ایمان فردی و زیست اخلاقی رزمندگان در آستانه نبردهای سهمگین تاریخ دفاع مقدس

رد پوتین‌ها در مهتاب اروند؛ روایت‌هایی ناگفته از دلهره و آرامش در شب‌های عملیات

شب عملیات در فرهنگ جبهه تلاقی شگفت اضطراب طبیعی انسان و سکون عمیق قلبی بود؛ جایی که بندگی بی‌تکلف، دلهره مرگ را به طمانینه‌ای ماندگار مبدل می‌کرد.

مبلغ – سرویس هنر و فرهنگ: تصویر غالب در فیلم‌ها و مستندهای سال‌های پس از جنگ، تصویری است آکنده از غرش ممتد توپ‌ها، پیشروی شتابناک ستون‌های زرهی و خطوط درگیری مستقیم با ارتش دشمن. با این حال، حقیقت دفاع مقدس و عصاره انسانی آن در نقطه‌ای بسیار دورتر از غوغای گلوله‌ها و در ساعت‌های سکوت سنگین پیش از نبرد شکل می‌گرفت. شب عملیات برای هر ناظری که آن را زیسته باشد، سرزمینی دیگر با قوانین و مقیاس‌های متفاوت است. آنجا مرز میان بودن و نبودن، ماندن و رفتن، و زندگی و جاودانگی به اندازه تار مویی باریک می‌شد. در آن لحظات نفس‌گیر، انسان با تمام هویت خاکی، عواطف و تعلقات خود روبه‌رو می‌شد، اما آنچه صحنه را دگرگون می‌ساخت، نه تجهیزات نظامی پیشرفته و نه ساختارهای مکانیکی جنگ، بلکه تحول روحی عمیقی بود که در جان رزمندگان رخ می‌داد.

وقتی خورشید در نخلستان‌های حاشیه اروندرود فرو می‌نشست و سیاهی بر آب‌های وحشی و پر راز و رمز فاو سایه می‌انداخت، اردیبهشت دلهره و آرامش در دل بچه‌ها جوانه می‌زد. غواصانی که قرار بود نخستین گروه برای شکستن خطوط دفاعی دشمن و نفوذ به معابر موانع خورشیدی و سیم‌خارهای حلقوی باشند، ساعت‌ها در کانال‌های پوشیده از شاخ و برگ نخل به انتظار می‌نشستند. جریان آب اروند نه یک رودخانه آرام، بلکه هیولایی بی‌رحم با جزر و مدهای ناگهانی و سونامی‌وار بود که قوی‌ترین شناگران را نیز به قعر خود می‌کشید. در چنین فضایی، ترس و دلهره یک حس انسانی و کاملاً طبیعی به شمار می‌رفت؛ دلهره از اینکه مبادا موج آب، طناب اتصال غواصان را پاره کند، مبادا غژغژ یک سیم‌چین پای حصار موانع، سنگر دوشکای بعثی‌ها را هوشیار سازد، یا آنجا مرز میان بودن و نبودن، ماندن و رفتن، و زندگی و جاودانگی به اندازه تار مویی باریک می‌شد. در آن لحظات نفس‌گیر، انسان با تمام هویت خاکی، عواطف و تعلقات خود روبه‌رو می‌شد، اما آنچه صحنه را دگرگون می‌ساخت، نه تجهیزات نظامی پیشرفته و نه ساختارهای مکانیکی جنگ، بلکه تحول روحی عمیقی بود که در جان رزمندگان رخ می‌داد.

وقتی خورشید در نخلستان‌های حاشیه اروندرود فرو می‌نشست و سیاهی بر آب‌های وحشی و پر راز و رمز فاو سایه می‌انداخت، اردیبهشت دلهره و آرامش در دل بچه‌ها جوانه می‌زد. غواصانی که قرار بود نخستین گروه برای شکستن خطوط دفاعی دشمن و نفوذ به معابر موانع خورشیدی و سیم‌خارهای حلقوی باشند، ساعت‌ها در کانال‌های پوشیده از شاخ و برگ نخل به انتظار می‌نشستند. جریان آب اروند نه یک رودخانه آرام، بلکه هیولایی بی‌رحم با جزر و مدهای ناگهانی و سونامی‌وار بود که قوی‌ترین شناگران را نیز به قعر خود می‌کشید. در چنین فضایی، ترس و دلهره یک حس انسانی و کاملاً طبیعی به شمار می‌رفت؛ دلهره از اینکه مبادا موج آب، طناب اتصال غواصان را پاره کند، مبادا غژغژ یک سیم‌چین پای حصار موانع، سنگر دوشکای بعثی‌ها را هوشیار سازد، یا مبادا منورهای خوشه‌ای عراقی سطح آب را مانند روز روشن کنند و ستون غواصان پیش از رسیدن به ساحل غرق گلوله شود.

با وجود این اضطراب ملموس، آنچه سنگرهای نمور و کانال‌های گل‌آلود را سرشار از معنویت می‌کرد، طمانینه‌ای بود که از باور قلبی نیروها سرچشمه می‌گرفت. یکی از راویان لشکر عاشورا نقل می‌کرد که در شب عملیات والفجر پرنوری را بر فراز اروند رها کرد. نور منورها سطح سیاه آب را به سفیدی روز تبدیل کرد. بر اساس پروتکل نظامی، هر حرکتی در آب خط موج ایجاد می‌کرد و سنگرهای تیربار دوشکا و چهارلول دشمن که در ساحل فاو مستقر بودند، در عرض چند ثانیه تمام آب را به رگبار می‌بستند. در آن لحظه حساس، رزمنده‌ای به نام اصغر که غواص نوک ستون بود، ناگهان مورد اصابت ترکش کور یک خمپاره سرگردان قرار گرفت که از پشت خط شلیک شده بود. او ترکش خورد، درد در تمام تنش پیچید، اما خوب می‌دانست اگر فریاد بزند یا دست و پا بزند، جان بیش از هشتاد غواص پشت سرش به باد می‌رود و عملیات یک لشکر لو می‌رود. اصغر دهان خود را در آب فرو برد، گوشه لباس غواصی‌اش را به دندان فشرد و در حالی که دست همرزمش را رها نمی‌کرد، آرام و در سکوت کامل زیر آب فرو رفت تا صدای ناله‌اش شنیده نشود. این روایت نه یک افسانه، بلکه گواهی تاریخی بر تسلط حیرت‌انگیز ایمان بر غریزه صیانت از خود در شب‌های هولناک جنگ است.

در فرهنگ جبهه، وداع‌های شب عملیات آیین ویژه‌ای داشت؛ آیینی که عاری از هرگونه هیاهو، شعارزدگی یا ژست‌های حماسی توخالی بود. رزمندگان در گوشه‌ای خلوت می‌کردند، یکدیگر را در آغوش می‌کشیدند، حلالیت می‌طلبیدند و اگر کینه‌ای هرچند کوچک در دل داشتند، با اشک چشمانشان پاک می‌کردند. در آن آغوش‌ها، ترس از کشته شدن جای خود را به امید دیدار با حقیقت می‌داد. بسیار دیده می‌شد که یک طلبه جوان در کنار یک مکانیک ساده یا یک دانشجوی فنی، دست در دست یکدیگر در گودال‌های خمپاره به سجده می‌رفتند و دعای توسل را زمزمه می‌کردند. این بندگی بی‌ادعا، همان داروی شفابخشی بود که روح را از سنگینی وابستگی‌ها می‌رهاند و پوتین‌های خسته را برای ورود به خطرناک‌ترین معابر آماده می‌ساخت. کسی از رفتن یا نماندن گلایه نمی‌کرد؛ زیرا تعلقات مادی پیش از ورود به آب اروند در ساحل جا مانده بود.

همین اتصال درونی در بزنگاه‌های سخت اسارت نیز تجلی یافت. وقتی گرد و غبار نبرد فرو می‌نشست و برخی از نیروها با تن‌های مجروح و گلوله‌خورده به اسارت دشمن درمی‌آمدند، میدان دیگری از جهاد نفس و ایستادگی باز می‌شد. در بازخوانی یادداشت‌های برجای‌مانده از اسرای سرافراز، همواره نام سید آزادگان، مرحوم حجت الاسلام والمسلمین سید علی‌اکبر ابوترابی‌فرد می‌درخشد. ایشان در اردوگاه‌های تاریک و سیمان‌سرد موصل و الانبار، پایه‌گذار مکتبی از اخلاق شد که حتی خشن‌ترین افسران بعثی را به زانو درآورد. در روایتی موثق از اردوگاه موصل دو، در یکی از تفتیش‌های سنگین، سربازان عراقی قرآن کوچکی را از جیب یکی از رزمندگان نوجوان پیدا کردند. فرمانده بعثی با خشم کابل به دست گرفت تا نوجوان را زیر ضربات کشنده خرد کند. در آن میان، مرحوم ابوترابی با وقار و طمانینه‌ای وصف‌ناپذیر جلو آمد و با زبان عربی شیوا به افسر عراقی گفت که قرآن متعلق به اوست و اگر بنا بر مجازاتی است، باید او شکنجه شود. کابل‌ها بر پیکر نحیف ابوترابی فرود آمد، اما او کوچک‌ترین آوای ضعفی بر زبان نیاورد و پس از شکنجه، با مهربانی دست نوازش بر سر آن نوجوان کشید. این سیره بی‌تکلف، فضای پر از وحشت زندان را به دانشگاه تربیت نفس و توکل تبدیل کرده بود.

روایتی دیگر از اسارت نشان می‌دهد که چگونه کرامت انسانی در شدیدترین بحران‌ها جانانه حفظ می‌شد. در سرمای طاقت‌فرسای زمستان رمادی، زمانی که مأموران عراقی برای شکستن اعتصاب غذای اسرا، تمام پتوها و لباس‌های گرم را از آسایشگاه خارج کردند و کف اتاق را با تانکرهای آب خیس نمودند، رزمندگان گرد هم آمدند و سنتی حیرت‌انگیز بنا نهادند. آنان مجروحان، بیماران و افراد کهنسال را در مرکز اتاق قرار دادند و خود گرداگرد آنان لایه‌های انسانی فشرده تشکیل دادند تا سرمای باد خشک بیابان به تن مجروحان نرسد. هر نیم ساعت، جای لایه بیرونی با لایه درونی عوض می‌شد تا گرمای بدن‌ها مانع از یخ‌زدگی همرزمان شود. صبحگاه که افسران بعثی در آسایشگاه را باز کردند تا جنازه یخ‌زده اسرا یا نشانه‌های تسلیم را تماشا کنند، با جمعی روبرو شدند که دست در دست هم، ایستاده و آرام سرود عزت زمزمه می‌کردند. این پایداری، ریشه در همان خلوت‌های شب عملیات داشت؛ ایمانی که از دل گل‌ولای اروند تا انفرادی‌های تکریت و موصل استمرار یافته بود.

امروز جامعه ما در مواجهه با امواج سهمگینی از اضطراب‌های ناشی از وضعیت معیشتی، تغییرات پرشتاب زیست اجتماعی و هجوم بی‌وقفه اخبار منفی در بستر فضای مجازی به سر می‌برد. انسان معاصر در روزمرگی‌های خسته‌کننده خود گاه احساس تنهایی و سردرگمی می‌کند و زیر بار فشارهای ذهنی و هیاهوهای مدرن دچار فرسایش روحی می‌شود. درس بزرگ شب‌های عملیات و نخلستان‌های خاموش اروند برای انسان امروز این است که آرامش راستین هرگز یک پدیده بیرونی و وابسته به وفور امکانات مادی نیست. آرامش، محصول مستقیم پیوند با امر متعالی، سبک‌کردن کوله‌بار نفس از خواسته‌های افزون‌طلبانه، فداکاری در قبال دیگران و ایستادن در محراب بندگی است. وقتی انسان در زیست روزمره خود برای دیگری از خودگذشتگی کند و رنج همنوع را رنج خویش بداند، دلهره‌های موهوم رنگ می‌بازند و طوفان‌های ناگزیر زندگی نمی‌توانند بنیان روانی او را فرو بریزند.

اگر امروز رسانه‌های دینی و مبلغان فرهنگی بخواهند پیام دفاع مقدس را برای نسل‌های جوان و کاربران دیجیتال باورپذیر و الهام‌بخش سازند، باید از کلیشه‌های تکراری، تقدس‌گرایی‌های غلوآمیز و روایت‌های انتزاعی عبور کنند. رزمنده‌ای که در سرمای اروند به دل آب می‌زد، فرشته نبود؛ انسانی واقعی از جنس گوشت و پوست و استخوان بود که خانواده، کار، تحصیل و امیدهای دنیایی را عمیقاً دوست می‌داشت، اما با تمسک به ریسمان ایمان و اخلاق توانست بر بزرگ‌ترین اضطراب‌های هستی‌شناختی بشر غلبه کند و شجاعت را در هیبت خلوص و خاموشی متجلی سازد. این سیره بی‌بدیل، همچنان شفاف‌ترین آینه برای بازخوانی هویت ایمانی و تاب‌آوری روحی جامعه در برابر چالش‌های روزگار ماست.