آیا جهان همیشه وجود داشته است؟ راز اختلاف فلسفه و روایات درباره آغاز عالم

اگر عالم همیشه وجود داشته است، پس «حدوث» آن به چه معناست؟ پرسشی که قرن‌هاست در فلسفه و کلام اسلامی محل بحث است و یک سوی آن، روایاتی قرار دارند که از «پدید آمدن» و «آغاز آفرینش» سخن می‌گویند و سوی دیگر، دیدگاه فلاسفه‌ای مانند ابن‌سینا و ملاصدرا که میان «ازلیت زمانی» و «وابستگی وجودی» جهان به خداوند جمع می‌کنند؛ اختلافی که نشان می‌دهد مسئله فقط بر سر یک واژه نیست، بلکه به این پرسش بنیادین بازمی‌گردد که آیا عالم واقعاً آغاز داشته یا از نظر زمانی ازلی و بی‌آغاز است؟

به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، بحث درباره «قِدَم» و «حدوث عالم» یکی از قدیمی‌ترین مباحث در فلسفه و کلام اسلامی است؛ موضوعی که در آن، میان دیدگاه برخی فلاسفه و آنچه از روایات معصومین علیهم‌السلام برداشت می‌شود، تفاوت‌هایی وجود دارد.

بنابر روایت تسنیم، «حدوث» به این معناست که چیزی در ابتدا وجود نداشته و سپس به وجود آمده باشد. بر این اساس، موجود «حادث» موجودی است که پیش از تحقق، سابقه عدم داشته است؛ در مقابل، «قدیم» به موجودی گفته می‌شود که پیش از وجود آن، عدمی برایش تصور نشده باشد.

این معنا با شماری از احادیث اهل‌بیت علیهم‌السلام نیز هماهنگ است. برای نمونه، در روایتی هنگامی که درباره دلیل حادث بودن عالم از امام سؤال شد، حضرت فرمودند: «أَنْتَ لَمْ تَکُنْ ثُمَّ کُنْتَ»؛ یعنی «تو ابتدا نبودی، سپس به وجود آمدی.» (التوحید، شیخ صدوق، ص۲۹۳)

همچنین از امام صادق علیه‌السلام درباره عدم و حدوث عالم نقل شده است: «لَا یُكَوِّنُ الشَّیْ‏ءَ لَا مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلَّا اللَّهُ»؛ یعنی «جز خدا کسی نیست که چیزی را از نیستی به وجود آورد.» (التوحید، شیخ صدوق، ص۶۸)

بر اساس این دو روایت، معنای حدوث عالم برای مؤمن مسلمان روشن به نظر می‌رسد. با این حال، فلسفه با انتقال بحث از مسئله «نبودن و سپس به وجود آمدن» یعنی عدم و وجود، به مسئله «وابستگی معلول به علت»، صورت‌بندی دیگری از این موضوع ارائه می‌دهد.

پرسش انتقادی در اینجا آن است که اگر عالم هیچ‌گاه سابقه عدم نداشته و همواره وجود داشته است، چرا باید معنای روشن و متعارف «حادث» کنار گذاشته شود و معنای دیگری برای آن در نظر گرفته شود؟

 آیا جهان ازلی است یا زمانی آغاز شده است؟

مسئله اصلی این است که آیا جهان همانند خداوند، ازلی و بدون آغاز است یا اینکه زمانی وجود نداشته و پس از آن پدید آمده است.

در نگاه روایی شیعه، تعابیری مانند «حدوث العالم» و «أحدث الأشیاء» در مباحث مربوط به توحید مطرح شده‌اند. برای مثال، در گفت‌وگوی امام صادق علیه‌السلام با ابوشاکر دیصانی، هنگامی که وی درباره دلیل حدوث عالم سؤال کرد، حضرت تخم‌مرغی را در دست گرفتند و درباره آن توضیح دادند؛ اینکه درون این پوسته، ماده‌ای مانند نقره و زرده‌ای مانند طلا قرار دارد و از همین مجموعه، موجودی مانند طاووس پدید می‌آید.

امام علیه‌السلام از دیصانی پرسیدند آیا چیزی از بیرون وارد این مجموعه شده است؟ وی پاسخ داد: خیر. حضرت در ادامه فرمودند: «فَهَذَا الدَّلِیلُ عَلَى حُدُوثِ الْعَالَمِ»؛ یعنی «پس این، دلیل بر حدوث عالم است.»

این مثال بیش از هر چیز نشان می‌دهد که موجودی که دارای اجزا، تغییر و تحول است، نمی‌تواند علت نهایی وجود خود باشد و برای تحقق خویش به پدیدآورنده نیاز دارد.

در همین چارچوب، در کتاب الکافی از امام باقر علیه‌السلام نقل شده است: «كَانَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ وَلَا شَیْءَ غَیْرُهُ»؛ یعنی «خداوند عزوجل بود و هیچ چیزی غیر از او نبود.»

این روایت بر این نکته دلالت دارد که تنها خداوند قدیم است. همچنین در روایت دیگری از امام صادق علیه‌السلام آمده است: «فَلَمَّا أَحْدَثَ الْأَشْیَاءَ…»؛ یعنی «پس هنگامی که اشیا را پدید آورد…»

این تعابیر از نظر روایی اهمیت دارند؛ زیرا میان خداوند و سایر موجودات تمایز می‌گذارند و برای اشیا، تحقق و پدید آمدن را مطرح می‌کنند.

تفاوت «حدوث زمانی» و «حدوث ذاتی»

مسئله زمانی پیچیده‌تر می‌شود که بدانیم برخی فلاسفه، «حدوث» را الزاماً به معنای آغاز زمانی نمی‌دانند. در فلسفه، میان دو نوع حدوث تفاوت گذاشته می‌شود: «حدوث زمانی» و «حدوث ذاتی».

حدوث زمانی به این معناست که عالم در زمانی وجود نداشته و سپس خداوند آن را به وجود آورده است. اما در حدوث ذاتی، ممکن است عالم از نظر زمانی همیشه وجود داشته باشد، ولی در اصل وجود خود همواره وابسته به خداوند باشد و بدون او نتواند تحقق پیدا کند.

منتقدان این دیدگاه می‌گویند اگر عالم آغاز زمانی نداشته باشد، در واقع قِدم زمانی آن پذیرفته شده است؛ هرچند برای این وضعیت عنوان «حادث ذاتی» به کار برده شود.

مشکل اصلی دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود: اگر گفته شود عالم از نظر زمانی همیشه وجود داشته، اما در عین حال «حادث» است، این حدوث دیگر به معنای متعارف «نبودن و سپس پدید آمدن» نیست؛ بلکه بیشتر به معنای وابستگی دائمی عالم به علت خواهد بود.

دیدگاه ابن‌سینا و ملاصدرا درباره عالم

ابن‌سینا با همین رویکرد تلاش می‌کند میان ازلیت زمانی عالم و وابستگی آن به خداوند جمع کند. در نظام فلسفی او، عالم از نظر زمانی قدیم است، اما در وجود خود همچنان نیازمند علت نخست است.

فلاسفه‌ای مانند ابن‌سینا و ملاصدرا معتقدند جهان ممکن است از نظر زمانی آغاز نداشته باشد؛ یعنی همواره وجود داشته باشد، اما این مسئله به معنای بی‌نیازی آن از خداوند نیست.

استدلال آنان بر این مبناست که هر موجودی غیر از خداوند، «ممکن‌الوجود» است؛ یعنی وجود آن از ذات خودش ضروری نیست و برای تحقق به علت نیاز دارد. این نیاز حتی در صورتی که جهان ازلی باشد نیز از میان نمی‌رود و عالم در هر لحظه همچنان به خداوند وابسته است.

بنابراین، از نگاه آنان «ازلی بودن» با «مخلوق بودن» منافاتی ندارد. جهان می‌تواند همیشه وجود داشته باشد، اما چون وجودش از خودش نیست و به خداوند وابسته است، همچنان مخلوق خدا محسوب می‌شود.

اختلاف اصلی فلاسفه با متکلمان نیز در همین نقطه است. متکلمان معتقدند مخلوق باید زمانی وجود نداشته و سپس به وجود آمده باشد؛ اما فلاسفه می‌گویند برای مخلوق بودن، الزاماً لازم نیست یک «قبل زمانیِ عدم» وجود داشته باشد، بلکه کافی است موجود در اصل وجود خود وابسته به خداوند باشد.

(ازلیت جهان در نگاهی فلسفی، پرسمان دانشگاهی، ۱۳۹۰/۰۵/۱۹)

 آیا تغییر معنای «حدوث» مسئله را حل می‌کند؟

از منظر انتقادی، پرسش مهم این است که آیا تغییر معنای «حدوث» می‌تواند مشکل را حل کند یا صرفاً صورت مسئله را تغییر می‌دهد؟

اگر حدوث زمانی کنار گذاشته شود و گفته شود عالم هیچ نقطه آغاز زمانی ندارد، در واقع «قِدم زمانی» جهان پذیرفته شده است؛ هرچند گفته شود عالم از نظر ذاتی یا علّی حادث و وابسته به خداوند است.

به بیان ساده، منتقد می‌پرسد اگر عالم همیشه وجود داشته و از این جهت قدیم باشد، چگونه می‌توان آن را «حادث» به معنای متعارف «پدیدآمده پس از نبودن» دانست؟

این همان نقطه‌ای است که تفاوت میان زبان روایات و اصطلاحات فلسفی اهمیت پیدا می‌کند.

 تأکید نهج‌البلاغه بر آغاز آفرینش

در برابر این رویکرد، سخنان امیرالمؤمنین علیه‌السلام در نهج‌البلاغه بر آغاز آفرینش و ابتکار الهی تأکید دارد.

حضرت می‌فرماید: «أَنْشَأَ الْخَلْقَ إِنْشَاءً، وَابْتَدَأَهُ ابْتِدَاءً»؛ یعنی «آفرینش را ایجاد کرد و آن را آغاز کرد.»

همچنین می‌فرماید: «الَّذِی ابْتَدَعَ الْخَلْقَ عَلَى غَیْرِ مِثَالٍ امْتَثَلَهُ»؛ یعنی «او آفرینش را بدون الگوی قبلی پدید آورد.»

این تعابیر، دست‌کم در ظاهر، زبان «آغاز کردن» و «پدید آوردن» را به کار می‌برند و از این جهت با تصویری که در آن عالم از نظر زمانی ازلی و بی‌آغاز باشد، تنش و تفاوت قابل توجهی پیدا می‌کنند.

اختلاف اصلی؛ عالم آغاز دارد یا نه؟

در نهایت، چالش مربوط به قِدَم و حدوث عالم تنها یک اختلاف اصطلاحی نیست، بلکه به پرسشی بنیادین بازمی‌گردد: آیا عالم واقعاً آغاز شده است یا از نظر زمانی ازلی است و تنها در هر لحظه به خداوند وابسته باقی می‌ماند؟

در نگاه انتقادی، اگر «حدوث» را به معنای معمول آن، یعنی به وجود آمدن پس از نبودن، نگیریم و آن را صرفاً به معنای وابستگی عالم به خداوند بدانیم، می‌توان جهان را حادث دانست؛ اما در چنین دیدگاهی، عالم از نظر زمانی همچنان ازلی و بدون آغاز خواهد بود.

از همین رو، بررسی دقیق عباراتی مانند «كَانَ اللَّهُ وَلَا شَیْءَ غَیْرُهُ»؛ یعنی «خدا بود و هیچ چیزی غیر از او نبود» و «فَلَمَّا أَحْدَثَ الْأَشْیَاءَ»؛ یعنی «خداوند اشیا را حادث کرد»، در کنار دستگاه فلسفی ابن‌سینا، نشان می‌دهد که اختلاف صرفاً بر سر واژه «حادث» نیست؛ بلکه مسئله اصلی این است که آیا عالم آغاز دارد یا از نظر زمانی ازلی و بی‌آغاز است.