مبلغ – سرویس معارف: عدالت در بسیاری از خوانشهای دینی، پیش از هر چیز یک فضیلت اخلاقی است؛ چیزی که فرد باید در رفتار شخصی خود رعایت کند و حکومت نیز، اگر به آن پایبند باشد، حکومت خوبی خواهد بود. اما در نهج البلاغه، عدالت در سطحی فراتر از یک توصیه اخلاقی قرار میگیرد. وقتی امام علی (ع) در نامه ۵۳، مالک اشتر را به حکومت مصر منصوب میکند، عدالت دیگر صرفاً یک فضیلت شخصی برای حاکم نیست؛ بلکه بخشی از وظیفه حکمرانی است.
اگر عدالت تنها فضیلتی اخلاقی باشد، ممکن است حاکم عادل کسی تلقی شود که شخصاً اهل تقوا، بخشش و پرهیز از ظلم است. اما اگر عدالت تکلیف سیاسی باشد، مسئله تغییر میکند: حاکم نه فقط نباید ظلم کند، بلکه موظف است ساختار اداره جامعه را بهگونهای سامان دهد که حقوق مردم، بهویژه کسانی که قدرت کمتری دارند، از میان نرود. نامه ۵۳ دقیقاً از همین نقطه اهمیت پیدا میکند.
عدالت از فضیلت شخصی تا مسئولیت سیاسی
نامه امام علی (ع) به مالک اشتر را نمیتوان صرفاً یک مجموعه توصیههای اخلاقی به یک حاکم دانست. متن، تصویری نسبتاً منسجم از وظایف حکومت ارائه میکند: رابطه با مردم، انتخاب کارگزاران، نظام مالی، قضاوت، تجارت، طبقات اجتماعی، مالیات، آبادانی و رسیدگی به فرودستان. در چنین متنی، عدالت دیگر یک ویژگی شخصی در کنار مجموعهای از مهارتهای مدیریتی نیست؛ بلکه معیار تنظیم رابطه حکومت با جامعه است.
امام در آغاز نامه، مأموریت مالک را تنها حفظ قدرت یا دریافت مالیات معرفی نمیکند. حکومت باید به آبادانی، اصلاح امور مردم و برقراری نظم عمومی منجر شود. به همین دلیل، هنگامی که سخن از طبقات اجتماعی به میان میآید، ضعیفترین گروهها نیز از قلم نمیافتند. امام مینویسد:
«ثُمَّ اللَّهَ اللَّهَ فِي الطَّبَقَةِ السُّفْلَى مِنَ الَّذِينَ لَا حِيلَةَ لَهُمْ، مِنَ الْمَسَاكِينِ وَالْمُحْتَاجِينَ وَأَهْلِ الْبُؤْسَى وَالزَّمْنَى…»
یعنی درباره طبقه فرودست، از کسانی که چارهای ندارند، مسکینان، نیازمندان و گرفتارشدگان به ناتوانی، خدا را در نظر داشته باش. این تعبیر، از همان ابتدا مسئله را از سطح توصیه شخصی بالاتر میبرد. مخاطب نامه مالک است، یعنی حاکم؛ و موضوع نیز رابطه خصوصی او با یک فقیر نیست، بلکه نحوه اداره جامعه و مسئولیت او در برابر گروهی است که در ساختار قدرت و ثروت، موقعیت ضعیفتری دارند.
ضعیفترینها، آزمون عدالت حکومت
در ادامه، امام از مالک میخواهد برای این گروه سهمی از بیتالمال و درآمدهای عمومی در نظر بگیرد:
«وَاجْعَلْ لَهُمْ قِسْماً مِنْ بَيْتِ مَالِكَ، وَقِسْماً مِنْ غَلَّاتِ صَوَافِي الْإِسْلَامِ فِي كُلِّ بَلَدٍ…»
اینجا یک تغییر مهم در مفهوم عدالت رخ میدهد. اگر فقیر صرفاً موضوع «احسان» باشد، کمک به او میتواند در قلمرو فضیلت اختیاری قرار گیرد. اما هنگامی که امام برای او سهمی از بیتالمال قائل میشود، مسئله دیگر صرفاً بخشش شخصی حاکم نیست. این تفاوت میان صدقه و حق عمومی است. حاکم قرار نیست از جیب شخصی خود به نیازمندان کمک کند تا انسان خوبی باشد، بلکه او باید بخشی از منابع عمومی را به کسانی اختصاص دهد که در جامعه حقی نسبت به این منابع دارند.
از همین رو، عدالت در نامه ۵۳ را میتوان نوعی وظیفه توزیعی حکومت دانست؛ البته نه به معنای دقیق و امروزی «دولت رفاه» یا نظریههای معاصر عدالت توزیعی، چرا که چنین تعمیمی تاریخی و مفهومی خواهد بود. اما متن بهروشنی از مسئولیت حکومت در برابر کسانی سخن میگوید که خود توان تأمین نیازهایشان را ندارند.
چرا ضعیفترینها؟
یکی از ظریفترین بخشهای نامه ۵۳ این است که امام توجه ویژهای به کسانی دارد که «لا حيلة لهم»؛ کسانی که چاره و امکان کافی برای حل مسئله خود ندارند. این تعبیر، منطق مهمی پشت خود دارد: عدالت را نمیتوان فقط بر اساس رفتار برابر با افراد سنجید. گاهی موقعیت نابرابر افراد، خود حاکم را به مداخله و حمایت موظف میکند. فردی که قدرت اقتصادی، اجتماعی یا سیاسی ندارد، در برابر فرد قدرتمند الزاماً با قواعد یکسان به موقعیت برابر نمیرسد. به همین دلیل، در منطق نامه ۵۳، عدالت فقط «با همه یکسان رفتار کردن» نیست. عدالت همچنین به معنای دیدن نابرابری قدرت و جلوگیری از تبدیل آن به پایمال شدن حق است.
حکومت فقط برای اداره قدرتمندان نیست
نامه ۵۳ در بخشهای دیگر نیز همین منطق را دنبال میکند. امام درباره مردم میگوید:
«وَأَشْعِرْ قَلْبَكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ وَالْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَاللُّطْفَ بِهِمْ»
دل خود را سرشار از رحمت نسبت به مردم، محبت به آنان و لطف در حق آنان کن.
ممکن است در نگاه نخست، این تعبیر صرفاً اخلاقی به نظر برسد. اما مخاطب آن حاکمی است که تصمیمهای او مستقیماً بر زندگی مردم اثر میگذارد. به همین دلیل، «رحمت» در اینجا نمیتواند صرفاً احساس شخصی حاکم باشد. این احساس باید در نحوه تصمیمگیری سیاسی خود را نشان دهد. حاکمی که مالیات تعیین میکند، قاضی منصوب میکند، کارگزار انتخاب میکند و درباره بیتالمال تصمیم میگیرد، نمیتواند عدالت را صرفاً به معنای پرهیز شخصی از گناه بفهمد، زیرا تصمیمهای او درباره زندگی دیگران است. اینجاست که اخلاق به سیاست متصل میشود.
تکلیف دینی وقتی اجتماعی میشود
این نکته برای پرسش اصلی مقاله اهمیت دارد: آیا تکلیف دینی فقط به رابطه انسان و خدا محدود میشود؟ نامه ۵۳ پاسخی روشن ارائه میکند، دستکم در حوزه حکمرانی. در این نامه، مالک با مجموعهای از وظایف مواجه است که مستقیماً به زندگی دیگران مربوط میشوند. اینها اعمال عبادی فردی نیستند؛ با این حال، در متن نامه، بخشی از مسئولیت دینی حاکم محسوب میشوند. به بیان دیگر، تکلیف دینی در اندیشه سیاسی علوی میتواند موضوع اجتماعی داشته باشد. اگر حاکم در عبادت شخصی منظم باشد اما بیتالمال را ناعادلانه توزیع کند، نمیتوان گفت وظیفه دینی خود را در مقام حکومت انجام داده است.
عدالت، پیش از آنکه لطف باشد، مسئولیت است
شاید مهمترین تفاوتی که نامه ۵۳ با یک نگاه صرفاً خیریهای به فقر ایجاد میکند همین باشد. فقیر در این متن فقط کسی نیست که باید دل حاکم برای او بسوزد، بلکه او کسی است که در ساختار عمومی جامعه، حقی دارد. به همین دلیل است که در نهج البلاغه، مسئله عدالت مالی حکومت بارها با مفهوم امانت گره میخورد. منابع عمومی، ملک شخصی حاکم نیستند. در نامه ۵۳ نیز حاکم باید مراقب باشد که طبقات قدرتمند، منافع عمومی را به سود خود مصادره نکنند. عدالت در اینجا فقط توزیع پول نیست؛ تنظیم مناسبات قدرت و جلوگیری از تبدیل قدرت سیاسی به امتیاز اقتصادی نیز هست.
ارزش نامه ۵۳ در این نیست که نظریه عدالت معاصر را ارائه کرده باشد، بلکه در این است که عدالت اجتماعی را از قلمرو فضیلت فردی به قلمرو مسئولیت سیاسی وارد میکند. هرچه قدرت انسان بر زندگی دیگران بیشتر باشد، مسئولیت او در قبال حقوق آنان نیز سنگینتر میشود.
در نهایت، نامه ۵۳ یک تصویر متفاوت از رابطه دین و عدالت به دست میدهد. عدالت در اینجا چیزی نیست که پس از انجام «وظایف اصلی حکومت» به آن پرداخته شود. خودِ نحوه اداره حکومت، توزیع منابع، دریافت مالیات و رفتار با فرودستان، بخشی از وظیفه دینی حاکم است. از همین رو، مسئله فقط این نیست که آیا حاکم «آدم عادلی» است یا نه. پرسش مهمتر این است که آیا ساختار قدرت تحت مسئولیت او، حق کسانی را که قدرت کمتری دارند به رسمیت میشناسد یا نه. این همان جایی است که عدالت از فضیلت فردی به تکلیف سیاسی تبدیل میشود. دین، هنگامی که وارد قلمرو قدرت میشود، دیگر فقط از حاکم نمیخواهد انسان خوبی باشد؛ از او میخواهد حاکمیت را به مسئولیتی در برابر انسانها تبدیل کند.