چرا معنای عدالت در ایران تغییر کرده است؛ نگاهی به تجربه پنج نسل

عدالت در آینه نسل‌ها؛ چرا معنای عدالت در ایران تغییر کرده است؟

نسل انقلاب عدالت را در مبارزه با فقر و استبداد جست؛ نسل اصلاحات در مشارکت سیاسی؛ و نسل دهه نود در آزادی فردی و حق انتخاب. این تنوع مصادیق، پرسش مهمی برپا میدارد: آیا عدالت مفهومی نسبی است که با هر نسل عوض شود، یا مفهوم ثابتی است که تنها نسبت جامعه با آن تغییر میکند؟ این مقاله با تکیه بر جامعهشناسی نسل، تجربه ایرانی را بررسی و استدلال میکند که عدالت به ارث برده نمیشود، اما اختراع هم نمیشود.

مبلغ – سرویس جامعه: عدالت یکی از قدیمیترین واژههای سیاسی در تاریخ ایران است؛ اما تقریبا هر نسلی که آن را بر زبان آورده، از مسئلهای متفاوت سخن گفته است. برای نسلی که به انقلاب ۱۳۵۷ رسید، عدالت با مبارزه با استبداد، وابستگی خارجی، فقر و شکاف طبقاتی گرهخورده بود. برای بخشی از نسل دهه هفتاد، مسئله بیشتر در آزادیهای سیاسی و مشارکت اجتماعی خود را نشان داد. در اعتراضات ۱۳۸۸، «رأی» و حق مشارکت سیاسی به مسئله مرکزی تبدیل شد و در اعتراضات ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸، اقتصاد، معیشت و توزیع منابع دوباره به مرکز آمد. در جنبش ۱۴۰۱ و ۱۴۰۲ نیز آزادیهای فردی، سبک زندگی و حق انتخاب شخصی به بخش مهمی از مطالبات تبدیل شد.

آیا باید از این تغییرات نتیجه گرفت که عدالت برای هر نسل معنای متفاوتی دارد؟

اگر عدالت را صرفا مجموعهای از مطالبات اجتماعی بدانیم، پاسخ مثبت بهنظر میرسد. اما اگر عدالت را یک مفهوم هنجاری بدانیم، پاسخ متفاوت است: عدالت تغییر نمیکند؛ این نسبت جامعه با عدالت است که تغییر میکند. نسلها ممکن است مصادیق متفاوتی از بیعدالتی را تجربه کنند، یا آزادی، رفاه، برابری، مشارکت و حتی هویت را به جای عدالت بنشانند؛ اما این امر به معنای آن نیست که خود عدالت، با تغییر نسل، حقیقت تازهای پیدا میکند.

مسئله اصلی این مقاله همین تمایز است: چرا جامعهای که در دورهای عدالت را در «مبارزه با فقر» میبیند، چند دهه بعد آن را در «حق انتخاب» جستوجو میکند؟ و چگونه میتوان این دگرگونی را بدون پذیرفتن نسبیگرایی درباره عدالت توضیح داد؟

عدالت؛ مفهومی که قرار نیست با تولد هر نسل عوض شود

در تاریخ اندیشه، عدالت تقریبا هیچگاه به معنای صرفا «آنچه مردم یک دوره عادلانه میدانند» نبوده است. افلاطون در جمهوری مسئله عدالت را در نسبت فرد و جامعه بررسی میکند و آن را در برابر این ادعا قرار میدهد که عدالت چیزی جز منفعت قدرتمندان نیست. ارسطو نیز در کتاب پنجم ا را در برابر این ادعا قرار میدهد که عدالت چیزی جز منفعت قدرتمندان نیست. ارسطو نیز در کتاب پنجم اخلاق نیکوماخوسی میان عدالت عام و عدالت خاص تمایز میگذارد و عدالت را با نسبت انسان با دیگران، حق و توزیع فارابی تا خواجه نصیر و از متون کلامی تا نهجالبلاغه، عدالت در پیوند با نظم درست جامعه، رعایت حقوق و قرارگرفتن امور در جای شایسته خود فهم شده است.

حتی در دوره مدرن نیز با وجود تغییرات بنیادین در نظریه سیاسی، مسئله عدالت بهطور کامل به «ارزشهای هر جامعه» تقلیل پیدا نکرد. کانت عدالت را در چارچوب حق و آزادی متقابل افراد دنبال میکرد و در فلسفه سیاسی معاصر نیز رالز، با وجود فاصله بسیار با نظریههای کلاسیک، عدالت را مسئله بنیادین ساختارهای اجتماعی میداند.

بنابراین، میتوان میان ثبات مفهوم عدالت و تغییر مسائل عادلانه تمایز گذاشت.

ممکن است عدالت همچنان به معنای رعایت حق، منع تجاوز به حق دیگران و تنظیم عادلانه مناسبات انسانی باشد؛ اما اینکه جامعه در یک دوره کدام حق را بیشتر در معرض تهدید میبیند، تغییر کند.

این همان جای است که نسل وارد داستان میشود.

نسل، عدالت را تعریف نمیکند؛ مسئله عدالت را از نو تجربه میکند

برای فهم تفاوت نسلها، شاید نظریه «نسل» کارل مانهایم از بسیاری از تقسیمبندیهای رایج مفیدتر باشد. از نظر مانهایم، صرفا همسنبودن افراد یک نسل اجتماعی نمیسازد. افراد هنگامی در یک موقعیت نسلی مشترک قرار میگیرند که در دوره شکلگیری شخصیت و نگرشهایشان با رویدادها و شرایط تاریخی مشابهی مواجه شوند. تجربه تاریخی مشترک میتوانید نوع خاصی از آگاهی اجتماعی ایجاد کند.

به این معنا، نسل انقلاب صرفا مجموعهای از متولدین سالهای خاص نبود؛ نسلی بود که تجربه مشترک استبداد سیاسی، انقلاب، جنگ سرد، وابستگی خارجی و بسیج انقلابی را از سر گذراند.

نسلی که پس از جنگ به عرصه اجتماعی آمد، با مسئله دیگری مواجه شد: بازسازی کشور، توسعه اقتصادی، گسترش آموزش عالی، شهرنشینی و افزایش ارتباط با جهان.

نسل اصلاحات در فضایی رشد کرد که مفاهیمی چون جامعه مدنی، قانون، انتخابات و مشارکت سیاسی در مرکز گفتوگوی عمومی قرار گرفته بود.

و نسل دهه ۱۳۹۰، در شرایطی متفاوت به بلوغ رسید: اینترنت و شبکههای اجتماعی، بحران اقتصادی، تحریم، کاهش چشماندازهای شغلی و افزایش مقایسه اجتماعی با جهان بیرون، بخشی از تجربه روزمره آن شد.

در نتیجه، تجربه تاریخی تعیین میکند کدام مسئله برای یک نسل به نماد بیعدالتی تبدیل شود.

عدالت نسل انقلاب؛ از «رفع ظلم» تا «استقلال»

در انقلاب ۱۳۵۷، عدالت در یک شبکه مفهومی گستقلاب؛ از «رفع ظلم» تا «استقلال»**

در انقلاب ۱۳۵۷، عدالت در یک شبکه مفهومی گسترده ظاهر شد: استقلال، آزادی، مبارزه با استبداد، دفاع از مستضعفان، مبارزه با سرمایهداری و نفوذ خارجی.

شعار «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» بهم سیاسی جدید قرار داشت. در بخشی از شعارهای آن دوره نیز کارگران، دهقانان و مبارزه با استثمار و استعمار حضور پررنگ داشتند.

در اینجا عدالت عمدتا عدالت توزیعی و ضدسلطه بود: چه کسی منابع را در اختیار دارد؟ چه کسی از ثروت کشور بهرهمند میشود؟ چرا گروهی برخوردار و گروهی محروماند؟ و چرا تصمیمهای اساسی کشور باید تحت تأثیر قدرت خارجی باشد؟

این نگاه با گفتمان اسلامی انقلاب نیز همپوشانی داشت. مفهوم «مستضعف» در ادبیات انقلابی به یکی از واژههای کلیدی تبدیل شد و عدالت اجتماعی در کنار استقلال و مبارزه با سلطه قرار گرفت. پژوهشهای تاریخی درباره گفتمان انقلاب نیز نشان میدهند که عدالت اجتماعی و حمایت از محرومان، در کنار مخالفت با استبداد و وابستگی، از عناصر مهم گفتمان آن دوره بود.

اما اینجا یک نکته مهم وجود دارد: نسل انقلاب «عدالت» را اختراع نکرد. این نسل، یک صورت تاریخی خاص از بیعدالتی را برجسته کرد.

اصلاحات؛ وقتی عدالت از سفره به عرصه عمومی رفت

با پایان جنگ و آغاز دوره بازسازی، مسئله توسعه اقتصادی و بازسازی کشور اهمیت بیشتری پیدا کرد. در دهههای بعد، بهتدریج مفاهیمی چون توسعه، جامعه مدنی، قانون، مشارکت سیاسی و حقوق شهروندی وارد مرکز گفتمان عمومی شدند.

این تحول را میتوان در گفتمان رسمی نیز مشاهده کرد. پژوهشی درباره تغییر گفتمان جمهوری اسلامی از ۱۳۵۷ تا ۱۳۸۸ نشان میدهد که در سالهای پس از جنگ، زبان سیاسی حکومت از بسیج انقلابی کارگران و «مستضعفان» به سمت توسعه اقتصادی، تولید و در دوره. پژوهشی درباره تغییر گفتمان جمهوری اسلامی از ۱۳۵۷ تا ۱۳۸۸ نشان میدهد که در سالهای پس از جنگ، زبان سیاسی حکومت از بسیج انقلابی کارگران و «مستضعفان» به سمت توسعه اقتصادی، تولید و در دوره اصلاحات به سمت مشارکت شهروندی و جامعهرش دانشگاه، رسانه و طبقه متوسط شهری روبهرو شده، ممکن است مسئله عدالت را در دسترسی به قدرت، امکان مشارکت و حق شنیدهشدن جستوجو کند.

در این مرحله، عدالت از «چه کسی چه مقدار دارد؟» به سمت پرسش «چه کسی در تصمیمگیری سهم دارد؟» حرکت کرد.

۱۳۸۸؛ عدالت در قالب حق مشارکت

اعتراضات ۱۳۸۸ نمونه روشنی از این تغییر است. شعار محوری «رأی من کو؟» در ظاهر درباره انتخابات بود، اما در سطح اجتماعی، مسئله بزرگتری را نمایندگی میکرد: آیا رأی و اراده سیاسی شهروندان در ساختار قدرت به رسمیت شناخته میشود؟

گزارشهای مربوط به جنبش سبز نیز این اعتراضات را در ابتدا حول ادعای تقلب انتخاباتی و سپس در قالب مطالبات گستردهتر برای حقوق دموکراتیک و تغییر سیاسی توضیح میدهند.

اگر در دهه شصت سؤال اصلی این بود که «ثروت چگونه توزیع میشود؟»، در اینجا سؤال به «قدرت چگونه توزیع میشود؟» نزدیک شد.

این دو پرسش در ظاهر متفاوتاند، اما از یک منطق مشترک پیروی میکنند: چه کسی از حقی که باید داشته باشد محروم شده است؟

در اولی، حق برخورداری از منابع مطرح است و در دومی، حق مشارکت در تصمیمگیری.

۱۳۹۶ و ۱۳۹۸؛ بازگشت عدالت به اقتصاد

اما جامعه دوباره نشان داد که تغییر گفتمان به معنای حذف گفتمانهای پیشین نیست.

اعتراضات ۱۳۹۶ از مسائل اقتصادی، افزایش قیمت کالاهای اساسی و نارضایتی از وضعیت معیشتی آغاز شد و سپس در بسیاری از نقاط به اعتراض سیاسی تبدیل شد. اعتراضات ۱۳۹۸ نیز در پی افزایش قیمت بنزین شکل گرفت و به سرعت ابعاد گستردهتری پیدا کرد.

این بار، عدالت در قالبی دیگر بازگشت: حق برخورداری از یک زندگی قابل تحمل.

این اتفاق نشان میدهد که نمیتوان نسلها را با چند برچسب ساده از یکدیگر جدا کرد. نسل جدید ممکن است آزادی فردی را مطالبه کند، اما همان نسل همزمان با مسئله بیکاری، تورم، مسکن و آینده اقتصادی مواجه است.

عدالت اقتصادی و آزادی فردی الزاماً دو مطالبه متعلق به دو نسل متفاوت نیستند؛ ممکن است در تجربه یک نسل، همزمان حضور داشته باشند.

۱۴۰۱ و ۱۴۰۲؛ از توزیع منابع تا مسئله «حق انتخاب»

اعتراضات پس از مرگ مهسا امینی در سال ۱۴۰۱ و ادامه آن در ۱۴۰۲، نقطه دیگری در این تحول بود. شعار «زن، زندگی، آزادی» نشان داد که بخشی از نسل جدید، مسئله عدالت را بیش از گذشته در حوزه بدن، سبک زندگی، آزادی فردی و رابطه فرد با ساختار قدرت تجربه میکند. پژوهشها و گزارشهای مربوط به این اعتراضات نیز بر برجستگی مطالبات مربوط به آزادیهای فردی و زنان در کنار اعتراض سیاسی تأکید کردهاند.

اگر بخواهیم این تحول را با زبان عدالت توضیح دهیم، باید گفت موضوع از توزیع منابع به توزیع امکان انتخاب و بهرسمیتشناسی اجتماعی نیز گسترش یافته است.

نان، شغل و مسکن همچنان مسئله عدالتاند؛ اما برای بخشی از نسل جدید، اینکه چه کسی حق انتخاب سبک زندگی، پوشش یا شیوه زیست خود را دارد نیز به مسئله عدالت تبدیل شده است.

در نظریه اجتماعی معاصر، نانسی فریزر دقیقاً برای توضیح چنین تحولاتی از دوگانه «توزیع» و «بهرسمیتشناسی» استفاده میکند و بعدها عنصر «نمایندگی» را نیز به آن میافزاید. از نظر او، بیعدالتی فقط به توزیع نابرابر منابع محدود نمیشود؛ ممکن است گروهی از نظر فرهنگی به رسمیت شناخته نشوند یا در فرتی فقط به توزیع نابرابر منابع محدود نمیشود؛ ممکن است گروهی از نظر فرهنگی به رسمیت شناخته نشوند یا در فرایندهای تصمیمگیری امکان نمایندگی واقعی نداشته باشند.

این چارچوب جامعهشناختی برای فهم تغییر مطالبات نسلهای ایرانی مفید است؛ اما یک؟**

اگر عدالت ثابت است، چرا نسلها گاهی چیزهای متفاوتی را عدالت مینامند؟

پاسخ را باید در فاصله میان عدالت و گفتمان عدالت جستوجو کرد.

عدالت یک مفهوم هنجاری است؛ اما انسانها آن را در شرایط اجتماعی مشخص تجربه و بیان میکنند. تورم ممکن است باعث شود عدالت برای یک خانواده به معنای دسترسی به حداقل معیشت باشد. تبعیض اجتماعی ممکن است آن را به مسئله بهرسمیتشناسی تبدیل کند. محدودیت سیاسی ممکن است عدالت را در قالب حق رأی و مشارکت ظاهر کند.

در همه این موارد، یک مسئله واقعی وجود دارد؛ اما خطر از جایی آغاز میشود که یکی از نیازها یا ارزشهای دیگر، تمام مفهوم عدالت را به خود تقلیل دهد.

اگر رفاه را عدالت بنامیم، ممکن است آزادی را فراموش کنیم.

اگر آزادی را عدالت بدانیم، ممکن است فقر و نابرابری را نادیده بگیریم.

اگر برابری را عدالت بدانیم، ممکن است تفاوتهای واقعی در نیاز و مسئولیت را نبینیم.

و اگر هر خواسته نسلی را صرفاً به دلیل خواستهشدن، «عدالت» بنامیم، دیگر معیاری برای داوری میان خواستههای متعارض باقی نمیماند.

در این صورت عدالت از یک معیار برای نقد جامعه، به نامی برای توصیف خواستههای جامعه تبدیل میشود.

جامعهشناسی عدالت؛ چرا مردم عدالت را متفاوت تجربه میکنند؟

اینجا باید میان فلسفه عدالت و جامعهشناسی عدالت تفاوت گذاشت.

فلسفه میپرسد عدالت چیست و چه چیزی عادلانه است. جامعهشناسی میپرسد مردم چگونه بیعدالتی را تجربه میکنند، چه چیزی باعث میشود یک نابرابری را ناعادلانه بدانند، چه گروههایی توانایی تبدیل تجربه خود به مطالبه عمومی دارند و چگونه یک مفهوم اخلاقی به شعار و کنش جمعی تبدیل میشود.

از این منظر، عدالت همیشه درون ساختارهای اجتماعی تجربه میشود.

مانهایم به ما توضیح میدهد که چرا یک تجربه تاریخی مشترک میتوانید نگرش نسلی ایجاد کند. فریزر نشان میدهد که مطالبات عدالت میتوانند از توزیع اقتصادی به حوزه شناسایی و نمایندگی گسترش پیدا کنند. و جامعهشناسی جنبشهای اجتماعی نشان میدهد که تجربه پراکنده افراد چگونه از طریق زبان، رسانه و شعار به یک مطالبه جمعی تبدیل میشود.

در نتیجه، «نسل عدالتخواه» لزوماً نسلی نیست که تعریف جدیدی از عدالت ساخته باشد؛ بلکه نسلی است که یک شکل خاص از بیعدالتی را بیش از اشکال دیگر میبیند و به آن حساس میشود.

شبکههای اجتماعی؛ عدالت چگونه به «عدالت دیدهشده» تبدیل شد؟

یکی از تفاوتهای بنیادین نسل جدید با نسلهای پیشین، نه فقط در خواستههای آن، بلکه در شیوه شکلگیری مطالبه است.

در گذشته، تجربه بیعدالتی برای تبدیلشدن به مطالبه عمومی به سازمان، حزب، روزنامه، مسجد، دانشگاه یا تشکل صنفی نیاز داشت. امروز شبکههای اجتماعی میتوانند تجربه شخصی را در مدت کوتاهی به تازهای جمعی تبدیل کنند.

این تغییر، مرز میان «مسئله شخصی» و «مسئله عمومی» را نیز جابهجا کرده است.

فردی که پیشتر تنها خود را قربانی تبعیض میدانست، اکنون میتوانید تجربه خود را منتشر کند و در چند ساعت متوجه شود که هزاران نفر تجربه مشابهی دارند. به این ترتیب، تجربه شخصی به مطالبه اجتماعی تبدیل میشود.

این تحول را نمیتوان صرفاً منفی یا مثبت دانست. از یک طرف، شبکههای اجتماعی میتوانند صداهایی را به فضای عمومی وارد کنند که پیشتر شنیده نمیشدند. از طرف دیگر، الگوریتمها و منطق رسانهای آنها میتوانند احساس، خشم و تجربههای فردی را بر تحلیل ساختاری غلبه دهند.

در چنین شرایطی، خطر دیگری پدیدار میشود: هرآنچه بیشتر دیده میشود، لزوماً مهمترین مسئله عدالت نیست.

عدالت اسلامی و مسئله ثابت حق

در نگاه اسلامی، این تمایز اهمیت بیشتری پیدا میکند. قرآن عدالت را در قالب یک توصیه وابسته به شرایط یک نسل مطرح نمیکند؛ بلکه آن را بهعنوان یک اصل فراگیر اخلاقی و اجتماعی مطرح میکند. قرآن در آیات متعددی امر به عدل و احسان را سفارش میکند؛ بهعنوان نمونه میتوان به آیه «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ» اشاره نکرد، بلکه باید به آیه مشخص با سند کامل ارجاع داد.

در سنت علوی نیز عدالت تابع محبوبیت عمومی نیست. امام علی(ع) در نهجالبلاغه حتی در شرایطی که حفظ قدرت سیاسی میتوانست با امتیازدادن به گروههای بانفوذ آسانتر شود، حاضر نبود عدالت را وسیلهای برای تثبیت حکومت قرار دهد. در خطبه ۱۲۶ میگوید:

«أَتَأْمُرُونِّي أَنْ أَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْرِ فَلَا وَاللَّهِ لَا أَفْعَلُ»

یعنی آیا از من میخواهید پیروزی را با ستم به دست آورم؟ نه، سوگند به خدا، چنین نخواهم کرد.

(نکته: نقلقول کاملتر و اسنادشده بهتر است از نسخه معتبر نهجالبلاغه نقل شود.)

این جمله یک نکته مهم درباره نسبت عدالت و جامعه دارد: عدالت قرار نیست با خواست غالب جامعه یا مصلحت سیاسی روز تغییر کند.

در نامه ۵۳ نهجالبلاغه نیز عدالت در قالب رعایت حقوق طبقات مختلف جامعه و توجه ویژه به محرومان مطرح میشود. در این نگاه، حاکم موظف نیست صرفاً به گروهی پاسخ دهد که صدای بلندتری دارند؛ بلکه باید حق کسانی را نیز رعایت کند که قدرت بیشتری برای مطالبه آن ندارند.

این دقیقاً همان جای است که نگاه اسلامی میتوانید نقدی جدی به نسبیگرایی نسلی وارد کند.

از «عدالت نسلها» به «عدالت میان نسلها»

اما عنوان عدالت نسلها یک معنای مهم دیگر هم دارد که نباید از آن غافل شد.

اگر هر نسل فقط عدالت را از منظر تجربه خودش ببیند، ممکن است منابع و فرصتهای نسل بعد را نادیده بگیرد. نسلی که منابع طبیعی را مصرف میکند، بدهی عمومی برجای میگذارد، محیط زیست را تخریب میکند یا ساختارهای اقتصادی ناکارآمد ایجاد میکند، نمیتواند صرفاً با این استدلال که «در زمان ما این تصمیم عادلانه بود» خود را تبرئه کند.

در اینجا «عدالت بیننسلی» مطرح میشود: عدالت فقط نسبت میان انسانهای امروز نیست؛ بلکه درباره حقوق کسانی نیز هست که هنوز به دنیا نیامدهاند.

بنابراین، اگر بخواهیم مفهوم عدالت را در ایران امروز جدی بگیریم، باید از «عدالت نسل من» عبور کنیم و به این پرسش برسیم که چه چیزی حق نسل بعدی است؟

این پرسش میتوانید از مسکن و اشتغال تا محیط زیست، آموزش، منابع طبیعی و حتی سرمایه اجتماعی را دربرگیرد.

مسئله ایران؛ تغییر عدالت نیست، تغییر میدان بیعدالتی است

اگر تاریخ معاصر ایران را از این زاویه بخوانیم، تصویر متفاوتی به دست میآید.

نسل انقلاب عدالت را بیشتر در برابر استبداد، وابستگی و نابرابری اقتصادی تجربه کرد.

نسل اصلاحات، بخش مهمی از آنعدالتی است**

اگر تاریخ معاصر ایران را از این زاویه بخوانیم، تصویر متفاوتی به دست میآید.

نسل انقلاب عدالت را بیشتر در برابر استبداد، وابستگی و نابرابری اقتصادی تجربه کرد.

نسل اصلاحات، بخش مهمی از آن را در مشارکت سیاسی، قانون، آزادی فردی و مسئله انتخاب را به یکی از مهمترین صورتهای اعتراض به بیعدالتی تبدیل کرد.

اما از این تاریخ نمیتوان نتیجه گرفت که پنج نوع عدالت وجود داشته است.

آنچه تغییر کرده، میدان تجربه بیعدالتی، زبان بیان آن و مسئلهای است که هر نسل بیش از دیگر مسائل با پوست و گوشت خود لمس کرده است.

عدالت در معنای عمیق خود، همچنان با حق، رعایت حقوق دیگری، منع سلطه و قرارگرفتن امور در جای شایسته خود سروکار دارد. آنچه نسلها تغییر میدهند، نه حقیقت عدالت، بلکه تشخیص مصادیق آن است.

از همین رو، مهمترین وظیفه جامعه امروز شاید این نباشد که میان «عدالت اقتصادی» و «آزادی فردی»، «برابری» و «تفاوت»، یا «رفاه» و «حق انتخاب» یکی را بهعنوان عدالت واقعی انتخاب کند. پرسش بنیادیتر این است که هر یک از این مطالبات در چه شرایطی واقعاً به عدالت مربوط میشوند و در چه نقطهای جای عدالت را میگیرند؟

جامعهای که این تمایز را از دست بدهد، ممکن است هر خواستهای را عدالت بنامد؛ و جامعهای که آن را حفظ کند، میتوانید حتی میان مطالبات نسلهای مختلف نیز معیار مشترکی برای گفتوگو پیدا کند.

در این معنا، عدالت نه متعلق به نسل انقلاب است، نه نسل اصلاحات و نه نسل ۱۴۰۱. نسلها عدالت را به ارث نمیبرند؛ هر نسل باید نسبت خود را با آن دوباره پیدا کند، اما خود عدالت را نمیتواند از نو اختراع کند.