چگونه سیاست‌زدگی معیار خوب و بد را تغییر می‌دهد؟

وقتی سیاست جای اخلاق را می‌گیرد

گاهی برای سنجش یک رفتار، دیگر از خود رفتار نمی‌پرسیم که درست بوده یا نادرست؛ ابتدا به سراغ این سؤال می‌رویم که چه کسی آن را انجام داده است.

مبلغ – سرویس معارف:

اگر فردی که دوستش داریم دروغ بگوید، برای دروغ او دلیل و توجیه پیدا می‌کنیم؛ اگر همان کار را کسی از جناح سیاسی رقیب انجام دهد، آن را نشانه فساد اخلاقی او می‌دانیم. اگر یک سیاستمدار همسو با ما در برابر خطایی سکوت کند، ممکن است آن را «مصلحت‌اندیشی» بنامیم و اگر سیاستمدار رقیب همان سکوت را اختیار کند، از «خیانت» و «بی‌مسئولیتی» سخن بگوییم.

در چنین وضعیتی، سیاست دیگر صرفا یکی از حوزه‌های زندگی اجتماعی نیست؛ به معیار داوری درباره همه چیز تبدیل شده است.

این همان جایی است که می‌توان از «سیاست‌زدگی» سخن گفت؛ نه به معنای علاقه‌مندی به سیاست یا مشارکت سیاسی، بلکه به معنای وضعیتی که در آن سیاست، استقلال قوه داوری اخلاقی را از انسان می‌گیرد.

سیاست‌زدگی با سیاست‌ورزی تفاوت دارد

باید میان این دو مفهوم تفاوت گذاشت.

جامعه‌ای که شهروندان آن نسبت به سیاست بی‌تفاوت‌اند، الزاماً جامعه سالمی نیست. تصمیم‌های سیاسی بر زندگی روزمره مردم اثر می‌گذارند و بی‌تفاوتی نسبت به قدرت می‌تواند به بی‌تفاوتی نسبت به سرنوشت عمومی منجر شود.

بنابراین مسئله این نیست که جامعه نباید سیاسی باشد. مسئله آن است که سیاست نباید تمام جهان اخلاقی انسان را اشغال کند. این نگاه، نکته مهمی را آشکار می‌کند: سیاست‌زدگی فقط یک عادت سیاسی نیست؛ نوعی تقلیل‌گرایی در فهم انسان و جامعه است.

وقتی همه چیز را با سیاست توضیح می‌دهیم، در واقع بسیاری از واقعیت‌های دیگر را نمی‌بینیم: ضعف تربیت، مسئولیت فردی، مناسبات اقتصادی، فرهنگ عمومی، عادت‌های اخلاقی، ساختار خانواده، آموزش و حتی ضعف‌های شخصیتی خودمان.

اما مسئله مهم‌تری نیز وجود دارد: وقتی سیاست معیار توضیح همه چیز شود، به‌تدریج می‌تواند معیار داوری اخلاقی نیز بشود.

خطر اصلی از جایی آغاز می‌شود که «خوب» و «بد» سیاسی شوند

اخلاق، برای اینکه اخلاق باقی بماند، باید بتواند مستقل از منافع و تعلقات ما بگوید چه چیزی درست و چه چیزی نادرست است. ممکن است من کسی را دوست داشته باشم و در عین حال بگویم رفتار او نادرست بوده است. ممکن است از یک جریان سیاسی حمایت کنم و در عین حال خطای آن را خطا بدانم. ممکن است با یک جریان سیاسی مخالف باشم، اما سخن درست یا رفتار اخلاقی یکی از اعضای آن را بپذیرم.

این توانایی، نشانه استقلال داوری اخلاقی است.

سیاست‌زدگی دقیقا همین توانایی را تضعیف می‌کند.

در سیاست‌زدگی، فرد پیش از آنکه درباره یک رفتار قضاوت کند، درباره هویت سیاسی صاحب رفتار قضاوت کرده است. اگر «خودی» باشد، به دنبال توضیحی برای بخشودن او می‌ش.

در این وضعیتغریبه» باشد، به دنبال دلیلی برای محکوم کردنش.

در این وضعیت، اخلاق دیگر داور سیاست نیست؛ سیاست داور اخلاق می‌شود.

قرآن دقیقا در برابر همین وسوسه هشدار می‌دهد

شاید یکی از صریح‌ترین تعابیر قرآن درباره استقلال اخلاق از تعلقات گروهی، در آیه هشتم سوره مائده آمده باشد:

«وَلَا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَىٰ أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى»

«دشمنی با گروهی نباید شما را به ترک عدالت وادارد؛ عدالت کنید که به تقوا نزدیک‌تر است.»

اهمیت این آیه فقط در توصیه به عدالت نیست. نکته مهم‌تر آن است که قرآن، دشمنی را یکی از عواملی می‌داند که می‌تواند انسان را از عدالت منحرف کند. یعنی حتی اگر طرف مقابل را دوست نداشته باشیم، عدالت همچنان باید برقرار باشد. این دقیقا نقطه مقابل اخلاق سیاسی‌شده است.

در اخلاق سیاسی‌شده، «او چه کسی است؟» پیش از «چه کرده است؟» قرار می‌گیرد. اما منطق قرآن می‌گوید حتی دشمنی نیز نباید معیار عدالت را تغییر دهد.

در آیه دیگری، قرآن این معیار را حتی سخت‌تر می‌کند:

«كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلَّهِ وَلَوْ عَلَىٰ أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ»

«ای کسانی که ایمان آورده‌اید، پیوسته به عدالت قیام کنید و برای خدا گواهی دهید، هرچند به زیان خودتان یا پدر و مادر و نزدیکان باشد.»

اگر این دو آیه را در کنار یکدیگر قرار دهیم، با یک اصل اخلاقی بسیار جدی روبه‌رو می‌شویم:

حقیقت و عدالت نباید با تغییر هویت طرف مقابل تغییر کنند.

اگر دروغ نادرست است، نباید با تغییر پرچم گوینده به حقیقت تبدیل شود.

اگر ظلم، ظلم است، نباید به دلیل تعلق سیاسی ظالم به گروه مورد علاقه ما، نام دیگری پیدا کند.

اخلاق مستقل یعنی توانایی محکوم کردن «خودی»

شاید یکی از دشوارترین آزمون‌های اخلاقی انسان این نباشد که ظلم مخالف خود را محکوم کند؛ بلکه این باشد که بتواند ظلم هم‌فکر خود را نیز ظلم بنامد.

محکوم کردن کسی که از ابتدا با او مخالفیم، هزینه اخلاقی چندانی ندارد. آنچه دشوار است، زمانی است که حقیقت با منافع، تعلقات، دوستی‌ها و هویت گروهی ما تعارض پیدا می‌کند. در این لحظه است که اخلاق از یک شعار به یک فضیلت واقعی تبدیل می‌شود.

اگر کسی عدالت را فقط زمانی بخواهد که به نفع اوست، در واقع عدالت‌خواه نیست؛ او صرفا مصلحت‌خواه است. اگر کسی آزادی را فقط برای هم‌فکران خود بخواهد، مدافع آزادی نیست؛ بلکه مدافع امتیاز گروه خود است. و اگر کسی دروغ را تنها زمانی محکوم کند که رقیبش مرتکب آن شده باشد، مسئله او حقیقت نیست؛ مسئله او پیروزی است.

از غزالی تا امروز؛ وقتی اخلاق به حاشیه سیاست می‌رود

در سنت اسلامی، اخلاق هیچ‌گاه صرفا مجموعه‌ای از توصیه‌های فردی و جدا از زندگی اجتماعی نبوده است. در آثار متفکرانی مانند ابوحامد غزالی و ملااحمد نراقی، تهذیب نفس از زندگی اجتماعی جدا نیست و فضیلت و عدالت در رفتار حاکمان و شهروندان جایگاه مهمی دارد.

اما این پیوند، معنای مهمی دارد که نباید آن را معکوس کرد.

این‌گونه نیست که چون سیاست مهم است، اخلاق باید خود را با سیاست تطبیق دهد؛ بلکه برعکس، سیاست نیز باید در معرض داوری اخلاقی قرار گیرد. این تفاوت بسیار اساسی است.

اگر اخلاق تابع سیاست شود، هر اقدامی را می‌توان با استناد به «مصلحت» توجیه کرد. در آن صورت، دروغ ممکن است به «دروغ مصلحت‌آمیز»، خشونت به «ضرورت سیاسی»، حذف دیگری به «حفظ منافع عمومی» و بی‌عدالتی به «هزینه اجتناب‌ناپذیر» تبدیل شود.

اخلاق دقیقا در برابر همین تبدیل واژگان مقاومت می‌کند.

مصطفی ملکیان و مسئله استقلال اخلاق

در بحث‌های معاصر ایرانی، مصطفی ملکیان از جمله متفکرانی است که بر استقلال اخلاق و تقدم اصلاح فرهنگی و اخلاقی بر تغییرات صرفا سیاسی تأکید کرده است. در برخی گفت‌وگوها و نوشته‌های مصطفی ملکیان و ابوالقاسم فنایی درباره اخلاق نیز بر استقلال معیارهای اخلاقی از منافع سیاسی تأکید شده است.

اهمیت این تفکیک برای بحث ما روشن است. اگر اخلاق برای داوری خود به سیاست وابسته شود، دیگر نمی‌تواند سیاست را نقد کند. برای اینکه بتوان گفت «این تصمیم سیاسی نادرست است»، باید معیاری داشته باشیم که مستقل از موفقیت یا شکست آن تصمیم، مستقل از تعلق حزبی تصمیم‌گیرنده و مستقل از سود یا زیان گروه خودمان بتواند درباره آن داوری کند.

به بیان دیگر، اخلاق باید بتواند سیاست را نقد و ارزیابی کند؛ نه اینکه برای ادامه حیات خود از سیاست اجازه بگیرد. بنابراین مسئله، سیاست‌زدایی از اخلاق نیست؛ اخلاقی نگه داشتن سیاست است.

البته در نگاه اسلامی، استقلال اخلاق از سیاست به معنای بی‌نیازی اخلاق از عقل، فطرت و وحی نیست. سخن اصلی آن است که اخلاق نباید تابع منفعت سیاسی و تعلقات جناحی شود.

حاکمیت سیاست بر زبان، آغاز تغییر معیارهاست

جرج اورول در مقاله مشهور «سیاست و زبان انگلیسی» نشان می‌دهد که چگونه زبان سیاسی می‌تواند واقعیت اخلاقی رفتارها را پنهان کند. از نظر او، زبان مبهم و پوشیده می‌تواند کاری کند که رفتارهای نادرست در قالب واژگانی قابل قبول و حتی محترمانه عرضه شوند.

این مسئله در زندگی روزمره نیز قابل مشاهده است. وقتی درباره یک رفتار، پیش از آنکه درباره درستی یا نادرستی آن سخن بگوییم، آن را «اصلاح‌طلبانه»، «اصول‌گرایانه»، «انقلابی»، «ضدانقلاب»، «غرب‌گرا» یا «ضدغرب» می‌نامیم، بخشی از داوری اخلاقی را پیشاپیش انجام داده‌ایم.

واژه‌ها به جای آنکه واقعیت را توصیف کنند، به ابزار دسته‌بندی انسان‌ها تبدیل می‌شوند. در نتیجه، فرد دیگر مجبور نیست درباره رفتار خودش فکر کند؛ کافی است بداند در کدام اردوگاه قرار دارد. این همان نقطه‌ای است که سیاست‌زدگی با قبیله‌گرایی اخلاقی پیوند می‌خورد.

هانا آرنت و خطر از دست رفتن قدرت داوری

هانا آرنت در تحلیل خود از توتالیتاریسم و مسئله داوری، بر اهمیت توانایی انسان برای تشخیص درست از نادرست تأکید می‌کند. در اندیشه او، «داوری» یکی از مهم‌ترین توانایی‌های انسان برای مواجهه با جهان مشترک است؛ توانایی‌ای که باید امکان فاصله گرفتن از فشار افکار عمومی و نگاه کردن به امور از منظری نسبتا مستقل را فراهم کند.

از این منظر، مسئله سیاست‌زدگی فقط این نیست که افراد بیش از حد درباره سیاست صحبت می‌کنند. مسئله این است که ممکن است قوه داوری خود را به اردوگاه سیاسی واگذار کنند.

در چنین وضعیتی، فرد دیگر خودش تشخیص نمی‌دهد که چه چیزی درست یا نادرست است؛ گروه به جای او تشخیص می‌دهد. این وضعیت می‌تواند از هر دو سو رخ دهد. انسان می‌تواند به نام دفاع از یک آرمان، خطای گروه خود را نبیند و می‌تواند به دلیل نفرت از یک جریان سیاسی، هر رفتار درست اعضای آن را نیز انکار کند.

در هر دو حالت، یک چیز قربانی شده است: استقلال وجدان.

آیا می‌توان هم سیاسی بود و هم اخلاقی؟

پاسخ، بدون تردید مثبت است.

جامعه برای اصلاح خود به شهروندانی نیاز دارد که سیاست را بشناسند، درباره قدرت پرسش کنند، در انتخابات مشارکت داشته باشند، مطالبه‌گر باشند و نسبت به سرنوشت عمومی بی‌تفاوت نباشند.

اما در کنار همه اینها، جامعه به شهروندانی نیاز دارد که بتوانند در لحظه تعارض، به سیاست نادرست «نه» بگویند.

اگر جریان سیاسی مورد حمایت من دروغ گفت، بتوانم بگویم دروغ گفته است.

اگر فرد محبوب من بی‌عدالتی کرد، بتوانم بی‌عدالتی را محکوم کنم.

اگر رقیب سیاسی من سخن درستی گفت، بتوانم آن را بپذیرم.

و اگر تصمیمی سیاسی به نفع من بود، اما با عدالت تعارض داشت، بتوانم از منفعت خود صرف‌نظر کنم.

اینها نشانه بی‌تفاوتی سیاسی نیستند؛ نشانه بلوغ اخلاقی هستند.

اخلاق باید آخرین سنگر استقلال انسان باشد

سیاست در بهترین معنای خود، درباره زندگی مشترک انسان‌هاست؛ درباره قدرت، عدالت، آزادی، امنیت و خیر عمومی. بنابراین نمی‌توان آن را از اخلاق جدا کرد. اما رابطه اخلاق و سیاست نباید به این معنا باشد که اخلاق در سیاست حل شود.

اگر چنین اتفاقی بیفتد، انسان به‌تدریج ممکن است چیزهایی را بپذیرد که در شرایط عادی نمی‌پذیرفت؛ تنها به این دلیل که این بار «خودی‌ها» آنها را انجام داده‌اند.

در بخشی از سنت فکری ایرانی و اسلامی، اخلاق با تزکیه نفس و ساحت معنوی انسان پیوند خورده است. در برخی آثار سیدحسین نصر نیز اخلاق اسلامی با معنویت و معرفت ارتباط دارد. حسن اسلامی اردکانی نیز در برخی مباحث خود درباره اخلاق و عرفان، نسبت به فروکاستن اخلاق به عرفان هشدار داده است.

همان‌طور که نباید اخلاق را به عرفان فروکاست، نباید آن را به سیاست نیز تقلیل داد.

اخلاق اگر قرار است اخلاق باشد، باید بتواند در برابر تعلقات گروهی و سیاسی، حتی تعلقاتی که انسان آنها را مقدس می‌پندارد، همچنان پرسشگر و عدالت‌محور باقی بماند.

قرآن از ما نمی‌خواهد فقط با دشمنان خود عادل باشیم؛ بلکه معیار دشوارتری پیش روی ما می‌گذارد: عدالت، حتی وقتی با منافع خودمان و نزدیکانمان تعارض دارد.

شاید مسئله امروز جامعه ایران بیش از آنکه کمبود سخن اخلاقی باشد، کمبود استقلال اخلاقی باشد؛ توانایی اینکه انسان بتواند در لحظه‌ای که منافع سیاسی، عاطفه گروهی و حقیقت اخلاقی در برابر یکدیگر قرار می‌گیرند، حقیقت را قربانی تعلق خود نکند.

زیرا در نهایت، جامعه‌ای که در آن همه درباره اخلاق سخن می‌گویند، اما هیچ‌کس حاضر نیست خطای «خودی» را خطا بنامد، جامعه‌ای اخلاقی نیست.

اخلاق از جایی آغاز می‌شود که انسان بتواند علیه خود نیز داوری کند.

و شاید مهم‌ترین نشانه استقلال اخلاق همین باشد: اینکه برای تشخیص خوبی و بدی، پیش از آنکه بپرسیم «او طرف چه کسی است؟»، بتوانیم بپرسیم:

«آیا کاری که انجام داده، درست است یا نادرست؟»