آسمان ناامن؛ روایتی از روزی که غرور یک ملت در غبار نشست
مبلغ – سرویس هنر و فرهنگ: هوا هنوز گرگ و میش بود. آن صبح سرد شهریورماه سال ۱۳۲۰ در تهران، شبیه هیچ صبح دیگری نبود. صدای عجیبی که از افق دوردست به گوش میرسید، آرامش خیابانهای سنگفرششده را خراش میداد. مردم که هنوز در خواب سنگین ناشی از گرانی نان و فشارهای معیشتی دوران جنگ بودند، کمکم به خیابانها ریختند. در آن سالها، رادیو تهران تنها مأمن مردم برای شنیدن اخبار بود اما آن روز، رادیو در بهت و سردرگمی فرو رفته بود. در آن لحظات نخستین، هیچکس نمیدانست چه چیزی در انتظار کشور است. فقط صدای غرش هواپیماهایی که بر فراز پایتخت دور میزدند، لرزه بر اندام شهر میانداخت. آن پرندههای آهنین برخلاف کبوترهای میدان توپخانه، پیامی از صلح نداشتند. آنها آمده بودند تا ثابت کنند آن چیزی که حاکم وقت، شب و روز با تبلیغات گستردهاش به عنوان ارتش مدرن و مقتدر در بوق و کرنا کرده بود، چیزی جز یک ویترین پوشالی نبوده است.
پیرمردی در بازار بزرگ تهران، همانجایی که صدای چکچک چکشهای مسگران همیشه روال بود، به آسمان خیره شده بود. او بعدها برای نوههایش تعریف میکرد که در آن لحظه چه حسی داشته است. او میگفت انگار سقف آسمان روی سر همه ما فروریخت. آن هواپیماها فقط ماشین نبودند؛ آنها نماد تحقیر یک ملت بودند. مردمی که سالها تحت فشار سیاستهای استبدادی، کشف حجاب اجباری، سرکوب علما و محدودیتهای شدید زندگی کرده بودند، به امید اینکه حداقل امنیت کشورشان حفظ شود، سکوت کرده بودند. اما در آن صبح نحس، دیدند که حتی این امنیت به ظاهر آهنین هم حبابی بیش نبوده است.
در آن روزها، روایت مردم کوچه و بازار از آن واقعه، پر از خشم بود. خشم از حاکمی که دم از مدرنیته میزد اما در برابر اولین فشار خارجی، ارتشش را رها کرد و به فکر خروج خودش از کشور بود. حکایتها میگویند که سربازان، همان کسانی که در میدانهای رژه با پوتینهای واکسخورده و سرهای بالا حرکت میکردند، به محض دیدن نخستین تانکهای بیگانه، لباسهای نظامی را از تن درآوردند و در کوچهپسکوچههای شهر ناپدید شدند. آنها نمیدانستند برای چه کسی و برای کدام هدف میجنگند. وقتی فرماندهی عالی، تمام تکیهاش به قدرتهای بیگانه بود و برای هر تصمیم کوچکی به سفارتخانههای خارجی چشم میدوخت، طبیعی بود که لایههای زیرین ارتش هم انگیزهای برای دفاع نداشته باشند.
آنچه در آن روز بر ایران گذشت، بیش از آنکه یک شکست نظامی باشد، یک فروپاشی اخلاقی بود. مردم در کوچه و بازار با هم پچپچ میکردند. زنانی که چادرهایشان را در سالهای قبل به زور از سرشان کشیده بودند، حالا با ترس به آسمان نگاه میکردند و کودکانشان را در آغوش میفشردند. مردانی که به سیاستهای دیکتاتوری اعتراض داشتند، حالا شاهد بودند که چگونه همان دیکتاتور، در برابر بیگانگان به راحتی وا میدهد. این یعنی پیوند میان مردم و حاکم، مدتها بود که قطع شده بود. حاکم، کشور را ملک شخصی خود میدانست و وقتی طوفان آمد، مالک ملک، اولین کسی بود که به فکر فرار افتاد.
روایت آن روزها، روایت شکافهای عمیق است. شکاف میان دنیایی که حکومت به مردم نمایش میداد و دنیای واقعی که در آن، استقلال کشور ما به بازیچه تبدیل شده بود. برخی بازاریها تعریف میکردند که در همان روزهای اشغال، نیروهای متفقین به راحتی در خیابانها تردد میکردند و ارتش ما، همان ارتش پرطمطراق، تماشاگر بود. تحقیر، دردناکترین بخش ماجرا بود. مردم میدیدند که جادهها، پلها و راهآهنی که با پول مالیات کمرشکن آنها ساخته شده بود، حالا به جای خدمت به اقتصاد ایران، در خدمت انتقال تجهیزات جنگی بیگانگان قرار گرفته است. این یعنی حاکمیت، مدیریت کشور را نه برای مردم، بلکه برای بهرهبرداری دیگران انجام داده بود.
در آن فضای غبارآلود، یکی از تلخترین خاطرات مردم، حس بیدفاع بودن بود. اینکه کشوری با آن تمدن کهن و آن سابقه ایستادگی در برابر ستم، به جایی رسیده بود که آسمانش را دیگران کنترل میکردند. این مسئله، ریشه در اخلاق حکمرانی پهلوی داشت. وقتی حکمران، خود را پاسخگو به مردم نمیداند و تمام اعتبار خود را از خارج کسب میکند، بدیهی است که در لحظه بحران، هیچ مشروعیت مردمی ندارد تا بر پایه آن مقاومت کند. مردم آن روز، نه با حکومت بودند و نه با اشغالگران؛ آنها میان دو لبه قیچی گیر کرده بودند. اما در نهایت، آنچه باقی ماند، درسی بزرگ برای تاریخ سیاسی ایران بود. درسی که نشان داد تکیه بر هر قدرتی جز خدا و مردم، عاقبتی جز ذلت ندارد.
حتی سالها بعد، وقتی از آن دوران صحبت میشد، کسانی که آن صبح شهریورماه را به یاد داشتند، با بغضی در گلو از روزی میگفتند که دیگر هیچچیز در این کشور سر جای خودش نبود. نه امنیت، نه اعتبار و نه حتی احترام نفس. آنها تعریف میکردند که چطور غرور یک ملت در غبار بمبها و چکمههای سربازان بیگانه گم شد. این واقعه، یک زخم کهنه بود که بر پیکره هویت ملی ما نشست. زخمی که نشان داد استقلال، نه یک واژه در کتابهای درسی، بلکه یک ضرورت حیاتی است. اگر آن روز آسمان ما ناامن بود، به این دلیل بود که ریشههای این درخت کهن در خاک سرزمین خودمان نبود و با هر تندبادی از بیرون، میلرزید.
در بازخوانی آن روزها، نباید از یاد برد که چهرههای شاخص مذهبی و علما، در همان بحبوحه، تلاش میکردند تا روحیه مردم را حفظ کنند. آنها بودند که در میان هراس عمومی، به مردم امید میدادند که این نیز بگذرد و این اشغال، ابدی نیست. تضاد عجیبی بود؛ از سویی، حکومتی که دم از ملیگرایی افراطی میزد اما در عمل، در برابر بیگانه زانو زده بود، و از سوی دیگر، نهاد مذهب که با وجود تمام فشارها و محدودیتها، همچنان کانونی برای حفظ هویت و غیرت ملی بود. مردم کوچه و بازار، به خوبی این تفاوت را حس میکردند. آنها میدیدند که چه کسی در زمان خطر در کنارشان باقی مانده و چه کسی به فکر حفظ تاج و تخت خودش است.
داستان آن روز، داستان یک شکست تلخ بود که در دل خود، بذر بیداری ملی را کاشت. شاید اگر آن صبح شهریورماه رخ نمیداد، بسیاری از مردم آن زمان، عمق پوچی شعارهای حاکمیت وقت را درک نمیکردند. آن هواپیماها ناخواسته، نقاب قدرت را از چهره پهلوی برکشیدند و حقیقت وابستگی را برای همه عیان کردند. مردم فهمیدند که هیچ قدرتی که متکی به خارج باشد، نمیتواند در برابر طوفانها ایستادگی کند. این درسی بود که با تحقیر ملی، با اضطراب شبانهروزی و با شکسته شدن غرور همگانی ما آموخته شد.
امروز که از آن روزها فاصله گرفتهایم، روایت آن نسل، یک هشدار دائمی است. هشداری برای همه ما که بدانیم استقلال سیاسی، اقتصادی و نظامی، شوخیبردار نیست. اگر حکمرانی در هر دورهای بخواهد راه میانبر برود و به جای تقویت درونی، به وعدههای شیرین بیگانگان دل ببندد، سرنوشتی جز تکرار تاریخ نخواهد داشت. آن صبح شهریور، آسمان ما ناامن شد چون اراده سیاسی ما در داخل شکل نگرفته بود. امروز، امنیت آسمان ما، امنیت مرزهای ما و اقتدار ملی ما، مرهون همین درسی است که از آن شکست سنگین آموختیم. مردم ایران در آن سالها هزینه سنگینی پرداختند تا به این باور برسند که عزت، تنها در گرو ایستادگی بر اصول خود است، نه در جلب رضایت قدرتهای بیرونی.
در تمامی خانهها، در هر گوشهای از بازار و در هر مدرسهای، این روایت دهان به دهان چرخید و به نسلهای بعد رسید. نسلی که یاد گرفت نباید به لبخند قدرتهای بزرگ اعتماد کرد، نسلی که درک کرد امنیت، خریدنی نیست، بلکه ساختنی است. آن صبح شهریور، با تمام تلخیاش، نقطه عطفی بود که غرور ملی ایرانیان را نه در غبار شکست، که در کوره تجربه، صیقل داد تا امروز، هر هواپیمایی که بر فراز آسمان ما پرواز میکند، با اجازه و در چارچوب اقتدار ما باشد. این همان تفاوت میان حکمرانی وابسته و حکمرانی مستقل است؛ تفاوت میان کسی که برای امنیت خودش به دیگران التماس میکند و کسی که با تکیه بر قدرت داخلی، امنیتش را تضمین میکند. روایت مردم کوچه و بازار از آن روز، همچنان در گوش تاریخ ایران زمزمه میشود؛ زمزمهای که یادآوری میکند هیچگاه نباید اجازه داد آسمان این سرزمین پرافتخار، دوباره دستخوش ناامنی ناشی از وابستگی شود.


ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0