سالها از شهادت همسرش میگذشت ولی هنوز دلتنگش بود.زهرا نشست روبروی عکس سید و گفت: حال دلم خوب نیست، خودت حالم را خوب کن. دو روز بعد برادر سید زنگ زد و گفت: زنداداش یک امانت دارید . امانتی چیزی نبود به جز نامهای که ۳۷سال در راه بود.