خاطره ای از مادر مرحوم محمد تقی بهلول
به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، آیت الله مصباح یزدی در یکی از دروس اخلاق خود از مرحوم محمد تقی بهلول، خاطرهای را اینگونه نقل کرده است: آقای محمدتقی بهلول نقل می کردند بچه بودم با مادرم از روستایی می خواستیم برویم به شهری از شهرهای خراسان. کالسکه ای کرایه کردیم. در بین راه مادرم […]
به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، آیت الله مصباح یزدی در یکی از دروس اخلاق خود از مرحوم محمد تقی بهلول، خاطرهای را اینگونه نقل کرده است:
آقای محمدتقی بهلول نقل می کردند بچه بودم با مادرم از روستایی می خواستیم برویم به شهری از شهرهای خراسان. کالسکه ای کرایه کردیم. در بین راه مادرم متوجه شد که وقت نماز است.
به کالسکه چی گفت: «نگه دار می خواهم نماز بخوانم».
پاسخ داد: «شما با من قید نکردید که بایستید نماز بخوانید؛ عجله دارم نمی توانم».
گفت: «پس نگه دار شما برو».
پاسخ داد: تو وسط این بیابان چطور جرئت می کنی بایستی نماز بخوانی؟
گفت: «خدا بزرگ است».
سر لج افتاد و ما را پیاده کرد و رفت. مادرم با خیال راحت وسط بیابان ایستاد. نماز و تعقیباتش را خواند. من همین طور نگران بودم حالا چه کنیم؟
ایشان دستش را بعد از نماز بلند کرد و دعایی کرد خدایا خودت وسیله ای برسان. می گفت چیزی نگذشته بود؛ مثل اینکه از وسط زمین بیرون بزند. دیدیم با سرعت کالسکه ای می آید.
ایستاد کنار ما شما که هستید؟ کجا می روید؟
مادرم گفت: من فلانی هستم.
گفت: «بفرمایید، بفرمایید». سوار شدیم و با راحتی رسیدیم مقصد.
منظور این است که آدم وسط بیابان نماز اول وقتش ترک نشود، آیا وسیله ای پیدا می شود؟ کار دست خداست. من وظیفه دارم که نمازم را اول وقت بخوانم. البته وظیفه من و شما این جور نیست. ما چنین اطمینان و ایمانی نداریم. تکالیف ما طبق ایمان و معرفت خودمان معلوم می شود.


ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰