مبلغ/ «لقمه ای برای خودش میگیرد. اما مزه کتلت ها راضیاش نمیکند. چیزی کم دارد انگار. هم کلاسی هایش یکی یکی «بَه بَه و چَه چَه » کنان به سمت کتلت ها یورش می آورند و از طعمش تعریف میکنند. اما او نه. به مادرش پیام میدهد: «دارم میام به دیدنت!» شال و کلاه میکند. به سمت خانه به راه میافتد. میرود که انرژی بگیرد. سرِ راه یک شاخه گل برای مادر میگیرد. زنگ در را که میزند مادر به استقبالش میآید. در آغوش امنش جا میگیرد. میگوید: مادر ببخش. اما مادر انگار اصلا به دل نگرفته است. دیس پر از کتلت این را می گوید!»