس از «اتصال وجودی» سخن گفتید و اکنون همان را به «کوثر» گره زدید. این برای من غافلگیرکننده است. اگر درست دریافته باشم، منظور شما این است که کوثر تنها یک تعبیر درباره نسل ظاهری پیامبر نیست، بلکه نام همان جریان وجودیِ روحِ انسان کامل در امت است. آیا این تلقی درست است؟
بله، دقیقاً همین است. کوثر در این خوانش، نام آن جریان جاری است. اگر حضرت زهرا روحِ همان حقیقت باشد، آن حقیقت باید در امت جاری شود و انسانها را به کمال برساند. کوثر یعنی همین امتداد وجودی. بنابراین کوثر فقط یک نام تاریخی یا نسبشناسی نیست؛ یک نظام وجودی است که انسان را به مبدأ کمال متصل میکند.
*** این نکته برای من بسیار مهم است، چون نشان میدهد بحث از یک فضیلت فردی به یک نظام وجودی و ولایی تبدیل میشود. حالا اگر بخواهیم کل این مسیر را در یک جمعبندی معرفتی فشرده کنیم، چه زنجیرهای از معنا شکل میگیرد؟
زنجیره معنا این است: پیامبر اسلام، تجلی کامل اسماء و صفات الهی و انسان کامل است. راز برتری او بر فرشتگان، «روح الهی» است که در او دمیده شده و او را مظهر جامع اسماء کرده است. این روح، در حضرت زهرا سلاماللهعلیها بهعنوان «روح من» متجلی است. بنابراین در خوانش عرفانی، دلیل اصلی برتری پیامبر بهعنوان انسان کامل، وجود مقدس حضرت زهراست؛ نه به معنای ترتیب مادی، بلکه به معنای وحدت باطنی و تجلی.
کمال همه انسانها در این است که به این روح متصل شوند؛ اتصالی وجودی، ولایی، معرفتی و محبتی. و نام این جریان، «کوثر» است: چشمه جاری خیر کثیر، ولایت، معرفت و حیات معنوی. کوثر یعنی همان حقیقتِ جاریِ انسان کامل در امت. پس کوثر فقط یک نام نیست؛ یک نظام وجودی است که انسان را به مبدأ کمال متصل میکند.
*** اگر بخواهید این جمعبندی را در یک جمله فشرده کنید، چه میگویید؟
پیامبر، آینه جامع اسماء الهی و انسان کامل است؛ راز برتری او روح الهی است؛ حضرت زهرا روحِ همان حقیقت است؛ کمال انسان در اتصال به این روح است؛ و نام این جریان وجودی، کوثر است.