مبلغ – سرویس جامعه: مقایسه «رساله حقوق» منسوب به امام سجاد(ع) با «اعلامیه جهانی حقوق بشر» در نگاه نخست، مقایسه دو متن متعلق به دو جهان تاریخی کاملاً متفاوت است؛ یکی متنی اخلاقی ـ دینی از سده نخست هجری و دیگری سندی بینالمللی که پس از تجربه جنگ جهانی دوم و فجایع انسانی قرن بیستم شکل گرفت. با این حال، هر دو متن در یک نقطه اساسی به یکدیگر نزدیک میشوند: انسان نمیتواند نسبت به انسان دیگر بیتعهد باشد. تفاوت اصلی در این است که این تعهد چگونه فهمیده میشود. اعلامیه جهانی حقوق بشر، نقطه عزیمت خود را «حقوق» انسان قرار میدهد و در نهایت برای محدود کردن قدرت دولت و تضمین آزادی و کرامت فرد به کار میآید. رساله حقوق، برعکس، بیشتر از آنکه فهرستی از مطالبات انسان از دیگران باشد، مجموعهای از وظایفی است که انسان در برابر خدا، خویشتن و دیگران بر عهده دارد. در آنجا «حق دیگری بر من» به همان اندازه اهمیت دارد که «حق من بر دیگری» پیش از هر مقایسهای البته باید یک احتیاط مهم را در نظر گرفت. درباره رساله حقوق، در منابع مختلف نسخهها و نقلهای متفاوتی وجود دارد و پژوهشهای جدید نیز آن را متنی کاملاً یکدست و از نظر تاریخی بیمسئله تلقی نمیکنند. محسن کدیور، در بررسی انتقادی خود، از پنجاهویک حق در ساختار متن سخن میگوید و همزمان به تفاوت نسخهها و مسئله انتساب و تحول متن توجه میکند. بنابراین، اعداد بسیار دقیقی مانند «۱۶۰۳ حق در رساله» در برابر «۶۱۹ حق در اعلامیه» نمیتواند مبنای قابل اتکایی برای این مقایسه باشد. اعلامیه جهانی حقوق بشر نیز اساساً متنی مشتمل بر ۳۰ ماده است، نه سندی که در ادبیات رسمی حقوق بشر از «۶۱۹ حق» سخن بگوید. مسئله مهمتر، بنابراین، نه شمارش حقوق، بلکه مقایسه دو معماری متفاوت برای فهم حق، تکلیف و انسان است. رساله حقوق؛ انسان در شبکهای از حقوق متقابل رساله حقوق از همان آغاز، تصویری متفاوت از مفهوم «حق» ارائه میکند. متن با حق خداوند آغاز میشود و آن را «ریشه همه حقوق» معرفی میکند؛ سپس حقوق نفس، اعضای بدن، اعمال عبادی و بعد حقوق انسانهای دیگر مطرح میشوند. از اینجا به بعد، متن بهتدریج از رابطه انسان با خدا به رابطه او با پدر و مادر، فرزند، همسر، حاکم، مردم، همسایه، دوست، شریک، طلبکار، بدهکار، دشمن، مشاور، سالخورده، جوان، نیازمند، همکیش و حتی غیرمسلمانِ تحت حمایت حکومت اسلامی میرسد. این ترتیب اتفاقی نیست. در این منطق، انسان موجودی منفرد نیست که ابتدا مجموعهای از حقوق شخصی داشته باشد و سپس وارد جامعه شود. او از ابتدا در شبکهای از روابط قرار گرفته است و هر رابطه برای او مسئولیتی اخلاقی ایجاد میکند. حق هم در بسیاری از موارد به معنای «استحقاقی که من دارم» نیست؛ بلکه به معنای «حقی که دیگری بر عهده من دارد» ظاهر میشود. این نکته یکی از مهمترین تفاوتهای رساله با زبان حقوق بشر مدرن است. برای مثال، در منطق معاصر میتوان گفت «همسر از حق برخورداری از رفتار محترمانه برخوردار است». اما رساله، همین معنا را از زاویه دیگری صورتبندی میکند: «حق همسر تو بر تو این است که…»؛ سپس برای صاحب حق، تکالیف مشخصی مانند گرامیداشتن و مدارا کردن تعیین میکند. این جابهجایی ظاهراً زبانی، در واقع یک تفاوت اخلاقی عمیق ایجاد میکند: رساله از انسان میپرسد با حق دیگری چه میکنی، نه فقط اینکه دیگران با حق تو چه باید بکنند. جزئیات کمنظیر درباره مسئولیت انسان یکی از نقاط قوت رساله، همین توجه به جزئیات است. مسئولیت اخلاقی در آن صرفاً در چند فرمان کلی مانند «عدالت داشته باش» یا «به دیگران احترام بگذار» خلاصه نمیشود. برای زبان، حق جداگانهای در نظر گرفته میشود؛ برای گوش، چشم، دست، پا، شکم و اندام جنسی نیز. برای نماز، روزه، صدقه و قربانی نیز حقوقی ذکر میشود. سپس همین منطق به روابط اجتماعی گسترش مییابد. از منظر انسانشناسی اخلاقی، این ساختار قابل توجه است. انسان در رساله فقط در برابر قانون یا دولت مسئول نیست؛ حتی بدن خودش نیز چیزی نیست که بتواند بدون هیچ محدودیتی هر طور خواست با آن رفتار کند. در اینجا البته باید میان دو قرائت تمایز گذاشت. از یک سو میتوان این نگاه را محدودکننده آزادی فردی دانست؛ زیرا بدن و زندگی شخصی را کاملاً در قلمرو اختیار فرد قرار نمیدهد. از سوی دیگر، همین نگاه میتواند در برابر یکی از مشکلات جهان مدرن نیز پرسش مهمی ایجاد کند: آیا انسان نسبت به بدن، سلامت، زبان، رفتار و حتی مصرف خود هیچ مسئولیتی جز مسئولیت در برابر ترجیحات شخصی ندارد؟ پرسش رساله این نیست که «آیا آزادی داری؟» بلکه این است که با آزادیای که داری چه مسئولیتی در برابر خود و دیگری بر عهده گرفتهای؟ این پرسش همچنان معاصر است. حقوقی که از قدرت آغاز میشوند، اما قدرت را رها نمیکنند رساله در حوزه سیاست نیز نکتهای قابل توجه دارد. در آن، هم «حق حاکم» و هم «حق مردم» مطرح میشود. درباره حاکمیت، قدرت امتیازی مطلق تلقی نمیشود؛ کسی که بر مردم سلطه و اختیار دارد، به همان نسبت در برابر آنان مسئول است. در متن آمده است که حاکم باید بداند مردم به دلیل ضعف خود و قدرت او تحت سلطه او قرار گرفتهاند و بنابراین وظیفه او رفتار عادلانه، مدارا و پرهیز از شتاب در مجازات است. این بخش را نمیتوان با معیارهای امروزی کاملاً هممعنا با «حقوق سیاسی شهروندان» دانست. رساله از انتخابات آزاد، حاکمیت مردم، تفکیک قوا یا حق مشارکت سیاسی سخن نمیگوید. بنابراین تبدیل کردن این متن به نوعی اعلامیه حقوق سیاسی مدرن، تاریخیزدایی از آن است. اما از زاویه دیگری، نکتهای جدی در آن وجود دارد: قدرت نیز صاحب تکلیف است. این اصل هنوز یکی از بنیادیترین اصول حقوق بشر است. اعلامیه جهانی حقوق بشر اساساً در واکنش به تجربه تاریخیای شکل گرفت که نشان داده بود اگر دولت و قدرت سیاسی نتوانند در برابر حقوق انسان محدود شوند، خود دولت میتواند به بزرگترین ناقض حقوق تبدیل شود. از این جهت، رساله و اعلامیه با وجود اختلاف بنیادین در زبان، در یک نقطه به یکدیگر نزدیک میشوند: هیچ رابطه قدرتی نباید انسان را از مسئولیت اخلاقی در برابر دیگری معاف کند. حتی اعلامیه جهانی حقوق بشر هم انسان بیتکلیف نمیخواهد گاهی مقایسه رساله حقوق با اعلامیه جهانی حقوق بشر بر یک دوگانه ساده بنا میشود: رساله درباره «تکالیف» است و اعلامیه درباره «حقوق» این دوگانه دقیق نیست. اعلامیه جهانی حقوق بشر نیز انسان را موجودی بیتعهد تصور نمیکند. ماده ۲۹ صراحتاً میگوید «هر کس در برابر جامعهای که رشد آزاد و کامل شخصیت او در آن ممکن است، وظایفی دارد» و اعمال آزادیها نیز تا جایی مجاز است که حقوق و آزادیهای دیگران، الزامات عادلانه اخلاق، نظم عمومی و رفاه عمومی در یک جامعه دموکراتیک حفظ شود. با این حال، جایگاه این تکالیف در دو متن یکسان نیست. در اعلامیه، «حق» نقطه عزیمت اصلی است و «تکلیف» تا حد زیادی برای امکانپذیر شدن همزیستی حقوق با یکدیگر وارد میشود. این ساختار را باید در زمینه تاریخی اعلامیه فهمید: پس از جنگ جهانی دوم، مسئله اصلی این بود که چگونه فرد در برابر دولت و قدرت سیاسی مصون بماند. اسناد سازمان ملل نیز تصریح کردهاند که اعلامیه به تفصیل وارد تکالیف فرد در برابر دولت نشد، زیرا هدف اصلی آن حمایت از فرد در برابر قدرت دولت بود. در رساله، برعکس، تکلیف از ابتدا در ساختار مفهوم حق حضور دارد. به همین دلیل، اگر اعلامیه میپرسد: «انسان از چه حقوقی برخوردار است؟» رساله بیشتر میپرسد: «من در برابر حق دیگری چه وظیفهای دارم؟» این دو سؤال رقیب یکدیگر نیستند، اما یکسان هم نیستند. جایی که رساله حتی از برخی اخلاقیات مدرن جلوتر به نظر میرسد اگر رساله را بدون پیشفرض دفاع از سنت اسلامی بخوانیم، برخی آموزههای آن از نظر اخلاق اجتماعی همچنان قابل دفاع و حتی در بعضی موارد قابل توجهاند. نخست، مسئولیت در برابر نزدیکترین انسانها است. پدر، مادر، فرزند، همسر، همسایه، دوست و شریک اقتصادی، هر کدام صاحب حقاند. این نگاه میتواند در برابر فردگرایی افراطی مدرن پرسشی جدی قرار دهد: آیا جامعه صرفاً مجموعهای از افراد مستقل است که قراردادهایی با یکدیگر بستهاند، یا روابط انسانی خودشان منشأ تعهد اخلاقیاند؟ دوم، حق انسان ضعیف در برابر انسان قدرتمند است. در رابطه حاکم و مردم، صاحب قدرت به سبب قدرتش از مسئولیت بیشتر برخوردار میشود، نه کمتر. سوم، مسئولیت در برابر کسی که حتی دوستش نداریم است. رساله برای دشمن و کسی که علیه ما ادعایی دارد نیز حقی در نظر میگیرد. اینجا اخلاق از مرز رابطه عاطفی عبور میکند: عدالت نباید وابسته به دوست داشتن دیگری باشد. چهارم، رفتار با بردگان است. این بخش در نگاه امروزی از یک سو عمیقاً مسئلهدار است، زیرا اصل مالکیت انسان بر انسان را مفروض میگیرد؛ اما از سوی دیگر، در همان چارچوب تاریخی، محدودیتهای اخلاقی سنگینی بر رفتار مالک قرار میدهد. صاحب برده موظف است او را از آنچه توان تحملش را ندارد معاف کند، از همان غذایی که خود میخورد به او بدهد و همانگونه که خود لباس میپوشد او را بپوشاند؛ و اگر از او ناخشنود است، به جای آزار رساندن باید او را آزاد کند یا دیگری را جایگزین کند. این دقیقاً جایی است که خواندن انتقادی ضرورت پیدا میکند. نمیتوان از این دستورها نتیجه گرفت که رساله به معنای مدرن با اصل بردهداری مخالف است. اصل مالکیت انسان همچنان در متن پذیرفته شده است. اما همزمان نمیتوان ظرافت اخلاقی آن در محدود کردن قدرت مالک بر برده را نیز نادیده گرفت. بنابراین، خواندن همدلانه با سنت اسلامی نباید به معنای پاک کردن نقاط مسئلهدار متن باشد؛ همانطور که خواندن انتقادی نباید به معنای نادیده گرفتن ظرفیتهای اخلاقی آن باشد. مسئلهای که امروز دیگر نمیتوان از کنار آن گذشت: زن، برده و برابری بخش دیگری از رساله که با استانداردهای حقوق بشر معاصر اصطکاک جدی دارد، ساختار روابط جنسیتی و اجتماعی آن است. در حق همسر، زبان متن از رابطهای سخن میگوید که در آن زن در وضعیت «اسارت» نسبت به مرد توصیف میشود و در عین حال مرد به رحمت، احترام، تأمین معاش و گذشت در برابر همسر فراخوانده میشود. اگر این زبان را در زمینه تاریخی خودش بخوانیم، میتوان فهمید که متن درصدد تنظیم اخلاقی رابطهای است که در جهان اجتماعی آن زمان وجود داشته است. اما همین توضیح تاریخی نباید ما را به نتیجهای اشتباه برساند: وجود یک دستور اخلاقی برای رفتار بهتر با زن، الزاماً به معنای پذیرش برابری حقوقی زن و مرد به معنای مدرن نیست. این تمایز بسیار مهم است. امروز حقوق بشر بر برابری ذاتی انسانها فارغ از جنسیت، نژاد، دین و موقعیت اجتماعی تأکید میکند. اعلامیه در ماده نخست همه انسانها را آزاد و برابر در کرامت و حقوق معرفی میکند و در ادامه، برخورداری از حقوق اعلامشده را بدون تمایزهایی مانند نژاد، جنس، زبان و دین مطرح میسازد. رساله را نمیتوان بدون واسطه به این مفهوم از برابری تبدیل کرد. همین مسئله درباره غیرمسلمانان نیز وجود دارد. رساله برای «اهل ذمه» یا کسانی که تحت حمایت جامعه اسلامیاند، حقی قائل میشود و از رعایت پیمان و حمایت از آنان سخن میگوید. این یک گام مهم اخلاقی در زمینه تاریخی خود است، اما همچنان با ایده مدرن برابری کامل شهروندی فارغ از دین یکسان نیست. پس در اینجا باید صریح بود: برخی اصول رساله را میتوان امروز بازخوانی کرد؛ اما برخی ساختارهای تاریخی آن را نمیتوان بدون تغییر هنجاری به استاندارد حقوق بشر معاصر تبدیل کرد. یک تناقض مهم: رساله بسیار جزئیتر است، اما لزوماً برابرخواهتر نیست اینجا شاید مهمترین نتیجه مقایسه شکل بگیرد. رساله از نظر جزئیات روابط انسانی در مواردی بسیار غنیتر از اعلامیه است. اعلامیه میگوید انسان حق امنیت، آزادی، آموزش، کار، مالکیت، مشارکت سیاسی، آزادی عقیده و برخورداری از سطح مناسب زندگی دارد. اما رساله وارد رفتارهای روزمره میشود: با پدر و مادر چگونه رفتار کن؛ با همسایه چگونه؛ با بدهکار و طلبکار چگونه؛ با کسی که از تو مشورت میخواهد چگونه؛ با فرد بزرگتر و کوچکتر چگونه؛ حتی با کسی که به تو بدی کرده چگونه رفتار کن. اما جزئیات بیشتر الزاماً به معنای حقوق برابرتر نیست. اعلامیه یک اصل انتزاعی اما بسیار قدرتمند دارد: انسان صرفاً به دلیل انسان بودن، صاحب حقوق است. رساله بیشتر از روابط مشخص و موقعیتهای مشخص سخن میگوید: مادر، پدر، فرزند، حاکم، رعیت، همکیش، ذمی، همسر، برده و مانند آنها. این تفاوت، هم نقطه قوت رساله است و هم محدودیت آن. نقطه قوتش این است که اخلاق را از سطح شعار پایین میآورد و به رفتار روزمره تبدیل میکند. محدودیتش این است که جهان انسانی را از پیش به روابط و سلسلهمراتب خاصی تقسیم کرده است؛ در نتیجه، نمیتوان آن را بدون بازسازی مفهومی، جایگزین زبان حقوق برابر و جهانشمول معاصر کرد. آیا میتوان از رساله برای نقد دنیای مدرن استفاده کرد؟ بله؛ اما نه با این استدلال که «چون رساله قدیمیتر است، پس اخلاقاً برتر است». نقطه قابل دفاعتر این است که رساله یک نقص واقعی در برخی قرائتهای فردگرایانه از حقوق را به یاد ما میآورد: هیچ حقی بدون مسئولیت اجتماعی پایدار نمیماند. اگر آزادی بیان وجود دارد، مسئولیت در قبال آبروی انسان دیگر نیز مطرح است. اگر مالکیت خصوصی به رسمیت شناخته میشود، مسئولیت در قبال نیازمند نیز از میان نمیرود. اگر فرد حق انتخاب دارد، مسئولیت او در برابر خانواده، جامعه و پیامدهای انتخابش نیز نمیتواند کاملاً ناپدید شود. اگر دولت موظف به رعایت حقوق شهروند است، صاحبان قدرت نیز باید در قبال نحوه استفاده از قدرت خود پاسخگو باشند. حتی خود اعلامیه نیز در ماده ۲۹ به همین ضرورت اذعان میکند. از این منظر، رساله میتواند نه جایگزین اعلامیه، بلکه منبعی برای نقد و تکمیل اخلاق حقوق بشر باشد؛ منبعی که یادآوری میکند انسان فقط «صاحب حق» نیست، بلکه «امین حق دیگران» نیز هست. اما آیا میتوان از اعلامیه برای نقد رساله استفاده کرد؟ به همان اندازه، بله. اگر رساله را متنی زنده بدانیم، نباید آن را از پرسشهای اخلاقی امروز مصون کنیم. برابری زن و مرد، آزادی دین و وجدان، برابری شهروندان فارغ از دین، لغو بردهداری، آزادی سیاسی، مشارکت در حکومت و منع تبعیض، مسائلی نیستند که صرفاً با اشاره به زمینه تاریخی متن کنار گذاشته شوند. در اینجا اتفاقاً خواندن انتقادی میتواند به نفع خود سنت اسلامی باشد. اگر ارزش اصلی رساله را در حفظ کرامت انسان، جلوگیری از ظلم، مسئولیت صاحب قدرت و رعایت حق دیگری بدانیم، میتوان پرسید آیا برخی قالبهای تاریخی آن همچنان بهترین صورت تحقق همین ارزشها هستند یا نه. این پرسش، به معنای کنار گذاشتن متن نیست؛ به معنای جدی گرفتن آن است. متنی که قرار است برای زمانهای دیگر نیز الهامبخش باشد، باید بتواند با پرسشهای اخلاقی زمانهای دیگر مواجه شود. حق بدون تکلیف و تکلیف بدون حق مقایسه رساله و اعلامیه در نهایت ما را به یک دوگانه ساده «اسلام و غرب» نمیرساند. اعلامیه جهانی حقوق بشر محصول تاریخی است که در آن دولت مدرن به قدرتی عظیم تبدیل شده بود و تجربه فاشیسم و جنگ جهانی دوم نشان داد که حفاظت از فرد در برابر قدرت سیاسی ضرورتی فوری است. رساله در جهانی شکل گرفته که ساختار حقوقی، سیاسی و اجتماعی آن کاملاً متفاوت بود و دغدغه آن، اخلاقی کردن روابطی بود که انسان در آنها قرار داشت. بنابراین، یکی بیش از همه میپرسد: قدرت تا کجا حق دارد در زندگی انسان دخالت کند؟ و دیگری بیش از همه میپرسد: انسان در برابر حق دیگری تا کجا مسئول است؟ دنیای امروز به هر دو پرسش نیاز دارد. حقوق بشر بدون تکلیف میتواند به زبانی برای مطالبهگری فردی تبدیل شود که مسئولیت اجتماعی را به حاشیه میراند. از سوی دیگر، تکلیف بدون حقوق نیز میتواند به ابزاری خطرناک برای مطالبه اطاعت از فرد و جامعه تبدیل شود؛ بهویژه اگر کسی بتواند خود را صاحب حق تعریف کند و دیگری را صرفاً مکلف. نقطه حساس دقیقاً همینجاست. تکلیف زمانی انسانی است که برای پاسداشت حق دیگری باشد؛ و حق زمانی پایدار است که برای صاحبش مسئولیتی در برابر حق دیگران نیز ایجاد کند. رساله حقوق در بخش مهمی از خود، یادآور نیمه دوم این معادله است؛ اعلامیه جهانی حقوق بشر، بهویژه با تجربه تاریخی قرن بیستم، بر نیمه نخست آن تأکید کرده است. شاید ارزش امروز رساله نیز در همین باشد: نه اینکه بخواهیم آن را به شکل مصنوعی «اعلامیه جهانی حقوق بشر در قرن اول هجری» معرفی کنیم، و نه اینکه تفاوتهای جدی آن با معیارهای امروز را پنهان کنیم؛ بلکه بتوانیم از دل آن پرسشی را دوباره مطرح کنیم که جهان مدرن نیز هنوز پاسخ کاملی برای آن نیافته است: آیا میتوان جامعهای ساخت که در آن انسانها نه فقط از حقوق خود آگاه باشند، بلکه حق دیگران را نیز همچون تکلیفی بر دوش خود احساس کنند؟ اگر پاسخ مثبت باشد، رساله حقوق هنوز حرفی برای گفتن دارد. اما این حرف تنها زمانی جدی گرفته میشود که همزمان بتوانیم آن را نقد کنیم؛ میان اصول اخلاقی پایدار و صورتهای تاریخیشان تمایز بگذاریم و بپذیریم که پاسداشت کرامت انسان گاهی مستلزم حفظ یک اصل قدیمی و گاهی مستلزم عبور از قالب تاریخی آن است.