واکاوی رابطه خوشبختی، هدفمندی و هویت انسانی در تلاقی روان‌شناسی مدرن و معارف توحیدی

آیا انسان بدون معنا می‌تواند خوشبخت باشد؟ از روان‌شناسی معنا تا بندگی در اندیشه شیعی

انسان معاصر با وجود دسترسی به بیشترین امکانات و ابزارهای رفاهی، همچنان با پرسش بنیادین معنا روبه‌روست؛ بحرانی که نشان می‌دهد انباشت موفقیت‌های بیرونی بدون اتصال به غایتی پایدار، نمی‌تواند تهی بودن درون را پر کند.

مبلغ – سرویس معارف: انسان معاصر بیش از هر دوره‌ای امکان انتخاب دارد: شغل، محل زندگی، سبک مصرف، روابط اجتماعی و حتی تصویری که می‌خواهد از خودش به دیگران نشان دهد. بااین‌حال، گسترش امکانات لزوماً به روشن‌تر شدن پاسخ یک پرسش بنیادی منجر نشده است: زندگی را برای چه باید ادامه داد؟ دستیابی به رفاه، کسب موقعیت اجتماعی و تجربه لذت می‌توانند زندگی را خوشایندتر کنند، اما آیا به‌تنهایی برای معنادار کردن آن کافی‌اند؟

پرسش از معنای زندگی در سال‌های اخیر در روان‌شناسی، فلسفه و مطالعات مربوط به بهزیستی جایگاه برجسته‌ای یافته است. این توجه را نباید به معنای اثبات بی‌معنایی زندگی مدرن یا افزایش فراگیر افسردگی در جوامع معاصر دانست. مسئله دقیق‌تر آن است که برخورداری از امکانات و رضایت از شرایط زندگی، به‌خودی‌خود پاسخ‌گوی نیاز انسان به فهم جایگاه خود، داشتن هدف و احساس ارزشمندی نیست. بررسی این فاصله، راهی برای گفت‌وگو میان یافته‌های روان‌شناسی، پرسش‌های فلسفی و تلقی دینی از زندگی انسان می‌گشاید.

خوشبختی با معناداری چه تفاوتی دارد؟

در زبان روزمره، خوشبختی اغلب با احساس رضایت، لذت، موفقیت یا برخورداری از شرایط مطلوب سنجیده می‌شود. اما معناداری زندگی پرسش دیگری را مطرح می‌کند: آیا آنچه انجام می‌دهیم و مسیری که در آن حرکت می‌کنیم، ارزش دنبال کردن دارد؟ ممکن است فردی از امکانات رفاهی برخوردار باشد و بیشتر خواسته‌هایش را به دست آورده باشد، اما نداند چرا باید همچنان به فعالیت‌های روزمره ادامه دهد. در مقابل، فردی که با دشواری‌های جدی روبه‌روست، ممکن است در مسئولیت‌پذیری، مراقبت از دیگری یا پیگیری یک هدف ارزشمند، معنایی بیابد که زندگی او را قابل تحمل و ادامه‌دادن می‌کند.

این تمایز در فلسفه معاصر نیز اهمیت دارد. مدخل «معنای زندگی» در دانشنامه فلسفی استنفورد، معناداری را مفهومی متمایز از خوشایندی زندگی و درستی اخلاقی رفتار می‌داند. خوشبختی، اخلاقی‌بودن و معناداری می‌توانند با یکدیگر ارتباط داشته باشند، اما هیچ‌کدام را نمی‌توان بدون استدلال، معادل دیگری گرفت. برای مثال، ممکن است فعالیتی دشوار و حتی همراه با فداکاری باشد، اما به دلیل ارزش علمی، اخلاقی یا انسانی خود به زندگی معنا ببخشد. در سوی دیگر، دستیابی به هدفی شخصی نیز لزوماً به معنای ارزشمند بودن آن هدف نیست.

روان‌شناسی برای مطالعه این تجربه، سه مؤلفه مهم را از یکدیگر متمایز می‌کند: انسجام، هدفمندی و اهمیت وجودی. انسجام یعنی فرد بتواند میان تجربه‌ها و رویدادهای زندگی خود ارتباطی قابل فهم برقرار کند؛ هدفمندی به داشتن جهت و مقصودی برای حرکت اشاره دارد؛ و اهمیت وجودی یعنی انسان احساس کند وجود و فعالیت‌هایش واقعاً اهمیتی دارند. این سه مؤلفه در کنار هم، تصویری دقیق‌تر از معنای زندگی ارائه می‌کنند.

بر این اساس، مسئله فقط آن نیست که فرد چه چیزهایی در اختیار دارد، بلکه این است که چگونه زندگی خود را می‌فهمد، به کدام سمت حرکت می‌کند و چه چیزی را شایسته صرف وقت و توان خود می‌داند.

چگونه اهداف معمولی به معیار ارزشمندی انسان تبدیل می‌شوند؟

بخش مهمی از اهداف روزمره انسان ذاتاً بی‌ارزش نیستند. درآمد بیشتر، پیشرفت شغلی، تحصیل، برخورداری از خانه مناسب یا کسب اعتبار اجتماعی می‌توانند نیازهای واقعی را برآورده کنند و زمینه رشد فردی و خانوادگی را فراهم آورند. مسئله از جایی آغاز می‌شود که این اهداف از ابزارهای زندگی به معیار نهایی ارزش انسان تبدیل شوند.

در این وضعیت، فرد نه فقط برای برخورداری از درآمد، بلکه برای اثبات ارزشمندی خود به درآمد بیشتر نیاز دارد؛ نه صرفاً برای پیشرفت شغلی، بلکه برای فرار از احساس شکست باید ارتقا بگیرد؛ و نه فقط برای حفظ روابط اجتماعی، بلکه برای اطمینان یافتن از مقبولیت خود به تأیید دیگران وابسته می‌شود. در ظاهر، هدف همچنان دستیابی به موفقیت است؛ اما در لایه عمیق‌تر، موفقیت به وسیله‌ای برای پاسخ دادن به پرسشی درباره هویت فرد تبدیل شده است: «آیا من به اندازه کافی ارزشمند هستم؟»

در فلسفه اخلاق و ارزش‌شناسی می‌توان میان ارزش ذاتی و ارزش ابزاری تمایز گذاشت. ارزش ابزاری به چیزی تعلق دارد که وسیله دستیابی به هدفی دیگر است؛ ارزش ذاتی، در مقابل، به چیزی اشاره می‌کند که مستقل از کاربردش برای رسیدن به هدفی دیگر ارزشمند دانسته می‌شود. درآمد، شهرت و موقعیت شغلی معمولاً ارزش ابزاری دارند، هرچند ممکن است در شرایطی خاص اهمیت‌های دیگری نیز پیدا کنند. اشتباه زمانی رخ می‌دهد که ارزش یک ابزار با ارزش نهایی زندگی یکی گرفته شود.

این تمایز به معنای بی‌اهمیت بودن پول یا موفقیت نیست. فردی که برای تأمین هزینه‌های زندگی تلاش می‌کند، با کسی که تمام هویت خود را به مقایسه درآمدش با دیگران وابسته کرده است، در موقعیت یکسانی قرار ندارد. نقد اصلی متوجه خودِ هدف نیست، بلکه متوجه جایگاهی است که آن هدف در تعریف انسان از خویشتن پیدا می‌کند.

وقتی ارزشمندی شخص به متغیری بیرونی و ناپایدار وابسته می‌شود، هر شکست می‌تواند به چیزی فراتر از ناکامی در یک کار تبدیل شود: تهدیدی علیه هویت فرد. از دست دادن شغل، پایان یک رابطه، نرسیدن به موقعیت مورد انتظار یا دیده نشدن در فضای مجازی، دیگر فقط یک رویداد ناخوشایند نیست؛ ممکن است به این نتیجه‌گیری بینجامد که «من شکست‌خورده‌ام» یا «زندگی من ارزشی ندارد».

در چنین وضعیتی، انسان به‌جای ارزیابی یک تصمیم یا تجربه، کل وجود خود را بر اساس نتیجه‌ای محدود داوری می‌کند.

از بحران معنا تا رنج روانی؛ رابطه‌ای مهم اما غیرقطعی

پژوهش‌های روان‌شناختی نشان می‌دهند که تجربه معناداری زندگی با وضعیت بهتر سلامت روان ارتباط دارد. یک فراتحلیل منتشرشده در Journal of Affective Disorders در سال ۲۰۲۶، با بررسی ۲۷۸ مطالعه، ۳۱۲ نمونه مستقل و بیش از ۲۵۲ هزار نفر، میان معناداری زندگی و افسردگی رابطه‌ای منفی با اندازه متوسط گزارش کرده است؛ به این معنا که برخورداری بیشتر از احساس معنا، به‌طور میانگین با نشانه‌های افسردگی کمتر همراه بوده است.

البته این یافته به معنای آن نیست که فقدان معنا به‌تنهایی افسردگی ایجاد می‌کند یا یافتن یک هدف، درمان افسردگی است. افسردگی پدیده‌ای چندعاملی است و عوامل زیستی، روان‌شناختی، اجتماعی و اقتصادی در آن نقش دارند. افزون بر این، رابطه میان معنا و سلامت روان می‌تواند دوطرفه باشد: احساس هدفمندی ممکن است به فرد کمک کند با دشواری‌ها کنار بیاید و افسردگی نیز ممکن است توانایی تجربه هدفمندی و امید به آینده را کاهش دهد.

با این ملاحظه، می‌توان توضیح داد که چرا برخی شیوه‌های تعریف ارزشمندی، انسان را در معرض رنج روانی بیشتری قرار می‌دهند.

نخست، وابستگی ارزشمندی به نتیجه است. اگر فرد تنها زمانی خود را موفق بداند که به نتیجه‌ای مشخص برسد، زندگی او به مجموعه‌ای از آزمون‌های دائمی تبدیل می‌شود. هر دستاورد آرامشی موقت ایجاد می‌کند، اما به‌محض آنکه معیار تازه‌ای شکل بگیرد، فرد دوباره باید ارزش خود را اثبات کند.

دوم، مقایسه دائمی با دیگران است. هنگامی که معیار زندگی نه ارزش‌های انتخاب‌شده فرد، بلکه جایگاه او در مقایسه با دیگران باشد، رضایت به هدفی دست‌نیافتنی تبدیل می‌شود. همیشه کسی ثروتمندتر، مشهورتر، موفق‌تر یا برخوردارتر وجود دارد. در این الگو، حتی موفقیت واقعی نیز به‌سرعت اعتبار خود را از دست می‌دهد؛ زیرا معیار سنجش پیوسته تغییر می‌کند.

سوم، از دست دادن کنترل بر معیارهای ارزشمندی است. شهرت، قضاوت عمومی و تأیید دیگران کاملاً در اختیار فرد نیستند. اگر احساس ارزشمندی به این متغیرها وابسته شود، انسان ناچار می‌شود برای حفظ تصویری که دیگران از او دارند، انرژی زیادی صرف کند؛ تصویری که هیچ‌گاه نمی‌تواند کنترل کامل آن را به دست بگیرد.

چهارم، فقدان انسجام میان زندگی روزمره و ارزش‌های شخصی است. فرد ممکن است سال‌ها در مسیری پیش برود که از بیرون موفق به نظر می‌رسد، اما با باورها و اولویت‌های عمیق او سازگار نیست. چنین فاصله‌ای الزاماً به افسردگی منتهی نمی‌شود، اما می‌تواند احساس بیگانگی با زندگی را تشدید کند. پرسش «چرا با وجود رسیدن به این موقعیت راضی نیستم؟» در اینجا از نارضایتی ساده فراتر می‌رود و به تعارض میان اهداف دنبال‌شده و ارزش‌های پذیرفته‌شده مربوط می‌شود.

این موارد نشان می‌دهند که همه اهداف اعتباری و اجتماعی زیان‌بار نیستند. مدرک دانشگاهی، درآمد، منزلت یا تأیید دیگران می‌توانند ارزشمند باشند؛ مشکل هنگامی پدید می‌آید که فرد آن‌ها را تنها معیار ارزش زندگی بداند یا برای حفظشان دیگر ارزش‌های خود را کنار بگذارد.

آیا هر معنایی بهتر از بی‌معنایی است؟

اگر معنای زندگی صرفاً به چیزی فروکاسته شود که فرد شخصاً دوست دارد یا برای آن اشتیاق دارد، دشواری تازه‌ای پدید می‌آید: آیا هر هدفی که به انسان انگیزه بدهد، زندگی او را معنادار می‌کند؟

از منظر فلسفی، پاسخ به این پرسش محل اختلاف است. دیدگاه‌های ذهن‌گرا، به‌طور کلی، بر اهمیت خواسته‌ها، تعهدها و انتخاب‌های خود فرد تأکید می‌کنند. در مقابل، دیدگاه‌های عین‌گرا معتقدند که علاقه شخصی به‌تنهایی کافی نیست و برخی فعالیت‌ها یا اهداف باید واجد ارزشی فراتر از خواست فرد باشند. دیدگاه‌های تلفیقی نیز می‌کوشند میان این دو وجه پیوند برقرار کنند: زندگی معنادار زمانی شکل می‌گیرد که فرد به فعالیتی متعهد باشد که هم برای او اهمیت دارد و هم بتوان برای آن ارزشی قابل دفاع در نظر گرفت.

این اختلاف صرفاً نظری نیست. ممکن است فردی تمام توان خود را صرف کسب شهرت کند و در این مسیر نیز به هدفش برسد، اما موفقیت او لزوماً پاسخ نمی‌دهد که این شهرت چه ارزش پایداری برای زندگی‌اش داشته است. در مقابل، مراقبت از یک عضو خانواده، انجام مسئولانه یک کار، آموختن حقیقتی تازه یا مشارکت در بهبود زندگی دیگران ممکن است از نظر اجتماعی کمتر چشمگیر باشد، اما واجد ارزشی باشد که با میزان دیده‌شدن یا درآمد آن سنجیده نمی‌شود.

بنابراین، مسئله فقط یافتن هدف نیست؛ باید بتوان درباره ارزش خود هدف نیز پرسش کرد. معنایی که تماماً بر میل شخصی استوار باشد، ممکن است در برابر تغییر میل یا ناکامی فروبپاشد. معنایی که صرفاً از بیرون تحمیل شود و هیچ نسبتی با فهم، اراده و تجربه زیسته فرد نداشته باشد نیز ممکن است به اطاعت بی‌تأمل و بیگانگی با خویشتن بینجامد.

زندگی معنادار به پیوند میان انتخاب و ارزش نیاز دارد: انسان باید بتواند در مسیر زندگی خود مشارکت فعال داشته باشد و در عین حال، انتخاب‌هایش را در برابر معیاری فراتر از میل لحظه‌ای خود بسنجد.

در اندیشه شیعی، انسان برای چه آفریده شده است؟

آیه محوری این بحث، پاسخ قرآن به پرسش از غایت آفرینش انسان و جن را بیان می‌کند:

«وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»

«جن و انسان را نیافریدم جز برای آنکه مرا عبادت کنند.» (ذاریات، ۵۶)

در نگاه نخست، ممکن است این آیه چنین فهمیده شود که هدف زندگی انسان صرفاً انجام مناسک دینی است. اما برای بررسی نسبت آن با مسئله معنا، باید مفهوم عبادت و جایگاه آن در منظومه توحیدی روشن شود.

در نگاه قرآنی، عبادت به مناسک محدود نیست، هرچند مناسک جایگاه مشخص خود را دارند. عبادت در معنای گسترده‌تر، نسبت انسان با خداوند را در قالب شناخت، بندگی و جهت‌گیری زندگی تعریف می‌کند. در این چارچوب، انسان موجودی نیست که ارزش نهایی خود را صرفاً از مقبولیت اجتماعی، دارایی یا موفقیت فردی به دست آورد. او در نسبت با حقیقتی قرار دارد که ارزش و غایت زندگی به آن وابسته است.

آیه بعد، این برداشت را با یک نکته مهم تکمیل می‌کند:

«مَا أُرِيدُ مِنْهُم مِّن رِّزْقٍ وَمَا أُرِيدُ أَن يُطْعِمُونِ»

«از آنان هیچ روزی‌ای نمی‌خواهم و نمی‌خواهم مرا اطعام کنند.» (ذاریات، ۵۷)

در ادامه آیه پیشین، روشن می‌شود که عبادت برای رفع نیاز خداوند نیست. در منطق توحیدی، خداوند به بندگی انسان نیازمند نیست؛ این انسان است که زندگی خود را در نسبت با غایتی فراتر از خواسته‌های متغیر خویش سامان می‌دهد. از این منظر، عبادت را نمی‌توان معامله‌ای برای تأمین نیاز خداوند یا راهی صرفاً برای دستیابی به پاداش‌های دنیوی دانست.

این برداشت با پرسش فلسفی درباره ارزش ذاتی و ابزاری ارتباط پیدا می‌کند، اما نباید این دو دستگاه فکری را یکسان انگاشت. فلسفه معاصر در پی صورت‌بندی استدلال‌هایی درباره منشأ و معیار ارزش است؛ قرآن در چارچوب توحیدی، نسبت آفرینش و غایت انسان را بیان می‌کند. نقطه تماس آن‌ها پرسش از هدفی است که ارزش زندگی را از مجموعه‌ای از خواسته‌های گذرا فراتر می‌برد.

آزادی و بندگی؛ آیا معنا به قیمت انتخاب از دست می‌رود؟

یکی از پرسش‌های مهم درباره بندگی آن است که آیا پذیرفتن غایتی فراتر از خواست فرد، آزادی انسان را محدود نمی‌کند؟ اگر معنای زندگی از پیش تعیین شده باشد، جایگاه انتخاب و مسئولیت فردی چه خواهد بود؟

برای پاسخ باید میان آزادی به معنای نبود هرگونه محدودیت و آزادی به معنای توانایی انتخاب آگاهانه تمایز گذاشت. انسان در زندگی واقعی همواره در چارچوب محدودیت‌های طبیعی، اجتماعی و اخلاقی انتخاب می‌کند. حتی تصمیم برای پیروی از یک خواسته شخصی نیز ممکن است تحت تأثیر فشار اجتماعی، ترس از طرد شدن یا میل به تأیید دیگران شکل گرفته باشد. بنابراین، هر انتخابی لزوماً نشانه استقلال نیست.

در تلقی دینی، بندگی خداوند به معنای نفی اراده و مسئولیت انسان نیست؛ بلکه انتخاب‌های انسان را در نسبت با غایتی اخلاقی و الهی قرار می‌دهد. این چارچوب از فرد می‌خواهد میان خواسته‌های خود و آنچه درست و شایسته است تمایز بگذارد. انسان صرفاً به این دلیل که چیزی را می‌خواهد، مجاز نیست آن را معیار نهایی زندگی خود قرار دهد.

از سوی دیگر، نمی‌توان هر رفتاری را که به نام دین انجام می‌شود، مصداق آزادی معنوی یا بندگی آگاهانه دانست. اطاعت ناشی از ترس، فشار اجتماعی یا عادتِ بررسی‌نشده با التزامی که بر شناخت و پذیرش استوار است، تفاوت دارد. برای اینکه ایمان به زندگی معنا ببخشد، نسبت آن با فهم، اراده و مسئولیت انسان اهمیت دارد.

در این نقطه، میان برخی یافته‌های روان‌شناسی و پرسش دینی امکان گفت‌وگو وجود دارد. نظریه خودتعیین‌گری در روان‌شناسی، بر اهمیت خودمختاری، احساس شایستگی و ارتباط با دیگران در انگیزش و بهزیستی تأکید می‌کند. خودمختاری در این نظریه به معنای انجام هر کاری که فرد میل دارد نیست؛ مسئله آن است که شخص بتواند رفتار خود را به‌صورت پذیرفته‌شده و ارادی تجربه کند، نه صرفاً نتیجه فشار بیرونی.

این یافته به‌تنهایی درستی یک تلقی دینی از آزادی را اثبات نمی‌کند، اما یک نکته را روشن می‌سازد: پذیرش یک چارچوب ارزشی و از دست دادن عاملیت شخصی، الزاماً یک چیز نیستند. مسئله آن است که فرد چگونه و با چه میزان فهم و پذیرش، زندگی خود را در آن چارچوب سامان می‌دهد.

آیا موفقیت بدون معنا ارزشمند است؟

پاسخ به این پرسش به معنای موفقیت بستگی دارد. اگر موفقیت به دستیابی به یک هدف مشخص، مانند درآمد بیشتر، ارتقای شغلی یا کسب مهارت اشاره کند، می‌توان آن را مستقل از معناداری زندگی ارزشمند دانست. کسی که مهارتی می‌آموزد یا امنیت اقتصادی خانواده‌اش را افزایش می‌دهد، به هدفی واقعی دست یافته است. اما اگر موفقیت قرار است معیار نهایی ارزش زندگی باشد، پرسش همچنان باقی است: این دستاورد در خدمت چه غایتی قرار دارد؟

در نگاه دینی، کار، علم‌آموزی، تأمین معاش و مسئولیت‌پذیری اجتماعی می‌توانند در چارچوب نیت و عمل درست، بخشی از زندگی معنادار باشند. قرار نیست انسان برای معنادار شدن زندگی از فعالیت‌های دنیوی دست بکشد؛ بلکه باید نسبت میان این فعالیت‌ها و غایت زندگی را بازنگری کند. موفقیت اقتصادی می‌تواند وسیله‌ای برای استقلال، مسئولیت‌پذیری و حمایت از دیگران باشد، اما هنگامی که به معیار مطلق ارزش فرد تبدیل شود، همان چیزی که قرار بود زندگی را سامان دهد، ممکن است به منبع اضطراب و فرسودگی بدل شود.

از این منظر، معنای دینی زندگی را نمی‌توان به نسخه‌ای برای حذف رنج یا تضمین خوشحالی دائمی فروکاست. ایمان نیز انسان را از شکست، فقدان، بیماری یا تعارض‌های روانی مصون نمی‌کند. ادعای دقیق‌تر این است که یک چارچوب معنایی می‌تواند به فرد کمک کند رنج را درون تصویری گسترده‌تر از زندگی بفهمد و در برابر دشواری‌ها، جهت‌گیری خود را به‌کلی از دست ندهد. این امکان نیز برای همه افراد و در همه شرایط یکسان نیست و جایگزین توجه به عوامل واقعی رنج و درمان حرفه‌ای مشکلات روانی نمی‌شود.

معنای زندگی؛ فراتر از احساس خوشبختی

پرسش از معنای زندگی زمانی جدی می‌شود که انسان دریابد برآورده شدن خواسته‌هایش لزوماً به رضایت پایدار منجر نمی‌شود. روان‌شناسی نشان می‌دهد که احساس هدفمندی و اهمیت وجودی با سلامت روان ارتباط دارند؛ فلسفه می‌پرسد آیا هر هدفی که فرد انتخاب می‌کند، واقعاً ارزشمند است؛ و اندیشه شیعی، در چارچوب توحید، غایت انسان را در نسبت با خداوند و عبادت تعریف می‌کند.

این سه حوزه پاسخ یکسانی ارائه نمی‌کنند، اما در یک نقطه به هم می‌رسند: زندگی را نمی‌توان صرفاً به جمع لذت‌ها، دستاوردها و تأییدهای بیرونی فروکاست. انسان به اهدافی نیاز دارد که برایش اهمیت داشته باشند، اما هم‌زمان باید بتواند ارزش آن اهداف را نیز بسنجد.

مفاهیم اعتباری مانند شهرت، ثروت و منزلت اجتماعی به‌خودی‌خود بی‌ارزش نیستند؛ خطر از جایی آغاز می‌شود که این مفاهیم جای معیار نهایی ارزشمندی انسان را بگیرند. در آن صورت، هر تغییر بیرونی می‌تواند به بحرانی در هویت فرد تبدیل شود. در برابر این وضعیت، معنایی که بر شناخت، مسئولیت، ارتباط و غایتی فراتر از خواسته‌های متغیر استوار باشد، امکان دیگری پیش می‌گذارد.

در نهایت، شاید پرسش تعیین‌کننده این نباشد که آیا انسان بدون معنا می‌تواند لحظاتی خوشحال باشد. چنین چیزی ممکن است. پرسش دشوارتر آن است که آیا خوشحالی‌های پراکنده، بدون فهمی از چرایی زندگی و ارزش مسیر انتخاب‌شده، برای معنادار دانستن یک عمر کافی‌اند. آیه «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» پاسخ اندیشه دینی به این پرسش را در غایت آفرینش و نسبت انسان با خداوند جست‌وجو می‌کند؛ پاسخی که معنای زندگی را نه در انباشت دستاوردها، بلکه در جهت و حقیقتی می‌جوید که دستاوردها باید در نسبت با آن سنجیده شوند.