میل جنسی زنان زیر سایه اتهاماتی مانند تن فروشی نادیده گرفته شده است!

مبلغ/تا سالها حتی در نظریات علمی ادعا می‌شد زنان ارگاسم جنسی ندارند، اندام‌های جنسی زنان نامی از آن خود نداشتند، تا سالها برای زنانی که برچسب هیستری می‌خوردند، بریدن کلیتوریس بعنوان نسخه پزشکی تجویز می‌شد و تا به امروز پس از گذشت سالها، نقطه G محل مناقشه علمی است.

به گزارش «مبلغ»- پرستو فرخی در یادداشتی با عنوان «پروبلماتیک سکسوالیته زنان» به مناسبت روز جهانی ارگاسم زنان نوشته است:

بسیاری اوقات، تصور بر این است که سکسوالیته، امری شخصی، خصوصی و بازتاب خصایل ذاتی فرد است. در نگاهی زیست‌شناختی مطلق نیز سکسوالیته وجهی تک بعدی دارد که برگرفته شده از هورمون‌ها، ژن‌ها و غرایز فردی است، درحالیکه از منظر دید جامعه‌شناختی، سکسوالیته امری ایستا، غریزی و یکسان نیست، بلکه امری تاریخمند، اجتماعی، برساخت فرهنگ و تا حد زیادی اکتسابی است. برای اثبات این مدعا، «مارگریت مید» تنوع و پیچیدگی امر جنسی در میان قبایل مختلف را گواه می‌گیرد که در آنها امر‌جنسی، از الگوی واحدی پیروی نمی‌کند. بنابراین می‌توان این سوالات را از منظر جامعه شناختی مطرح ساخت که سکسوالیته چیست؟ چگونه الگوهای آن ساخته می‌شوند و چه قدرت‌هایی بدان شکل می‌دهند؟

در گذشته تصور رایج بر این بود که سکسوالیته، صرفاً امری مردانه است و زن به مثابه نسخه ناقص مردانه، صرفاً وسیله‌ای برای خاموش کردن غریزه آتشین مردان است. زن، سکسوالیته‌ای از آن خود ندارد. چنانچه فروید آن را «قاره تاریک» می‌نامید و امیال جنسی زنانه را فطرتا انفعالی توأم با تمایلات مازوخیستی می‌دانست. زن در بدترین حالت یک معضل بود و در بهترین حالت مکمل مرد. با افزایش یافتن حساسیت‌ها و نگرانی نسبت به مسائل جمعیت شناختی، مالکیت و ارث‌بری، سکسوالیته زن در قالب فعالیت تولید مثلی او تا حد زیادی بعدی کارکردی برای جوامع یافت. بنابراین می‌بایست زن را به خانواده پرچ کرد و سیاست‌هایی برای خانواده‌گرایی زن اتخاذ شد. خانواده بعنوان نظام طبیعی تجربه امر جنسی، نه برای بهره‌جنسی و لذت فردی زنانه، بلکه برای منافع جمعی اجتماعی به رسمیت شناخته شد.

در طول تاریخ، «بستر» برای زن، به منزله خدمت و تفویض بوده است. البته در کاربرد واژه «لذت» برای زنان می‌بایست با احتیاط برخورد کرد؛ چراکه دروهله نخست، اصولاً «لذت» زمانی که پای منافع و مصالح به میان آید، محلی از اعراب ندارد درحالیکه هیچ‌گاه با سکسوالیته زن به مثابه منبع لذت زنانه برخورد نشده و به بدن زن اجازه تبدیل شدن به اراده خودمختار داده نشده، بلکه با تکنیک مهندسی تولید انبوه، همچون دستگاهی تنظیم شده در دسته تولید کالا برای انباشت مازاد سود اجتماعی طبقه‌بندی شده است. دوم اینکه زن به شکل تاریخی هیچ‌گاه به مثابه فرد برابر، در مقابل مرد ظاهر نشده تا زن در میان بازوان او تب و تاب شهوانی خود را کشف کرده و وحدت دوپیکر را لمس کند، بلکه زن همواره بکار گرفته شده و یک «دیگری» کهتر بوده است. سوم اینکه، لذت جنسی زنانه موضوعی است که پس از کشف داروهای جلوگیری از بارداری تبدیل به محل بحث شد و تا قبل از آن سکسوالیته زن، صرفاً در خدمت فرزندآوری بود و همواره به مثابه تهدید بارداری و افزایش مسئولیت زنانه و مادری جلوه می‌کرد. بویژه که این امر در ادیانی همچون مسیحیت، که امر‌جنسی را گناه‌آلود می‌دانست، تکلیفی دینی قلمداد می‌شد و فرزندآوری و بهره‌کشی از بدن زن، تنها مسیر توجیه مبادرت بر ارضای میل جنسی برای مردان و ایفای نقش مادری برای زنان بود. این تنها مذهب نبود که در پی سانسور سکسوالیته زنان برآمد در این میان فلاسفه‌ای همچون هگل نیز حکم به غیراخلاقی بودن سکسوالیته زنان داد چراکه آنان را در مسیری خلاف نفع اجتماعی‌ که مسئولیتی زنانه بود، سوق می‌داد و ژان ژاک روسو هم شهوت زنانه را عامل بی‌نظمی اجتماعی می‌دانست.

توصیه‌ها به پاکدامنی و بکارت، در جهت کشتن خودمختاری زنانه و تلقین ناکارآمدی زنانه در بیداری اروتیک بدن خود برای تثبیت موقعیت وابستگی زنانه و سلطه‌گری مردانه است؛ گرهی که فقط بدست مرد باز می‌شود؛ میل خفته در وجود زن که با نفس مسیحایی مرد زنده خواهد شد. در نگاه سنتی(دگرجنس‌گرامحور) سکسوالیته زن در وجود یک مرد و با طرح ازدواج محقق می‌شود و سایر اشکال سکسوالیته مردود شمرده می‌شود. در این میان «خودارضایی زن» بعدی ویژه دارد؛ چراکه در خودارضایی، فرد در آنِ واحد لذت دهنده و لذت گیرنده است و این موضوع برای یک زن که سرنوشت تاریخی‌اش او را جز به فداکاری‌های نوع بشر و لذت دادن برای غیر محکوم نساخته،‌ و لذتی از آن خود و برای خود را حیطه ممنوعه او ساخته است، بیش از مرد (که همواره پذیرای لذت و موضوع آن شناخته شده) تابوانگاری شده است.

مرد، در مرد بودنش محق لذت است اما لذت زن می‌بایست محل توجیهی برای تطمیع دیگری بیاید؛ چراکه زن خلاصه شده در درد. همچنانکه اسطوره‌های زنانه نظیر مادری، بارداری، زایمان و… همواره ممدوح درد زنانه و حتی برای آمرزیده شدن گناهان ارزشگذاری شده اند و در تاریخ، جز بازنمایی صبوری، ازخودگذشتگی و رنج در عین محذوف شدگی، سمبل زنانه ساخته نشده است.

رنج زن، قانون طبیعت شناخته می‌شود و لذت زن، تهدیدی بر آن؛ این رویکرد را می‌توان به سادگی از دستمایه فکاهی ساختن درد زایمان زنان و تجاوز به زنان و در عین حال کمر‌بستن به قتل ناموسی زنان فهمید: آنجا که زن لذت می‌برد، حکم مرگش صادر می‌شود اما آنجا که زن رنج می‌کشد، به او می‌خندند و بساط تحقیر و تمسخر فراهم است. بطوریکه که رنج زنان، حتی در پزشکی با استناد به طبیعت زنانه، عادی‌سازی شده و نادیده‌گرفته می‌شود اما لذت زنانه، هنوز محل مناقشه است.

واضح است فرهنگی که مستوره رنجبر زنانه را که از وجه جنسی تهی است و حتی اگر مادر شده باشد «مادری» را از «سکسوالیته» زن جدا می‌سازد و همچون مریم عذرا به آن بعدی مقدس می‌دهد چه رویکردی می‌تواند به لذت زنانه داشته باشد.

چنانچه خلقت زن و علت وجودی او، جبران رنج بشر بوده باشد، لذت او نیز می‌بایست باواسطه و لذت آمیخته به رنج با منطق ایثار بوده باشد نه میل و لذتی خودجوش بی‌واسطه. نظیر لذت مادری پس از درد زایمان و یا در ادبیات رایج سنتی لذت شوهرداری! (یعنی لذتی باواسطه از انجام وظیفه تمکین به شوهر و لذت مرد). حتی در قانون نیز هیچ ردپایی ازحق لذت زنانه وجود ندارد، تمکین، وظیفه زن است و لذت، حق مرد. زن هیچ حقی بر سکسوالیته ندارد و صرفاً مجری آن است. تجاوز در بستر زناشویی حق مرد است و سکسوالیته مرد تا سرحد تجاوز، به رسمیت شناخته شده و اطاعت از اوامر جنسی مرد، همان لذت زنانه است که تقدیر بیولوژیک و تاریخی‌اش بدان رهنمون شده‌اند.

اما آیا این امر برگرفته از حقیقتی علمی است یا ترسی سیستماتیک از سکسوالیته زن؟ تا سالها حتی در نظریات علمی ادعا می‌شد زنان ارگاسم جنسی ندارند، اندام‌های جنسی زنان نامی از آن خود نداشتند، تا سالها برای زنانی که برچسب هیستری می‌خوردند، بریدن کلیتوریس بعنوان نسخه پزشکی تجویز می‌شد و تا به امروز پس از گذشت سالها، نقطه G محل مناقشه علمی است. این نشان می‌دهد که چه تاریخ قدرت سرکوبگرانه‌ای را این بدن گذرانده است. این همه سال زنان باردار شده و مادر شده‌اند و در نهاد ازدواج از دست رفته‌اند اما پی بردن به سازوکار سکسوالیته و ارگاسم آنان از رموز کشف نشده است! ترس از سکسوالیته زنان تا جایی بزرگ است که برای کشتن آن آدابی چون ناقص‌سازی جنسی زنان (که هنوز نیز در برخی مناطق کشور ادامه دارد) برای کشتن لذت جنسی زنانه و تست بکارت بکار‌گرفته می‌شود تا ابزاری باشد برای اطمینان از مهار بدن زنانه به دست سیستمی مردمحور. در این میان قتل های ناموسی زنان برای حفظ شرف و آبروی مردان به مثابه سوپاپ اطمینان عمل می‌کند تا مبادا کنترل میل جنسی زنانه بدست خود زنان بیفتد و بدن زنانه زکات زیستن در جامعه مردسالار را پرداخت نکرده باشد.

دیرپایی رسومی کهن برای مهار سکسوالیته زنان درکنار تعلل و کم‌کاری پزشکی در شناخت بدن زن، نشان از حضور قدرت مردمحور در تمامی ساحات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی و حتی علمی است. بنابراین می‌توان سوالات نخست را در قالب سوالی صریح‌تر چنین تنظیم کرد: بردارهای قدرت سیستماتیک چگونه‌ به سکسوالیته زن شکل داده‌اند.
در جهت تحقق سرکوب سکسوالیته زنان، هویت و فردیت زنان به بهانه آبرو، نشانه گرفته شده و تحقیر می‌شود؛ هنجارهایی همچون شرم، حیا، پاکی، نجابت، پاکدامنی، بکارت، دعوت به سکوت، الزام به زیبایی در عین انفعال و اطاعت، خانوم بودن و دلربایی و تابوانگاری رسمیت بخشی به امر‌جنسی زنانه و حتی تقبیح آگاهی از آن با تکریم زن آفتاب مهتاب ندیده و چشم و گوش بسته، به بخشی از فرآیند جامعه پذیری زنان بدل شد.

بدن زن تکه تکه شد؛ بخشی که مربوط به فاعلیت زنانه بود قیچی شد و بخش دیگر مصروف دیگری مردانه. تاجایی که دیگر زن استحاله شد در مرد و نمی‌توان به صراحت از «رابطه» سخن گفت چراکه از الزامات رابطه، پیوند بین دو تن است حال‌آنکه در آن تماماً مرد بود و مرد. مرد بود که در مقام بالادستی بود رابطه برای مرد، تحت کنترل مرد و در خدمت ارضای او بود و اگر به تولید‌مثلی ختم می‌شد در جهت بقای دودمان او بود.

زن چیزی جز بازتاب امیال مردانه نبود. زن طی سال‌ها تربیت و آموزش دیگر خود را در سکسوالیته و حتی در بدنش به جای نمی‌آورد، بدنش مایه شرم و قالبی بود که طرح مرد را دنبال می‌کرد. از خودبیگانگی شدیداً کاربردی که هرگونه خودتعین‌گری امر جنسی زنانه را نابود می‌ساخت و در نهایت زن را تفاله و بازمانده‌ای ناقص از مرد قلمداد می‌کرد که بهره‌مند کردن دیگری و تفویض خود و انصراف از اراده خود تنها نقش زنانه این معرکه بود.

هنجارهای جنسیتی در رابطه‌جنسی، از مرد خشونت می‌طلبد و از زن اطاعت. حتی فرهنگ لغات سکسوالیته مردانه، گرته‌برداری شده از آداب جنگی نظیر تهاجم، فتح، شکست، پیروزی، تسلیم، محاصره و فرهنگ میلیتاریستی است.

همان قالب‌های اعمال قدرت در تجاوز، در قالب ازدواج و رابطه جنسی نیز وارد می‌شود و خانواده به مثابه آوردگاهی از تجاوز جنسی مشروع و بستر، به مثابه میدان گاوبازی تداعی می‌شود که مردانگی مرد را در تهاجم و زنانگی زن را در تمکین، تسلیم و درد خلاصه می‌کند و هرگونه اکراه او را در بهترین حالت به پای ناز زن و در بدترین حالت به پای نشوز متمردانه مستحق مجازات تفسیر می‌کند. به همین دلیل ازدواج و خانواده همچون قتلگاه سکسوالیته زن عمل می کند نه تحقق بخش آن.

دو جنس به مثابه انسان با هم مقابل نمی‌شوند بلکه در فرهنگ غالب ارضای سکسوالیته مرد تا حد زیادی بیگانه از میل جنسی او و تا حد زیادی به ارضای ایگوی مردانه و بازتولید مداوم صحنه تقابل قدرت و شکست سکسوالیته زن می‌انجامد تا جایی که مرز تفکیک قدرت از میل در صحنه های تجاوز جنسی به زنان برای عموم قابل تشخیص نیست. چراکه میل جنسی مردانه به شکلی نظام‌مند به قدرت گره خورده است. چنانچه جولیت میشل معتقد است «سرکوب احساس جنسی زنان یکی از بازوهای قدرت مردسالاری است.»

سردمزاجی/گرم‌مزاجی صفات رایج زنانه است. مرد که پیشاپیش طبق قراردادها و تعاریف مردمحور فاتح میدان اروتیک است، همچون زن قضاوت‌ نمی‌شود. همواره این زن است که کژکارکرد است و مرد بودن، دلیلی کافی بر کمال و صحت اروتیک است. حتی در نازایی‌ها، انگشت اتهام، نخست متوجه زن است. جالب آنکه در این میان کسی از ارتباط میان قدرت و اختلالات جنسی زنان که معمولا مورد شکایت مردان است، نظیر سردمزاجی و یا واژینیسم سخنی به میان نمی‌آورد و آن را تماماً به حوزه درمان زیست شناختی محول می‌کند درحالیکه جای بررسی نقش سامانه‌های قدرت اجتماعی در تحلیل وضعیت سکسوالیته زنان و یافتن ردپای «سیاسی» در «شخصی» بشدت خالی است. سردمزاجی بیش از آنکه وضعیتی جسمانی باشد، کناره گیری و عنادی گاها خودآگاه است برای انتقام از وانهادگی و تبدیل شدن به شی مطلق و موقعیت اجتماعی جنس دومی‌. مضاف بر اینکه ارضای میل جنسی زنان بیش از اینکه امری بیولوژیک باشد امری روانی است و این موضوع در زنان که برخلاف مردان اطفاء شهوت اروتیک نقطه پایان بیولوژیک ندارد، بیشتر حائز اهمیت است.

روابط جنسی دستوری الزاماً دگرجنس‌گرایانه، مصلحتی و عقل‌گرایانه و آمیخته با ترس و تابوانگاری و گناه‌آلودی و شرم از بدن و دلهره‌های بارداری و در موارد بسیاری آمیخته به خشونت و تجاوز و سلطه‌جویی مرد و نفی عاملیت زنانه و ازخودبیگانگی هویتی در کنار تهدیدهای قانونی وظیفه تمکین و حق خیانت و چندهمسری مرد چگونه می‌تواند برای زن همچون «شوق و میل و فراروی از خویشتن» جلوه کند و کراهتی برنیانگیزد؛ درحالیکه استثمار و تجاوز به بدن او را در وضعیتی بدتر از روسپی و برده جنسی به رسمیت می‌شناخت.

به ما قبولانده‌اند که سکسوالیته ما به اندازه سایر موضوعات اجتماعی اهمیت ندارد و حتی بیانش شرمناک و مصداق بی بندوباری است، در حالیکه تمامی مناسبات قدرت برروی همین زیربنای تاریخ سرکوب سیستماتیک بدن زن و سکسوالیته او بنا شده است.

به ما می‌گویند «می‌خواهید لخت شوید»، شرم از این بدن را سلاحی علیه خودمان ساختند. نام این بدن را پیشاپیش بی بندوباری گذاشته‌اند. گویا برای توفیق در هرکاری می‌بایست ابتدا برائت از بدن‌هایمان را اعلام کنیم. اعلام کنیم که ما در پی برهم زدن نظم سرکوبگر استقلال این بدن‌ها نیستیم. ما انسان نیستیم، لایق استقلال نیستیم، همچنان برده ایم و این وحشت از زن و هیولای استقلال زن را به رسمیت می‌شناسیم. اما در همین جمله «می خواهید لخت شوید»، عظمت ترس از زن نهفته است؛ پتانسیل نیرویی که صرفاً در بدن های فروخورده و تبعید شده زنان ذخیره شده است.

باید دوباره به بدن بازگشت. آزادی زن در گرو همین بازگشت به بدن است. آشتی با بدن‌هایمان؛ تابوزدایی از احساسات و عواطف جنسی‌مان، این راهی است که باید در پیش گرفت: گوش سپردن به ندای بدن‌هامان همان حاضرِ غایب همیشگی تاریخ، همواره با ما ولی دزدیده‌شده از ما.

«ویلهلم رایش» معتقد است که شرط ساخته شدن شخصیت های منقاد، سرکوب سکسوالیته آنان است. بنابراین استثمار سکسوالیته به همان اندازه که محل سرکوب اروتیک بوده است، می‌تواند منبع قدرت زنان باشد. قدرتی سلب شده که در صورت بازپس‌گیری از پایین به بالا، می‌تواند بعنوان سامانه پتانسیل قدرت سکسوالیته، تمامی مناسبات قدرت در ساحات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی را دگرگون کند. چنانچه هر زن، با زن درون خود آشتی کند، دست وحدت و دوستی با زنان و بدن های دیگر نیز خواهد فشرد.