سندرومِ بیثباتی؛ واکاویِ عللِ فروپاشیِ سرمایهیِ اجتماعی در کوفهیِ سالِ ۴۱ هجری
مبلغ – سرویس معارف: برایِ فهمِ صلحِ امام حسن مجتبی (ع)، پیش از هر چیز باید کوفه را فهمید. تا زمانی که بافتِ اجتماعی، روانی و سیاسیِ این شهر شناخته نشود، تصمیمِ امام یا به اشتباه به «سازش» تقلیل مییابد یا به شکلی سطحی صرفاً به عنوانِ یک «تدبیرِ مقطعی» توصیف میشود. حال آنکه کوفه در سالِ ۴۱ هجری، یک شهرِ عادی نبود؛ کوفه تجسمِ یک جامعهیِ ناپایدار بود؛ جامعهای که سرمایهیِ اجتماعی در آن سست شده، اعتمادِ عمومی فروریخته، وفاداریهایِ جمعی فرسوده شده و میدان برایِ نفوذِ پروپاگاندایِ سیاسی باز مانده بود. در چنین محیطی، امام حسن (ع) در اوجِ حقانیت، در نهایتِ تنهایی قرار گرفتند.
سرمایهیِ اجتماعی، در معنایِ جامعهشناختیِ آن، مجموعهای از اعتماد، همکاری، احساسِ تعلق، مسئولیتپذیریِ جمعی و آمادگیِ مردم برایِ کنشِ مشترک در جهتِ خیرِ عمومی است. هرگاه این سرمایه تضعیف شود، جامعه حتی اگر از نظرِ ظاهری پرجمعیت، ثروتمند یا سیاسی باشد، در لحظهیِ بحران فرو میریزد. کوفه دقیقاً به همین بیماری مبتلا شده بود. مردمی که در سخن، از اهلبیت حمایت میکردند، در عمل توانِ ایستادگی بر سرِ هزینههایِ آن را نداشتند. این شکافِ میانِ باورِ زبانی و رفتارِ اجتماعی، یکی از مهمترین نشانههایِ جامعهیِ متزلزل است.
نخستین عاملِ این فروپاشی را باید در ترکیبِ جمعیتی و هویتیِ کوفه جستوجو کرد. کوفه شهری تازهتأسیس بود که از آغاز، با ترکیبی از قبایلِ گوناگون، مهاجرانِ مناطقِ مختلف، جنگاوران، اشرافِ قبیلهای و گروههایِ دارایِ انگیزههایِ متفاوت شکل گرفته بود. این تنوع، اگر در ذیلِ یک هویتِ مشترکِ نیرومند سامان نیابد، به جایِ تبدیل شدن به فرصت، به عاملِ واگرایی بدل میشود. در کوفه، هویتِ دینی و سیاسیِ مشترک هنوز آنچنان استوار نشده بود که بتواند بر پیوندهایِ قبیلهای، منافعِ شخصی و رقابتهایِ پنهان غلبه کند. در نتیجه، هرگاه جامعه با انتخابی دشوار روبهرو میشد، بسیاری از مردم به جایِ رجوع به حق، به قبیله، منفعت یا ترسِ شخصی پناه میبردند.
این واقعیت را میتوان در رفتارِ خواصِ کوفه بهوضوح دید. بخشِ مهمی از سرانِ قبایل و شخصیتهایِ بانفوذ، گرچه در ظاهر در جبههیِ امام حسن (ع) بودند، اما در باطن، ارادهای برایِ پایداری نداشتند. منابعِ تاریخی گزارش کردهاند که معاویه با تطمیع، نامهنگاریِ محرمانه و وعدههایِ مالی و سیاسی، بسیاری از این چهرهها را متزلزل کرده بود. در برخی گزارشها آمده است که عدهای از فرماندهان و سرانِ قبایل، پنهانی به معاویه نامه نوشتند و آمادگیِ خود را برایِ همکاری با او اعلام کردند. این مسئله فقط یک خیانتِ فردی نبود؛ نشانهیِ آن بود که لایههایِ میانیِ قدرت در کوفه، از درون تهی شدهاند. جامعهای که نخبگانش قابلِ خریدن باشند، بهسختی میتواند در لحظهیِ سرنوشتساز، انسجامِ خود را حفظ کند.
در این میان، نباید از نقشِ جنگِ روانیِ شام غافل شد. معاویه صرفاً با شمشیر پیش نمیآمد؛ او ذهنها را هدف گرفته بود. دستگاهِ تبلیغاتیِ شام، بر پایهیِ شایعهسازی، تحریف، تهدید و تطمیع، توانسته بود فضایِ افکارِ عمومی را آشفته کند. امروز از «جنگِ شناختی» سخن میگوییم؛ در آن روزگار نیز نوعی جنگِ شناختی در جریان بود. مردمِ کوفه مدام در معرضِ اخبارِ ضدونقیض قرار داشتند: گاه از قدرتِ بیپایانِ سپاهِ شام میشنیدند، گاه از خیانتِ فرماندهانِ خودی، گاه از بینتیجه بودنِ مقاومت و گاه از وعدههایِ رفاهیِ حکومتِ معاویه. جامعهای که از نظرِ ذهنی محاصره شود، پیش از آنکه در میدانِ نبرد شکست بخورد، در درونِ خود فرومیپاشد.
یکی از مستندترین نشانههایِ این وضعیت، حادثهیِ ساباط است؛ آنجا که امام حسن (ع) نه از دشمنِ بیرونی، بلکه از تندروی، جهالت و آشفتگیِ نیروهایِ منتسب به خود آسیب دیدند. در گزارشهایِ تاریخی آمده است که در ساباط، یکی از خوارج یا عناصرِ منحرف، به امام حمله کرد و رانِ حضرت را مجروح ساخت. این رخداد از حیثِ نمادین بسیار مهم است: جامعه به مرحلهای رسیده بود که امامِ حق، در اردوگاهِ خود نیز امنیتِ کامل نداشت. وقتی شکافِ شناختی و اخلاقی تا این حد گسترش پیدا کند، دیگر مسئله فقط ضعفِ نظامی نیست؛ مسئله این است که بنیانِ اعتماد از هم گسسته است.
از سویِ دیگر، باید به خستگیِ مزمنِ جامعه از جنگهایِ پیدرپی توجه کرد. مردمِ عراق در سالهایِ پیش از آن، جنگِ جمل، صفین و نهروان را تجربه کرده بودند. این جنگها فقط منابعِ اقتصادی را تحلیل نبرد؛ روانِ جمعی را نیز فرسوده کرد. جامعهای که مدام در التهابِ جنگ به سر برده باشد، آمادگیِ آن را پیدا میکند که حتی به قیمتِ عقبنشینی از حق، به هر نوع ثباتِ ظاهری تن دهد. اینجاست که پوپولیسمِ سیاسی کار میکند: حاکمی که امنیتِ ظاهری، رفاهِ نسبی یا پایانِ درگیری را وعده دهد، میتواند حمایتِ بخشی از مردمی را جلب کند که توانِ تحملِ یک نبردِ طولانی را ندارند. معاویه دقیقاً از همین خستگیِ روانی بهره برد. او خود را نه صرفاً به عنوانِ رقیبِ سیاسیِ امام، بلکه به عنوانِ گزینهای برایِ پایان دادن به بحران معرفی میکرد.
اما مسئله فقط خستگی نبود؛ فقدانِ بصیرتِ تاریخی نیز نقش داشت. بخشِ قابلِ توجهی از مردمِ کوفه هنوز به عمقِ انحرافِ پروژهیِ اموی واقف نبودند. آنان ممکن بود از برخی رفتارهایِ معاویه ناخشنود باشند، اما همه درک نمیکردند که مسئله بر سرِ یک جابهجاییِ سادهیِ قدرت نیست، بلکه آیندهیِ خلافت، عدالت و حتی معنایِ دین در حالِ بازتعریف است. امام حسن (ع) این خطر را میدیدند، اما جامعه هنوز در آن سطح از بلوغ نبود که هزینهیِ ایستادن بر سرِ این حقیقت را بپذیرد. این همان فاصلهای است که گاهی میانِ افقِ رهبری و توانِ همراهیِ جامعه پدید میآید.
در این میان، تنهاییِ امام حسن (ع) یکی از تلخترین ابعادِ ماجراست. این تنهایی صرفاً عاطفی یا شخصی نبود؛ تنهاییِ یک رهبرِ الهی در میانِ مردمی بود که حقانیتِ او را میشناختند، اما بسیاریشان برایِ پایداری در کنارِ او آماده نبودند. در برخی نقلهایِ تاریخی آمده است که وقتی سستیِ سپاه آشکار شد و نامههایِ خیانتآمیزِ برخی فرماندهان به دست آمد، امام حسن (ع) با حقیقتِ دردناکی روبهرو شدند: جامعهای که باید پشتوانهیِ حق باشد، خود به بخشی از بحران تبدیل شده است. این تنهایی، مقدمهیِ فهمِ صلح است. صلحِ امام، انتخابِ یک فردِ خسته یا مصلحتجویِ منفعل نبود؛ تصمیمِ رهبری بود که میدید ادامهیِ جنگ، با این بدنهیِ متزلزل، به نابودیِ باقیماندهیِ نیروهایِ وفادار و تثبیتِ کاملِ ماشینِ تحریف منجر خواهد شد.
از منظرِ جامعهشناسیِ سیاسی، کوفه در این مقطع به سه بحرانِ همزمان مبتلا بود: بحرانِ اعتماد، بحرانِ مرجعیت و بحرانِ کنشِ جمعی. بحرانِ اعتماد از آنجا پدید آمد که مردم دیگر به یکدیگر، به فرماندهان، و حتی به پایداریِ صفوفِ خود مطمئن نبودند. بحرانِ مرجعیت از آنجا ناشی میشد که چهرههایِ اثرگذارِ اجتماعی و قبیلهای، خود دچارِ مصلحتسنجیهایِ ناپایدار شده بودند و نمیتوانستند تکیهگاهِ مطمئنی برایِ بدنهیِ جامعه باشند. بحرانِ کنشِ جمعی نیز به این معنا بود که حتی اگر عدهای حق را میشناختند، سازوکارِ لازم برایِ هماهنگی، فداکاری و اقدامِ مشترک در میانِ آنان شکل نمیگرفت. جامعهای که هر سه بحران را همزمان تجربه کند، در ظاهر زنده است، اما در عمل توانِ دفاع از خود را ندارد.
در کنارِ این عوامل، نباید از نفوذِ روحیهیِ دنیاطلبی چشم پوشید. قرآن بارها هشدار داده است که آزمونِ مال و منفعت، یکی از جدیترین صحنههایِ سقوطِ اخلاقیِ جوامع است. در کوفه نیز بخشی از جامعه، میانِ وفاداری به امام و حفظِ منافعِ مادی، دومی را انتخاب کرد. این روحیه فقط در میانِ اشراف نبود؛ در لایههایِ مختلفِ جامعه، نوعی ترجیحِ عافیت بر حقیقت مشاهده میشد. اگر مردمی به این نتیجه برسند که حق باید تا جایی حمایت شود که هزینهیِ سنگینی نداشته باشد، در لحظهیِ بحران، عملاً حق را تنها خواهند گذاشت. تنهاییِ امام حسن (ع) دقیقاً در چنین بستری معنا پیدا میکند.
صلحِ امام حسن (ع) در این چارچوب، نه عقبنشینی از آرمان، بلکه مدیریتِ واقعبینانهیِ یک جامعهیِ فروپاشیده بود. امام بهخوبی میدانستند که با سپاهی متزلزل، خواصی نفوذپذیر، افکارِ عمومیِ آشفته و بدنهای خسته، ادامهیِ جنگ به پیروزی نمیانجامد. حتی بدتر از آن، ممکن بود شکستِ نظامیِ کامل، به محوِ آخرین سرمایههایِ انسانیِ جبههیِ حق بینجامد و امکانِ بازسازیِ آینده را از میان ببرد. از همین رو، صلح در منطقِ امام، ابزاری برایِ حفظِ هستهیِ حقیقت بود، نه تسلیم در برابرِ باطل. این نکته در تحلیلِ تاریخی بسیار مهم است: گاه بقایِ جریانِ حق، نه در اصرارِ احساسی بر نبرد، بلکه در عبورِ حکیمانه از یک میدانِ نامتوازن رقم میخورد.
اگر بخواهیم از این رخداد برایِ امروز درس بگیریم، باید بپذیریم که فروپاشیِ سرمایهیِ اجتماعی، ناگهانی رخ نمیدهد. این فروپاشی از جایی آغاز میشود که حقیقت برایِ مردم هزینهمند و مصلحت برایشان شیرینتر میشود. از جایی آغاز میشود که جامعه به جایِ اعتمادسازی، به شایعهپذیری عادت میکند؛ به جایِ پرورشِ نخبگانِ امین، چهرههایِ متلون را بالا میآورد؛ به جایِ هویتِ مشترک، در جزایرِ منفعتیِ کوچک محبوس میشود. کوفه در سالِ ۴۱ هجری، فقط یک نام در تاریخ نیست؛ یک هشدارِ ماندگار است دربارهیِ اینکه چگونه جامعهای با سابقهیِ دینداری و حضور در کنارِ امیرالمؤمنین (ع)، میتواند در فاصلهای نهچندان طولانی، به جایی برسد که فرزندِ همان امام را تنها بگذارد.
در نهایت، کوفه را باید نه فقط با زبانِ ملامت، بلکه با زبانِ آسیبشناسی فهمید. اگر آن جامعه سقوط کرد، به این دلیل بود که پیوندهایِ اخلاقی، معرفتی و اجتماعیِ آن پیشتر تضعیف شده بود. امام حسن (ع) قربانیِ جهلِ یک فرد یا خیانتِ یک فرمانده نبودند؛ ایشان با بحرانی ساختاری روبهرو شدند که در تار و پودِ جامعه ریشه دوانده بود. عظمتِ امام در این بود که در اوجِ این تنهایی، از مدارِ حکمت خارج نشدند. نه به تحریکِ احساساتِ زودگذر تن دادند، نه برایِ حفظِ ظاهرِ قدرت، آیندهیِ اسلام را قربانی کردند. صلحِ ایشان، سندِ مظلومیتِ ایشان است، اما همزمان سندِ عمقِ بصیرتِ ایشان نیز هست.
کوفهیِ سالِ ۴۱ هجری، جامعهای بود که در آن سرمایهیِ اجتماعی فروریخت و در پیِ آن، حقیقت بیپشتوانه ماند. از همین رو، اگر بخواهیم تنهاییِ امام حسن (ع) را صرفاً به بیوفاییِ تاریخی تقلیل دهیم، از فهمِ ریشهها بازماندهایم. آن تنهایی، محصولِ یک بیماریِ اجتماعیِ مزمن بود؛ بیماریای که هر جامعهای اگر مراقبِ اعتماد، هویت، صداقتِ نخبگان و مقاومتِ اخلاقیِ خود نباشد، ممکن است دوباره به آن مبتلا شود.


ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0