۱۷ ذی الحجة، ولادت شیخ بهایی و بازخوانی یک چهره چندساحتی در تمدن اسلامی

آثار منسوب به شیخ بهایی؛ از افسانه تا واقعیت

نام شیخ بهایی در حافظه عمومی، فقط با کتاب و درس گره نخورده؛ از حمام معروف تا تقسیم آب و طرح‌های شهری، فهرستی از آثار به او نسبت داده می‌شود که بخشی از آن مستند است و بخشی در مرز روایت‌های شفاهی و افسانه‌های محبوب حرکت می‌کند. اما حتی همین نسبت‌ها هم یک پیام روشن دارند: جامعه مسلمان، عالم را زمانی دوست دارد که دانشش به زندگی و آبادانی گره بخورد.

مبلغ – سرویس معارف: شیخ بهایی نمونه برجسته‌ای از عالم جامع در سنت تمدن اسلامی است؛ فقیه و محدث، حکیم و عارف، ادیب و شاعر، و در عین حال آشنا با ریاضیات و دانش‌های کاربردی. همین چندوجهی بودن باعث شده که نام او از فضای مدرسه به فضای شهر هم منتقل شود؛ یعنی مردم او را نه فقط به عنوان صاحب کتاب، بلکه به عنوان کسی که توانسته علم را در زندگی روزمره جاری کند به یاد بیاورند. از همین جاست که پرونده آثار منسوب به شیخ بهایی اهمیت پیدا می‌کند: چه چیزهایی واقعا قابل استناد است و چه چیزهایی بیشتر روایت‌های عامه است؟

قدم اول در مواجهه با آثار منسوب، جدا کردن دو سطح از هم است: یک سطح، آثار مکتوب و فعالیت‌های علمی که درباره آنها سند و نسخه و نقل معتبر وجود دارد؛ سطح دیگر، کارهای مهندسی و معماری و ابتکارات شهری که گاه مستندند و گاه در طول زمان به شکل داستان‌های پرکشش نقل شده‌اند. در سطح نخست، تردید چندانی نیست که شیخ بهایی با تالیفات متعدد در فقه، حدیث، ادبیات و برخی حوزه‌های ریاضی و هیئت، یکی از چهره‌های اثرگذار عصر خود بوده است. در سطح دوم اما باید با دقت بیشتری سخن گفت؛ زیرا شهرت یک شخصیت بزرگ، به طور طبیعی ظرفیت اسطوره‌سازی هم ایجاد می‌کند.

حمام شیخ بهایی شناخته‌شده‌ترین نمونه این نسبت‌هاست. روایت مشهور می‌گوید حمامی در اصفهان با یک شمع گرم می‌شده و راز آن را کسی نمی‌دانسته است. این روایت، از نظر فنی و تاریخی محل بحث‌های فراوان است و در بسیاری نقل‌ها بیش از آنکه گزارش مستند باشد، داستانی برای نشان دادن نبوغ خارق‌العاده یک عالم است. ممکن است در پشت این افسانه، ایده‌هایی درباره بهره‌گیری از سوخت، مدیریت انرژی، یا سازوکارهای هوشمندانه گرمایش وجود داشته باشد، اما تبدیل آن به یک شمع جادویی، بیشتر محصول ذوق داستان‌پردازی و میل عمومی به شگفتی است. اینجا دقیقا نقطه‌ای است که باید میان احترام به میراث و سخت‌گیری علمی تعادل برقرار کرد: نه هر روایت مشهور را بی‌چون و چرا پذیرفت، و نه به صرف افسانه بودن، همه ظرفیت‌های علمی و مهندسی دوره صفوی را نادیده گرفت.

نمونه دیگر، نسبت دادن برخی طرح‌های شهری و معماری به شیخ بهایی است؛ از طراحی‌های مربوط به اصفهان تا ماجراهای تقسیم آب و سامان‌دهی منابع. در این حوزه نیز باید تفکیک کرد: در تمدن اسلامی، بسیاری از عالمان در کنار دانش دینی، با دانش‌های زمان خود آشنا بودند و گاه به عنوان مشاور علمی و فنی در پروژه‌های عمومی نقش داشتند. بنابراین اصل حضور و اثرگذاری یک عالم در حوزه‌هایی مثل مهندسی آب یا تنظیمات شهری، امر بعیدی نیست. مسئله این است که آیا برای هر نسبت مشخص، سند روشن وجود دارد یا نه. گاهی یک نقش کلی و مشورتی در طول زمان به یک انتساب قطعی و جزئی تبدیل می‌شود و سپس افکار عمومی برای آن جزئیات داستانی می‌سازد.

اما چرا این انتساب‌ها، حتی وقتی دقیق نباشند، باز هم مهم‌اند؟ چون نشان می‌دهند مردم از عالم دینی چه تصویری دوست دارند. محبوبیت روایت‌های مربوط به حمام، آب، معماری و شهرسازی، حکایت از یک انتظار اجتماعی دارد: عالم ایده‌آل در ذهن جامعه، کسی است که بتواند میان عبادت و آبادانی پیوند بزند. جامعه صرفا یک عالم را به خاطر محفوظات و اصطلاحات تحسین نمی‌کند؛ او را زمانی در حافظه جمعی نگه می‌دارد که علمش به مسئله‌ای از مسائل زندگی متصل شود و گرهی از کار مردم باز کند.

از این زاویه، شیخ بهایی یک درس مهم برای امروز دارد؛ در روزگاری که تخصص‌گرایی، حوزه‌های معرفت را از هم جدا کرده و زبان مشترک میان علوم دینی و دانش‌های طبیعی کمرنگ‌تر شده، بازخوانی تجربه عالمانی مانند او یادآور این نکته است که سنت اسلامی، ظرفیت ترکیب را می‌شناخت. در آن سنت، فقه و حکمت در کنار ریاضی و هیئت، می‌توانستند در یک ذهن جمع شوند و خروجی آن، هم متن علمی باشد و هم راه‌حلی برای زیست شهری. البته امروز نمی‌توان به سادگی انتظار تکرار همان الگو را داشت؛ حجم علوم جدید و پیچیدگی‌های فنی، امکان جامعیت به سبک گذشته را دشوار کرده است. اما دشوار شدن، به معنای ناممکن شدن نیست؛ بلکه یعنی جامعیت امروز باید شکل تازه‌ای پیدا کند.

الگوی جدید جامعیت می‌تواند به جای همه‌چیزدان بودن، به معنای چندزبانه بودن باشد: روحانی یا پژوهشگر دینی که زبان علم و فناوری و هنر را می‌فهمد، با متخصصان گفت‌وگو می‌کند، از نیازهای واقعی جامعه خبر دارد، و می‌تواند اخلاق، معنا و جهت را به پروژه‌های علمی و شهری تزریق کند. از سوی دیگر، متخصص علوم طبیعی نیز اگر با پرسش‌های معنا، اخلاق و مسئولیت اجتماعی بیگانه نباشد، به همان سنت ترکیبی نزدیک‌تر می‌شود. در حقیقت، میراث شیخ بهایی فقط در این نیست که چه چیزی را دقیقا طراحی کرده یا نکرده؛ در این است که در حافظه تاریخی ما، چهره‌ای از عالم ساخته که دانش را از زندگی جدا نمی‌خواهد.

پرونده آثار منسوب به شیخ بهایی، در نهایت ما را به یک پرسش راهبردی می‌رساند: چرا امروز جامعه کمتر می‌تواند چهره‌هایی بسازد که هم در قلمرو دین معتبر باشند و هم در قلمرو زندگی عمومی اثر بگذارند؟ بخشی از پاسخ به ساختارهای آموزشی برمی‌گردد که میان رشته‌ها دیوار می‌کشد؛ بخشی دیگر به رسانه و روایت‌سازی مربوط است که یا عالم را صرفا چهره‌ای آیینی نشان می‌دهد یا او را وارد منازعات روزمره فرساینده می‌کند. اگر قرار است از شیخ بهایی چیزی برای امروز برداریم، آن چیز قبل از هر نام و نسبت، احیای ایده علم نافع است؛ علمی که هم درست و دقیق است، هم اخلاق‌مند است، و هم به کار انسان و جامعه می‌آید.

ولادت شیخ بهایی در ۱۷ ذی الحجة، فرصت مناسبی است برای اینکه به جای تکرار کلیشه‌ها، یک گفت‌وگوی تازه آغاز شود: چگونه می‌توان پیوند علم دینی با دانش‌های طبیعی و هنر و معماری را در روزگار جدید بازتعریف کرد؟ شاید پاسخ، نه در بازتولید افسانه‌ها، بلکه در ساختن نهادها و تربیت‌هایی باشد که دوباره امکان گفت‌وگوی میان حوزه‌ها را فراهم کند؛ همان چیزی که در تصویر محبوب شیخ بهایی، از افسانه تا واقعیت، همچنان زنده مانده است.