پس از مدت ها که در نماز جمعه شركت نكرده بودم

یادداشت حجت الاسلام دکتر محمدرضا زائری به نقل از صفحه شخصی اینستاگرامش در پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ

مثل یك نوشابه گازدار خنك بود بعد از یك غذای چرب و سنگین. مثل یك نسیم روحپرور بود در سایه ای خنك در میانه ی روزی گرم.

مثل یك آغوش گرم و مهربان بود بعد از شبی سرد و برفی. خدا خدا می كردم كه پرواز دیشب لغو شود و در ایران بمانم كه شد.

مدت ها در نماز جمعه شركت نكرده بودم. نمی دانم چند وقت یا شاید چند سال. ولی راستش برای نماز جمعه هم نیامده بودم، با این كه دلم برای نماز جمعه های خاطره انگیز قدیم تنگ شده بود، ولی با قطع شدن بلندگوها همان اتصال مشكوك صفها هم به هم ریخت و نمازمان نماز نشد.

حتى برای شنیدن صحبت های رهبر انقلاب هم نیامده بودم، با این كه هوای آن لحن شیرین و خاص را كرده بودم و قطعا شنیدن خطبه ها وسط آن صحنه چیز دیگری بود ولی خطبه ها را هم از پخش مستقیم می شد شنید.

من امروز آمده بودم كه قطره ای باشم وسط این اقیانوس بیكران.

من امروز آمده بودم كه شاید هر گامم را فرشته های آسمان “موطئا یغیظ الكفار” حساب كنند.

من امروز آمده بودم كه سالها بعد وقتی پشت سرم را نگاه می كنم امضای قدم هایم را پای این صفحه نورانی از كتاب تاریخ این سرزمین ببینم.

آمده بودم كه فقط میان موج های این جمعیت حركت كنم و نفس بكشم و زیر آفتابی كه بر درخشش ایمان شان غبطه می خورد عرق بریزم.

آمده بودم آن پیرمرد را ببینم كه با دو عصا به سختی راه می رفت.

آمده بودم به آن جانباز شیمیایی سلام كنم كه با دستگاه اكسیژن آمده بود. آمده بودم كه آن پیرزن روی ویلچر كه پاركینسون داشت ودستهایش می لرزید با مهربانی نگاهم كند.

آمده بودم خانمی را ببینم كه با حجاب نصفه و نیمه وسط آقایان كنار مردش نشسته بود و هیچ اعتنایی به نگاه های چپ چپ دیگران نمی كرد.

آمده بودم وسط ازدحام مسافرین مترو دخترك پنج شش ساله ای را ببینم كه بالای سرش روی چادر مشكی سربند یاحسین پیچیده بود و پرچم زرد كوچكش را تكان می داد.

آمده بودم همراه روح حاج آقا مجتبى قدم بردارم كه قبل از اذان صبح خواب دیدم با عمامه مشكی آمده است.