به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، شاهنامه فردوسی، افزون بر روایت پهلوانیها، جنگها و سرگذشت پادشاهان، تصویری از اندوه انسان در برابر مرگ و فقدان عزیزان ارائه میدهد. در این اثر، مرگ یک پهلوان گاه چنان گسترده است که نهتنها خانواده و نزدیکان او، بلکه سپاهیان، مردم یک سرزمین و حتی جانوران و طبیعت نیز در سوگ او شریک میشوند.
در روایتهای فردوسی، سوگواری گاهی با رفتارهایی مانند گریه، مویه، بر سر زدن، خراشیدن صورت، بریدن گیسوان، پاره کردن لباس و خاک بر سر ریختن همراه است. برخی از این رفتارها در سوگ زنان و برخی دیگر در سوگواری مردان توصیف شدهاند. همچنین، رنگ لباس عزاداران و مدت سوگواری در بخشهایی از شاهنامه مورد توجه قرار گرفته است.
اما آیین سوگ در شاهنامه تنها به رفتار سوگواران محدود نمیشود. سرنوشت پیکر مردگان، شیوه مواجهه با جسد و بازگشت به زندگی پس از گذراندن دورهای از اندوه نیز از موضوعاتی است که در بررسی روایتهای مرگ در این اثر اهمیت پیدا میکند.
بنابر روایت مهر، بررسی داستان کیومرث و سیامک و همچنین روایت کشتهشدن سیاوش، نمونههایی روشن از چگونگی بازنمایی سوگواری در شاهنامه به دست میدهد؛ روایتهایی که در آنها اندوه فردی به سوگی جمعی تبدیل میشود و در ادامه، مسیر داستان را به سوی دادخواهی و انتقام تغییر میدهد.
کیومرث چگونه برای مرگ فرزندش سیامک سوگواری کرد؟
کیومرث، نخستین پادشاه شاهنامه، فرمانروایی خود را در کوهستان آغاز میکند؛ جایی که انسان و طبیعت در پیوندی نزدیک با یکدیگر قرار دارند. در روایت فردوسی، جانوران در برابر او آرام میگیرند و به درگاهش میآیند.
کیومرث پسری به نام سیامک دارد؛ جوانی زیباروی، خردمند و دلیر که پدر به او دلبستگی فراوانی دارد. فردوسی این پیوند عاطفی را در دو بیت چنین بیان میکند:
پسر بُد مر او را یکی خوبروی
خردمند و همچون پدر نامجوی
سیامک بُدش نام و فرخنده بود
کیومرث را دل بدو زنده بود
این آرامش با توطئه اهریمن برهم میخورد. فرزند اهریمن که در شاهنامه با عنوان «دیو سیاه» از او یاد میشود، سپاهی فراهم میکند تا با کیومرث و فرمانروایی او مقابله کند. سروش، پیامآور مینوی، کیومرث را از این خطر آگاه میسازد و سیامک برای رویارویی با دشمن آماده میشود.
در آن زمان، به روایت فردوسی، هنوز زره و آیین جنگ به شکل دورههای بعد وجود نداشت. سیامک تن خود را با پوست پلنگ میپوشاند و به نبرد دیو میرود:
بپوشید تن را به چرم پلنگ
که جوشن نَبد خود، نه آیین جنگ
اما این نبرد به بهای جان سیامک تمام میشود. دیو با چنگال خود پهلوی او را میدرد و شاهزاده جوان را از پای درمیآورد. فردوسی لحظه کشتهشدن او را چنین روایت میکند:
بزد چنگ وارونه دیو سیاه
دوتا اندر آورد بالای شاه
فکند آن تن شاهزاده به خاک
به چنگال کردش کمرگاه چاک
با مرگ سیامک، داستان از روایت فرمانروایی کیومرث به ماجرای سوگواری پدری برای فرزندش تغییر میکند. خبر کشتهشدن شاهزاده، پادشاه و اطرافیانش را در اندوهی عمیق فرو میبرد.
فردوسی نخستین واکنش کیومرث را چنین به تصویر میکشد:
چو آگه شد از مرگ فرزند، شاه
ز تیمار گیتی برو شد سیاه
فرود آمد از تخت ویلهکنان
زنان بر سر و گوشت شاهانکنان
دو رخساره پرخون و دل سوگوار
دژم کرده بر خویشتن روزگار
در این ابیات، پایین آمدن کیومرث از تخت، گریه و بیتابی او، نشان میدهد که اندوه مرگ فرزند چگونه جایگاه پادشاهی را تحتتأثیر قرار میدهد. تخت، نماد اقتدار و فرمانروایی است؛ اما کیومرث در برابر فقدان فرزندش، پیش از هر چیز پدری داغدیده است.
توصیفهایی مانند «ویلهکنان» نیز شدت ناله و بیقراری او را نشان میدهند. فردوسی بهجای آنکه تنها از غم درونی پادشاه سخن بگوید، آن را در رفتار و حرکات او آشکار میکند.
جامههای پیروزهرنگ؛ نشانه سوگواری در شاهنامه
سوگواری پس از مرگ سیامک به کیومرث محدود نمیماند. سپاهیان نیز با شنیدن خبر مرگ شاهزاده به درگاه پادشاه میآیند و در اندوه او شریک میشوند. فردوسی از اجتماع آنان و لباسهایی که بر تن دارند، چنین یاد میکند:
خروشی برآمد ز لشکر به زار
کشیدند صف بر در شهریار
همه جامهها کرده پیروزهرنگ
دو چشم ابرخونین، دو رخ بادرنگ
یکی از نکتههای قابلتوجه در این ابیات، اشاره به جامههای «پیروزهرنگ» است. این تعبیر به رنگی نزدیک به فیروزهای اشاره دارد و نشان میدهد که در این صحنه از شاهنامه، لباس سوگواران الزاماً سیاه نیست.
در بررسی رنگهای مرتبط با سوگواری در متون کهن، باید به تفاوت کاربرد واژههای رنگ در دورههای تاریخی و معنای آنها در بافت ادبی توجه داشت. از این رو، نمیتوان تنها با استناد به یک بیت، درباره رنگ ثابت و همگانی لباس عزاداری در تمام دورههای ایران باستان حکم داد.
شاهنامه در صحنههای مختلف سوگ، از رنگهای گوناگون برای توصیف لباس سوگواران استفاده میکند؛ از جمله در سوگواری سیاوش که در آن از جامههای کبود و سیاه سخن گفته میشود. کنار هم گذاشتن این روایتها میتواند تصویری متنوعتر از بازنمایی رنگ و اندوه در ادبیات حماسی ایران ارائه دهد.
چرا جانوران هم در سوگ سیامک حضور دارند؟
یکی از ویژگیهای برجسته داستان مرگ سیامک، حضور جانوران در سوگواری است. در جهان داستانی کیومرث، انسان و طبیعت پیوندی نزدیک دارند و مرگ شاهزاده تنها رویدادی در میان آدمیان نیست؛ بلکه گویی تمام جهان پیرامون را متأثر میکند.
فردوسی میگوید:
دد و مرغ و نخچیر گشته گروه
برفتند ویلهکنان سوی کوه
برفتند با سوگواری و درد
ز درگاه کی شاه برخاست گرد
«دد» به جانوران درنده، «مرغ» به پرندگان و «نخچیر» به جانوران شکارشونده اشاره دارد. شاعر با آوردن این واژهها، گروههای مختلف جانوران را در صحنه سوگواری جای میدهد.
این تصویر را میتوان بازتابی ادبی از پیوند انسان و طبیعت در آغاز روایت شاهنامه دانست. در این بخش، سوگ از یک احساس شخصی فراتر میرود و به رویدادی فراگیر تبدیل میشود؛ رویدادی که نظم جهان داستان را برای مدتی دگرگون میکند.
سوگواری سیامک یک سال طول کشید
در روایت مرگ سیامک، مدت سوگواری نیز اهمیت دارد. فردوسی میگوید اطرافیان کیومرث پس از این واقعه، یک سال در اندوه به سر بردند:
نشستند سالی چنین سوگوار
پیام آمد از داور کردگار
پس از گذشت یک سال، سروش نزد کیومرث میآید و از او میخواهد بیش از این در اندوه نماند و برای مقابله با دیو آماده شود:
درود آورندش خجسته سروش
کزین بیش مخروش و باز آر هوش
سپه ساز و برکش به فرمان من
برآور یکی گرد از آن انجمن
از آن بدکنش دیو روی زمین
بپرداز و پردخته کن دل ز کین
در این روایت، پایان دوره سوگواری با بازگشت به کنش و تصمیمگیری همراه است. کیومرث باید از اندوه خود فراتر برود و برای خونخواهی فرزندش آماده شود.
فردوسی ادامه میدهد:
کی نامور سر سوی آسمان
برآورد و بدخواست بر بدگمان
بر آن برترین نام یزدانش را
بخواند و بپالود مژگانش را
وزان پس به کین سیامک شتافت
شب آرامش و روز خوردن نیافت
به این ترتیب، مرگ سیامک نقطه عطفی در داستان میشود. سوگواری نهتنها واکنشی به مرگ عزیزان است، بلکه زمینهای برای تغییر رفتار شخصیتها و آغاز مرحلهای تازه از روایت فراهم میکند.
البته این روایت ادبی را نباید بهتنهایی سندی قطعی برای اثبات وجود رسمی یکساله در سوگواری همه ایرانیان در دورههای تاریخی دانست؛ آنچه مستقیماً از متن برمیآید، مدت سوگ در داستان کیومرث است.
جامهدریدن و خراشیدن چهره؛ آیین سوگواری در مرگ سیاوش
مرگ سیاوش یکی از اندوهبارترین رویدادهای شاهنامه است. او، پسر کیکاووس، شاهزادهای پاکسرشت است که پس از ماجرای سودابه و گذر از آتش، ایران را ترک میکند و به توران میرود.
افراسیاب در ابتدا از سیاوش استقبال میکند و او را با احترام میپذیرد. سیاوش با فرنگیس، دختر افراسیاب، ازدواج میکند و در توران جایگاهی ویژه به دست میآورد. او شهری بنا میکند و مدتی در آرامش زندگی میکند؛ اما حسادت گرسیوز، برادر افراسیاب، زمینهساز بدگمانی شاه توران میشود.
سرانجام، افراسیاب فریب سخنان گرسیوز را میخورد و فرمان قتل سیاوش را صادر میکند. کشتهشدن او، نهتنها زندگی فرنگیس را دگرگون میسازد، بلکه ایران و توران را نیز در سوگی بزرگ فرو میبرد.
در روایت فردوسی، زنان هنگام سوگواری گاه صورت خود را میخراشند، گیسوانشان را میبرند و موهای خود را باز میگذارند. فرنگیس نیز پس از شنیدن خبر قتل سیاوش، گیسوان بلندش را میبرد و به کمر میبندد:
ز خان سیاوش برآمد خروش
جهانی ز گرسیوز آمد به جوش
همه بندگان موی کردند باز
فرنگیس مشکین کمند دراز
برید و میان را به گیسو ببست
به فندق گل و ارغوان را بخست
سر ماهرویان گسسته کمند
خراشیدهروی و بمانده نژند
این ابیات، مجموعهای از رفتارهای سوگواری را نشان میدهند؛ از بازگذاشتن موها و بریدن گیسوان تا خراشیدن چهره. در این صحنه، اندوه از طریق رفتارهای جسمانی آشکار میشود و نشانههای آن در ظاهر سوگواران دیده میشود.
در عین حال، باید توجه داشت که شاهنامه یک اثر حماسی و ادبی است. این توصیفها برای شناخت تصورات فرهنگی و آیینهای بازتابیافته در ادبیات اهمیت دارند، اما بهتنهایی ثابت نمیکنند که همه زنان ایرانی در تمام دورههای تاریخی دقیقاً همین رفتارها را انجام میدادند.
سوگ سیاوش چگونه ایران و توران را فراگرفت؟
با رسیدن خبر قتل سیاوش به ایران، کاووسشاه، رستم، زال و دیگر پهلوانان به سوگ مینشینند. مرگ او به غمی شخصی محدود نمیماند و به رویدادی عمومی تبدیل میشود.
فردوسی در توصیف واکنش ایرانیان میگوید:
چو آگاهی آمد به کاووس شاه
که شد روزگار سیاوش سیاه
به کردار مرغان سرش را ز تن
جدا کرد سالار آن انجمن
ابر بیگناهیش، نخچیر، زار
گرفتند شیون به هر کوهسار
در ادامه، شاعر از سوگی سخن میگوید که در طبیعت نیز بازتاب پیدا میکند:
بنالد همی بلبل از شاخ سرو
چو دراج زیر گلان با تذرو
این تصویر، ادامه همان شیوهای است که در داستان سیامک نیز دیده میشود: طبیعت در زبان شاعر به سوگ شخصیتهای بزرگ داستان میپیوندد. ناله پرندگان و اندوه فضای پیرامون، شدت فاجعه را برجسته میکند.
سوگ سیاوش در توران نیز گسترش مییابد. فردوسی میگوید:
همه شهر توران پر از داغ و درد
به بیشه درون برگ گلنار زرد
در اینجا، رنگ زرد برگ گلنار با فضای اندوه و داغ پیوند میخورد. مرگ سیاوش، شخصیتی که در توران نیز جایگاه مهمی پیدا کرده بود، تنها خانواده او را داغدار نمیکند؛ بلکه تمام فضای داستان را تحتتأثیر قرار میدهد.
کاووسشاه پس از شنیدن خبر مرگ سیاوش چه کرد؟
یکی از صحنههای روشن سوگواری در شاهنامه، واکنش کاووسشاه به خبر مرگ پسرش است. فردوسی از شدت اندوه او چنین سخن میگوید:
چو این گفته بشنید کاووس شاه
سر نامداران نگون شد ز گاه
بر و جامه بدرید و رخ را بکند
به خاک اندر آمد ز تخت بلند
جامهدریدن، خراشیدن چهره و افتادن بر خاک، در این ابیات نشانههایی از سوگ شدیدند. کاووس که در جایگاه پادشاه قرار دارد، با شنیدن خبر مرگ فرزندش از تخت فرود میآید و در برابر اندوه خود بیتاب میشود.
این تصویر از نظر ادبی با سوگواری کیومرث برای سیامک شباهت دارد. در هر دو داستان، پادشاهی که نماد قدرت و اقتدار است، در برابر مرگ فرزندش رفتاری نشان میدهد که او را از جایگاه رسمیاش فراتر میبرد و وجه انسانی و عاطفی شخصیتش را آشکار میکند.
فردوسی درباره سوگواری جمعی ایرانیان برای سیاوش نیز میگوید:
برفتند با مویه ایرانیان
بر آن سوگ بسته به زاری میان
همه دیده پرخون و رخساره زرد
زبان از سیاوش پر از یادکرد
سپس از پهلوانانی نام میبرد که در این سوگ شرکت دارند:
چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر
چو شاپور و بهرام و فرهاد شیر
همه جامه کرده کبود و سیاه
همه خاک بر سر بهجای کلاه
در این صحنه، لباسهای کبود و سیاه، چهرههای زرد و چشمهای خونآلود، تصویری از سوگواری جمعی به دست میدهند. خاک بر سر کردن نیز یکی از رفتارهایی است که در ادبیات حماسی برای نشان دادن شدت اندوه به کار میرود.
مردان و زنان شاهنامه چگونه اندوه خود را نشان میدادند؟
با کنار هم گذاشتن روایتهای کیومرث و سیامک و همچنین مرگ سیاوش، میتوان مجموعهای از رفتارهای سوگواری را در شاهنامه شناسایی کرد.
در روایتهای مربوط به زنان، بازگذاشتن موها، بریدن گیسوان، خراشیدن چهره و نالیدن از جمله رفتارهایی است که فردوسی به آنها اشاره میکند. رفتار فرنگیس پس از مرگ سیاوش، نمونهای روشن از این توصیفهاست.
در روایتهای مربوط به مردان، جامهدریدن، خراشیدن چهره، خاک بر سر کردن، بر زمین افتادن، گریستن و مویهکردن دیده میشود. واکنش کاووسشاه و زال به مرگ سیاوش از نمونههای این رفتارهاست.
این تفاوتها را باید در چارچوب روایتهای ادبی شاهنامه بررسی کرد. نمیتوان از این ابیات نتیجه گرفت که همه زنان و مردان در ایران باستان، بدون استثنا، آیینهای یکسانی داشتهاند. با این حال، تکرار برخی رفتارها در داستانهای مختلف نشان میدهد که فردوسی برای بازنمایی اندوه شدید، از مجموعهای از نشانههای جسمانی و اجتماعی بهره میگیرد.
در جهان شاهنامه، سوگواری فقط احساس درونی یک فرد نیست؛ رفتاری است که دیگران آن را میبینند، در آن شرکت میکنند و گاه با آن هویت جمعی خود را نشان میدهند.
سرنوشت پیکر مردگان در روایتهای کهن ایرانی
سوگواری در شاهنامه را میتوان از زاویه دیگری نیز بررسی کرد: پس از مرگ، با پیکر درگذشتگان چه میکردند؟
در تاریخ ایران باستان، شیوههای مواجهه با جسد در دورهها و جوامع مختلف یکسان نبوده است. در برخی سنتهای زرتشتی، بهویژه در دورههای تاریخی متأخرتر، قرار دادن پیکر در فضای مخصوص برای دور نگهداشتن آلودگی از عناصر طبیعی اهمیت داشته است. با این حال، نباید این شیوه را به همه ایرانیان باستان یا تمام دورههای تاریخی تعمیم داد.
در سنت دخمهگذاری، پیکر درگذشته را در محلی ویژه قرار میدادند تا با گذشت زمان، بافتهای نرم آن از بین برود. استخوانهای باقیمانده ممکن بود بعداً در محفظهای مخصوص نگهداری شوند. اصطلاح «ستودان» یا «استخواندان» برای برخی از این محفظهها به کار میرفت؛ هرچند کاربرد دقیق این واژهها در دورهها و سنتهای مختلف میتواند متفاوت باشد.
در برخی تفسیرهای دینی ایران باستان، تماس جسد با عناصر پاک، مانند خاک، آب و آتش، ناپسند شمرده میشد؛ زیرا جسد با آلودگی آیینی ارتباط داشت. از این منظر، شیوه برخورد با پیکر تنها مسئلهای عملی نبود، بلکه با باورهای دینی درباره پاکی و ناپاکی نیز ارتباط پیدا میکرد.
با این همه، روایتهای شاهنامه و منابع تاریخی را باید از یکدیگر تفکیک کرد. آنچه فردوسی در یک داستان توصیف میکند، لزوماً گزارشی مستقیم از یک رسم تاریخی نیست و برای شناخت دقیقتر آیینهای تدفین، مقایسه متنهای ادبی با شواهد تاریخی و باستانشناختی ضرورت دارد.
در روایت مرگ سیامک، از دخمه چه میدانیم؟
در خود شاهنامه، شرح مستقیمی از دخمه سیامک ارائه نمیشود؛ اما تاریخ بلعمی روایتی درباره سرنوشت پیکر او نقل میکند. در این روایت آمده است که کیومرث نمیدانست با پیکر فرزندش چه کند و سرانجام، چاهی در کوه پدید آمد که او سیامک را در آن قرار داد.
این گزارش با تعبیرها و باورهایی همراه است که به روایت مغان نسبت داده شدهاند. از همین رو، باید آن را در چارچوب منبع تاریخی و سنت رواییای که آن را نقل میکند، بررسی کرد؛ نه اینکه جزئیات آن را بیواسطه بهعنوان گزارشی قطعی از آیینهای تدفین در تمام ایران باستان پذیرفت.
اهمیت این روایت در آن است که نشان میدهد سرنوشت پیکر مرده، در کنار اندوه بازماندگان، میتوانسته موضوعی مهم در روایتهای مربوط به مرگ باشد. در داستان سیامک، مرگ نهتنها کیومرث را از نظر عاطفی دگرگون میکند، بلکه پرسش درباره چگونگی مواجهه با پیکر فرزند را نیز پیش میکشد.
تابوت و وسایل تدفین در روایتهای شاهنامه
در برخی گزارشهای تاریخی و روایتهای مربوط به مرگ شخصیتهای حماسی، از تابوت، پارچههای پوشاننده پیکر و وسایل ارزشمند همراه مردگان سخن گفته شده است. در این توصیفها، جنس تابوت و نوع تزئینات با جایگاه اجتماعی شخصیت ارتباط پیدا میکند.
در روایتهایی که درباره پیکر پهلوانان و شاهان نقل شده، از موادی مانند چوب، فلز و گاه تزئینات گرانبها یاد میشود. همچنین، در برخی منابع، به استفاده از مواد خوشبوکننده و شیوههای آمادهسازی جسد اشاره شده است.
با این حال، برای نسبت دادن جزئیات مشخصی مانند جنس تابوت رستم یا اسفندیار، یا قرار دادن اشیای گرانبها در کنار پیکر شخصیتهای شاهنامه، باید به مأخذ دقیق هر گزارش توجه کرد. همه این جزئیات در متن اصلی شاهنامه به یک اندازه و با یک وضوح بیان نشدهاند و ممکن است برخی از آنها از روایتهای دیگر یا گزارشهای متأخر آمده باشند.
بنابراین، بررسی آیینهای مربوط به پیکر مردگان در شاهنامه، زمانی دقیقتر خواهد بود که میان ابیات خود فردوسی، روایتهای تاریخی مانند تاریخ بلعمی و برداشتهای پژوهشگران تمایز روشنی برقرار شود.
از سوگواری تا خونخواهی؛ چرا اندوه در شاهنامه به پایان ماجرا تبدیل نمیشود؟
در شاهنامه، مرگ شخصیتهای مهم معمولاً نقطه پایان روایت نیست. در بسیاری از داستانها، سوگ زمینهساز دگرگونی شخصیتها و آغاز رویدادهای تازه میشود.
پس از مرگ سیامک، کیومرث یک سال در سوگ فرزندش مینشیند؛ اما با پیام سروش، برای مقابله با دیو آماده میشود. در داستان سیاوش نیز مرگ شاهزاده، سوگ ایران و توران را در پی دارد و خشم رستم را به دادخواهی و نبرد پیوند میزند.
فردوسی درباره واکنش رستم میگوید:
تهمتن چو بشنید ازو رفت هوش
ز زاول برآمد به زاری خروش
به چنگال رخساره بشخود زال
همی ریخت خاک از بر شاخ و یال
به یک هفته با سوگ بود و دژم
به هشتم برآمد ز شیپور دم
در این روایت، رستم یک هفته در اندوه به سر میبرد و در روز هشتم برای خونخواهی آماده میشود. سوگواری او بهتدریج جای خود را به تصمیم و اقدام میدهد؛ همان الگویی که پیشتر در داستان کیومرث دیده شد.
در ادامه، رستم و دیگر پهلوانان وارد نبرد میشوند و خونخواهی سیاوش به یکی از محورهای مهم داستان تبدیل میشود. به این ترتیب، فردوسی میان سوگ و دادخواهی پیوند برقرار میکند؛ اندوهی که ابتدا در گریه و مویه نمود پیدا میکند، سرانجام به نیرویی برای تغییر مسیر رویدادها تبدیل میشود.
شاهنامه چه تصویری از آیین سوگواری ایرانیان ارائه میدهد؟
روایتهای شاهنامه نشان میدهند که سوگواری در جهان حماسی فردوسی، مجموعهای از رفتارهای فردی، خانوادگی و جمعی است. پایین آمدن پادشاه از تخت، جامهدریدن، خراشیدن چهره، بریدن گیسوان، خاک بر سر کردن، مویه و گریه، حضور سپاهیان در مجلس سوگ و حتی همراهی نمادین طبیعت، همگی در ساختن تصویر اندوه نقش دارند.
در داستان سیامک، سوگ پدر و سپاهیان با حضور جانوران و گذشت یک سال از اندوه همراه میشود. در داستان سیاوش، مرگ یک شاهزاده به سوگی فراگیر در ایران و توران تبدیل میشود و سرانجام، زمینه خونخواهی و نبرد را فراهم میکند.
با این حال، شاهنامه در درجه نخست یک اثر ادبی و حماسی است. توصیفهای آن برای شناخت تصورات فرهنگی، ارزشهای اجتماعی و شیوه بازنمایی سوگ در سنت ایرانی اهمیت دارند؛ اما برای نتیجهگیری قطعی درباره رواج یک رسم در همه دورههای تاریخی، باید شواهد تاریخی و باستانشناختی را نیز در نظر گرفت.
اهمیت این روایتها در نهایت به تصویری بازمیگردد که فردوسی از انسان در برابر فقدان ارائه میکند: پادشاه و پهلوان، با وجود قدرت و جایگاه خود، در برابر مرگ عزیزان اندوهگین میشوند؛ اندوهی که گاه تمام جامعه را دربرمیگیرد و گاه مسیر تاریخ و سرنوشت شخصیتها را تغییر میدهد.