غرب در مقام وعده، ایران در مقام تجربه؛ درسهایی از شکستهای تاریخی
مبلغ – سرویس جامعه: وقتی از دیپلماسی و قراردادهای بینالمللی سخن به میان میآید، غرب همواره خود را در مقام آموزگار و وعدهدهنده قرار میدهد. گویی آنان در اتاقهای فکر خود نشستهاند و برای جهان، نسخههایی از نظم، امنیت و رفاه میپیچند که قرار است همه به آن عمل کنند. اما وقتی ورقهای تاریخ ایران را ورق میزنیم، با روایتی متفاوت مواجه میشویم. ایران نه تنها شنونده این وعدهها، بلکه میدان آزمون این وعدهها بوده است. تجربه ایران از رابطه با غرب، یک داستان طولانی از امید به همکاری و رسیدن به ناامیدی پس از عهدشکنی است. این الگو نه اتفاقی است و نه مربوط به یک دوره خاص؛ بلکه جریانی ممتد است که از دوران قاجار آغاز شد و تا دوران معاصر ادامه یافت.
در دوران قاجار، هنگامی که استعمار پیر بریتانیا و امپراتوری روسیه در حال گسترش نفوذ خود بودند، ایران همواره با وعدههای فریبندهای روبرو میشد. در سال ۱۹۰۷ میلادی، زمانی که بدون کوچکترین توجه به حاکمیت ملی ایران، بریتانیا و روسیه بر سر تقسیم ایران به مناطق نفوذ به توافق رسیدند، این نخستین درس بزرگ بود. آنها در حالی دم از تعادل و صلح میزدند که ایران را به مثابه یک کیک میان خود تقسیم کرده بودند. در آن زمان، دولتمردان ایرانی که به وعدههای حفظ تمامیت ارضی توسط این قدرتها دلخوش بودند، متوجه شدند که برای آنها، ایران تنها یک ابزار برای رسیدن به اهداف استراتژیک است. وعدههای آنها نه تنها امنیت نیاورد، بلکه زیرساختهای سیاسی و اقتصادی کشور را به نفع بیگانگان تضعیف کرد. آن تجربه، نخستین مواجهه مستقیم با چهره واقعی غرب بود؛ چهرهای که در دیپلماسی لبخند میزند و در عمل، حاکمیت ملی را هدف قرار میدهد.
سپس به میانه قرن بیستم میرسیم؛ دورانی که میتوان آن را نقطه عطفی در شناخت ماهیت وعدههای غربی دانست. در نهضت ملی شدن صنعت نفت، دکتر محمد مصدق با تکیه بر منطق حقوقی و در چارچوب قواعد بینالمللی، سعی کرد از حقوق ملت ایران دفاع کند. در آن دوران، نگاههای بسیاری به سمت ایالات متحده آمریکا بود به عنوان قدرت جدیدی که قرار بود جایگزین استعمارگران پیر شود و به عنوان یک داور بیطرف عمل کند. حتی مصدق در نامهنگاریهای خود امیدوار بود که آمریکا از زیادهخواهیهای بریتانیا جلوگیری کند. اما پاسخ غرب چه بود؟ کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲. آن تجربه تلخ، پرده را به طور کامل کنار زد. آمریکا، همان قدرتی که وعده دموکراسی و عدالت داده بود، با همکاری بریتانیا، دولت ملی را سرنگون کرد تا منافع خود را حفظ کند. این حادثه به ملت ایران آموخت که در محاسبات غربی، دموکراسی و آزادی تنها تا زمانی ارزش دارند که در خدمت منافع آنها باشند. وقتی منافع آنها در خطر باشد، آنها بدون تردید علیه دموکراسی اقدام میکنند. این یک شکست تاریخی بزرگ برای ایران بود، نه به این معنا که ایران مقصر بود، بلکه به این معنا که توهم تکیه بر غرب، هزینه سنگینی به مردم تحمیل کرد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، الگوی رفتاری غرب تغییر نکرد، بلکه تنها ابزارهای آن عوض شد. در دوران دفاع مقدس، ایران با یک نبرد تمام عیار روبرو بود. در حالی که رژیم صدام حسین به صورت غیرقانونی به خاک ایران تجاوز کرده بود، بسیاری از کشورهای غربی که دم از حقوق بشر و قوانین بینالمللی میزدند، نه تنها سکوت کردند، بلکه به طور سیستماتیک به صدام کمک کردند. آنها نه تنها اطلاعات ماهوارهای و نظامی در اختیار ماشین جنگی بعثی قرار دادند، بلکه راه را برای تجهیز صدام به سلاحهای شیمیایی باز کردند. شرکتهای غربی، بهویژه برخی شرکتهای آلمانی، مواد اولیه ساخت این سلاحها را فراهم کردند. در آن دوران، غرب که در ظاهر میانجیگری میکرد، در عمل به دنبال تضعیف ایران بود. این تجربه برای مردم ایران درس بزرگی داشت: وعدههای بینالمللی برای توقف جنگ، تا زمانی که موازنه قوا به نفع ایران تغییر نکند، تنها یک ابزار برای خرید زمان به نفع متجاوز است.
در دهههای اخیر، مسئله هستهای به میدان جدیدی برای تکرار همان الگوهای تاریخی تبدیل شد. در ماجرای توافق برجام، ایران تلاش کرد با حسن نیت و رعایت تمامی تعهدات خود، به جامعه جهانی نشان دهد که فعالیتهای هستهایاش صلحآمیز است. وعدههای طرفهای غربی در این توافق مشخص بود؛ رفع تحریمها، عادیسازی روابط تجاری و بهرهمندی ایران از حقوق هستهای خود در چارچوب معاهدات. ایران به تعهدات خود عمل کرد، سانتریفیوژها را کاهش داد و ذخایر اورانیوم را محدود کرد. اما پاسخ غرب چه بود؟ خروج یکجانبه آمریکا از توافق و ناتوانی سایر طرفهای غربی در اجرای تعهداتشان. آنها نه تنها تحریمها را بر نداشتند، بلکه فشارهای اقتصادی را به بهانههای جدید افزایش دادند. این ماجرا ثابت کرد که برای غرب، تعهدات بینالمللی یک قرارداد دوجانبه نیست که دو طرف ملزم به رعایت آن باشند، بلکه یک مسیر یکطرفه است که در آن ایران باید به تعهدات خود عمل کند و آنها هر زمان که اراده کردند، زیر میز بزنند.
امروز اما، ما با صحنه متفاوتی روبرو هستیم. تنشهای اخیر میان ایران و ایالات متحده که به سطحی بیسابقه از رویارویی مستقیم رسیده، ابعاد تازهای به این حافظه تاریخی بخشیده است. این درگیری که سایه آن بر آسمان و آبهای منطقه سنگینی میکند، در شرایطی رقم خورده که تکلیف نهایی آن هنوز روشن نیست. تصمیم ایران برای بستن تنگه هرمز، به عنوان یکی از مهمترین شریانهای حیاتی انرژی جهان، نمادی از این واقعیت است که ایران دیگر به وعدههای تامین امنیت توسط غرب دل نبسته است. بستن این تنگه، پاسخی عملی به سالها بدعهدی، تحریمهای فلجکننده و تلاش غرب برای به زانو درآوردن اقتصاد کشور از طریق فشارهای خارجی بود. این اقدام، نشاندهنده یک تغییر پارادایم در تفکر استراتژیک ایران است؛ عبور از مرحله چانهزنی دیپلماتیک که همواره با شکست روبرو میشد، به مرحله اقدام مستقیم برای تضمین امنیت ملی.
غرب که عادت داشت با وعده رفع تحریم و برقراری آرامش، ایران را به سکون وادارد، اکنون با واقعیت جدیدی روبرو است. بستن تنگه هرمز، پیامد مستقیم همان بیاعتمادی تاریخی است که در این مقاله برشمردیم. در حالی که جریانهای رسانهای غربی سعی دارند این اقدام را به عنوان یک تنشزایی غیرمنطقی جلوه دهند، نگاه از درون ایران به این موضوع کاملاً متفاوت است. برای مردم و حاکمیت ایران، این اقدام، واکنشی اجتنابناپذیر به سیاستهایی است که در طول دههها تنها وعده و تحریم به همراه داشته است. وضعیت بلاتکلیف درگیری جاری نشان میدهد که توازن قوا تغییر کرده و دیگر غرب نیست که تعیین میکند ایران چگونه باید با بحرانها مواجه شود. این درگیری، بخشی از همان زنجیره شکستهایی است که غرب با نادیده گرفتن منافع ملی ایران برای خود رقم زده است. اگر در گذشته کودتا یا حمایت از دشمن در جنگ به عنوان ابزار فشار استفاده میشد، امروز ابزار فشار آنها تحریم است و پاسخ ایران، کنترل جریان انرژی جهان است.
این مسئله چرا تکرار میشود؟ دلیل اصلی در تفاوت دیدگاه نسبت به جهان است. در نگاه غربی که بر پایه رئالیسم سیاسی و منافع آنی بنا شده است، حقیقت، عدالت و تعهد، مقولاتی سیال هستند که باید در خدمت قدرت قرار بگیرند. وعده دادن برای آنها یک تکنیک است، نه یک اخلاق. وقتی آنها به کشوری وعده میدهند، هدفشان پیش از آنکه ایجاد یک رابطه پایدار باشد، کنترل وضعیت یا مدیریت بحران به نفع خودشان است. این الگوی رفتاری باعث شده است که اعتماد به غرب در حافظه تاریخی ملتهای مستقل، به مثابه یک خطای استراتژیک شناخته شود.
تجربه ایران در تمامی این ادوار، از زمان قاجار تا امروز، نشاندهنده یک نکته کلیدی است: غرب تنها زمانی به تعهدات خود احترام میگذارد که هزینه نقض آن تعهدات برایش بسیار بالا باشد. قدرتهای غربی هیچگاه از سر خیرخواهی به وعدههای خود عمل نمیکنند. آنها تنها زمانی به حقوق یک ملت احترام میگذارند که آن ملت با تکیه بر توان داخلی، ساختار اقتصادی خود را مقاوم کرده باشد و اجازه ندهد که اتاق فرمان تصمیمگیریهای کشور در دستان سفارتخانههای بیگانه باشد.
امروز، نگاه ایران به جهان دیگر بر پایه توهمات و رویاپردازیها نیست. تجربه تاریخی که طی دههها به دست آمده، یک دژ مستحکم در برابر فریبهای سیاسی است. مردم ایران آموختهاند که اگر وعدهای از سوی غرب مطرح میشود، باید با بدبینی و نگاه دقیق به پشتپردهها نگریسته شود. این به معنای انزواطلبی نیست، بلکه به معنای واقعگرایی سیاسی است. واقعیتی که میگوید امنیت، استقلال و رفاه یک کشور، کالایی نیست که بتوان آن را از بازارهای جهانی خرید یا با امضای چند کاغذ به دست آورد.
وقتی به تاریخ نگاه میکنیم، میبینیم که هر بار ایران به وعدههای آنها دل بست، دچار خسران شد و هر بار که با تکیه بر خود ایستاد و محاسبات آنها را به هم ریخت، توانست مسیر پیشرفت خود را پیدا کند. این تفاوت نگاه، مرز میان شکست و پیروزی است. غرب همچنان در مقام وعده باقی مانده است، وعدههایی که هر بار با رنگ و لعاب جدیدی ارائه میشوند؛ گاه با شعار دموکراسی، گاه با شعار حقوق بشر و گاه با شعار ادغام در اقتصاد جهانی. اما ایران، در مقام تجربه، این وعدهها را از فیلتر تاریخ عبور میدهد. ملتی که طعم تلخ کودتا، جنگ تحمیلی و تحریمهای ظالمانه پس از توافق را چشیده است، دیگر به راحتی فریب واژههای پرطمطراق دیپلماتیک را نمیخورد.
این تجربه زیسته، بخشی از هویت ملی ما شده است. وقتی سیاستمداران ایرانی از بیاعتمادی به غرب سخن میگویند، این نه یک انتخاب لحظهای، بلکه خروجی یک تحلیل تاریخی است که از سال ۱۲۸۶ شمسی تا به امروز امتداد یافته است. این تحلیل میگوید که هیچ تضمینی قویتر از قدرت ملی نیست. هیچ قرارداد بینالمللی، ضامن بقای یک ملت نمیشود، مگر اینکه آن ملت خودش ضامن بقای خویش باشد. آنچه در تاریخ ایران ثبت شده، این است که قدرتهای بزرگ در برابر ضعف، طمعکار میشوند و در برابر اراده و قدرت، ناچار به عقبنشینی.
در میدان تقابل فعلی، چه در عرصه میدانی و چه در عرصه سیاسی، آنچه ایران را به جلو میراند، نه امید به وعدههای کاغذی، بلکه باور به قدرت بازدارندگی است. بستن تنگه هرمز تنها یک اقدام تاکتیکی نیست، بلکه یک پیام استراتژیک است که به جهان مخابره شده: دورانی که در آن ایران صرفاً نقش یک دریافتکننده دستورات و وعدهها را داشت، به پایان رسیده است. حالا این غرب است که باید در محاسبات خود تجدیدنظر کند و بفهمد که پشت هر لبخند دیپلماتیک، ملتی ایستاده است که دیگر چیزی برای از دست دادن در برابر فریبهای آنان ندارد. این مسیر، سخت و ناهموار است، اما مسیری است که به استقلال واقعی منتهی میشود. آنچه در آینده رقم خواهد خورد، نه در اتاقهای مذاکره، بلکه در ارادهای تعیین میشود که دیگر به وعدههای غربی تکیه نمیکند و برای حفظ عزت و تمامیت خود، جسورانه به میدان آمده است. تاریخ نشان داده است که ملتهای ایستاده، از سد هر طوفانی عبور میکنند، حتی اگر آن طوفان با وعدههای رنگین آغاز شده باشد.


ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0