انگشتری که در محراب چرخید
مبلغ – سرویس هنر و فرهنگ: خورشید مدینه، خشمگین و گدازنده، بر پهنهی بیابان و سقف حصیری مسجد پیامبر (ص) میتابید. هوا چنان سنگین بود که گویی میتوانست آن را با دست لمس کرد؛ هوایی آمیخته به عطر خاک خشک، عرق پیشانیِ نمازگزاران و بوی آرامِ خرمای تازه. در آن ساعت از روز، سکوتِ سنگینی بر فضای مسجد حاکم بود، سکوتی که تنها با صدای لرزانِ وزش باد میان ستونهای چوبی خرما شکسته میشد. این سکوت، از آن نوع سکوتهای معمولی نبود؛ نوعی انتظارِ نامحسوس در فضا جریان داشت، گویی زمین در انتظارِ رخدادی است که آرامشِ موجود را به لرزه درآورد.
در گوشهای از مسجد، مردی ایستاده بود که جهان را در چشمهایش خلاصه کرده بود. او علی بن ابیطالب (ع) بود. قامتی که در میان جمعیت، گویی از جنس صخرههای استوار اما نرم از مهربانی بود. او به لباسهای سادهی خود، از جنس کتانِ خاکستری، مینگریست که هیچ نشانهای از شکوه و جلالِ حکمرانی در آن نبود، اما حضورش چنان هیبت و وقاری داشت که گویی تمامِ معنای مردانگی در آن تن جمع شده است. او در حال آماده شدن برای نماز بود؛ نیتی که از اعماق قلبش میجوشید و مستقیماً به سوی آسمان نشانه میرفت. برای او، نماز، تنها حرکاتِ بدن نبود؛ نماز، خروج از مرزهایِ این کالبدِ فانی و ورود به قلمروِ بیکرانهی معشوق بود.
در همان حال، از دوردستهای خیابانهای پرگرد و غبار مدینه، سایهای لرزان به سمت مسجد میخزید. مردی که نامش در دفترهایِ ثروتمندان نبود، اما نامش در دفترِ رنجهای بشری، با خطی درشت نوشته شده بود. او مردی بود که فقر، تمامِ رگهای وجودش را خشکانده بود. لباسهایش چنان وصلهدار شده بودند که دیگر رنگ اصلیشان معلوم نبود؛ وصلههایی که گویی هر کدام، روایتی از یک شبِ بیخوابی و یک روزِ بیروزی بودند. او نه تنها بدن خود، که روحش را نیز در لایههایِ فروتنی و استیصال پنهان کرده بود. او میدانست که قدم گذاشتن به مسجد، یعنی رویارویی با نگاههایِ قضاوتگر؛ اما گرسنگی، از شرم هم سنگینتر بود.
او وارد فضای سایهسار مسجد شد. صدای لرزانِ قدمهایش روی خاکِ مسجد، در آن سکوتِ پرصلوات، مانند طنینِ برخوردِ سنگ بر سنگ بود. مرد با چشمانی که از شدتِ خستگی و نیاز، بیفروغ شده بودند، به چهرههایِ نمازگزاران نگاه کرد. او به دنبالِ نگاهی بود که در آن، برخوردِ چشم با چشم، نشانی از همدردی داشته باشد. او به دنبالِ آن گرمایی بود که در دنیایِ سردِ فقر، تنها پناهِ انسانهاست. او جلو آمد، لبهیِ سجادهای را لمس کرد و با صدایی که گویی از تهِ چاهِ رنج برمیآمد، فریاد زد: ای مردم! من گرسنهام! من نیازمندم! آیا کسی نیست که در راهِ خدا، از این گرسنگی مرا نجات دهد؟
صدای او، مانند برخوردِ صاعقه بر دامنه یک کوه، سکوتِ معنویِ مسجد را در هم شکست. اما واکنشها، همان چیزی نبود که آن مردِ بیچاره، در دلش آرزو میکرد. برخی از نمازگزاران، سرشان را پایین انداختند؛ گویی دیدنِ فقر، مخلِ عبادت است! برخی دیگر، با نگاههایی که آمیخته به بیتفاوتی بود، به کار خود ادامه دادند؛ گویی در دنیایِ کوچکِ خودشان، چیزی برای عرضه ندارند. حتی برخی، با نوعی نگاهِ ملالآلود، به او نگریستند، انگار که او با این درخواست، آرامشِ آن ساعتِ مقدس را به هم زده است. این همان تضادِ تلخِ میانِ «دینِ نمایش» و «دینِ حقیقت» بود؛ جایی که عبادت، به دیوارِ بلندی میانِ انسان و همنوعش تبدیل میشد، نه پلِ ارتباطی.
در میان این هیاهویِ بیتفاوتی، علی (ع) در حالِ رکوع بود. او در آن لحظه، در دورترین نقطه از این جهانِ مادی بود. او چنان در ذکر و حضورِ الهی غرق بود که گویی روحش در میانِ لایههایِ نور، پرسه میزد. اما آیا میتوان از خدا، در حالی که در گوشِ او فریادِ بندهای میپیچد، بیخبر بود؟ آیا میتوان در رکوع، در حالی که پیشانی بر خاک نهاده، از دردِ خاکیان غافل ماند؟
معجزهیِ حضورِ علی (ع) در اینجاست. او با آن همه غرق بودن در معشوق، گوشِ جانش برایِ صدایِ لرزانِ آن مردِ گرسنه باز بود. او صدایِ فریادِ مرد را نشنید، بلکه او «دردِ» مرد را شنید. او لرزشِ صدای او را، تپشِ قلبِ شکسته او را حس کرد. برای علی، آن مردِ نیازمند، تنها یک سائل نبود؛ او یک پدیده بود، یک امتحان بود، یک دعوت بود برایِ اثباتِ آن چیزی که در قلبِ کلماتِ دین نهفته است: اینکه خدا را میتوان در اشکِ یک آدمِ بیکس، یافت.
در لحظهای که علی (ع) در رکوعِ عمیقِ خود بود، با حرکتی که در عینِ سادگی، سرشار از اقتدار و مهربانی بود، دستِ راست خود را که انگشتری در آن داشت، به سمتِ آن مردِ لرزان دراز کرد. این یک حرکتِ سریع و بیصدا بود؛ حرکتی که هیچگونه جلوهیِ نمایشی نداشت. او حتی سرش را بلند نکرد تا بر رویِ چهرهیِ مرد نگاه کند، تا مبادا مرد از شدتِ شرم، از دریافتِ این بخشش سر باز زند. او میخواست این بخشش، مانندِ بارانی که در تاریکیِ شب بر زمین میبارد، بیصدا و بیمنت باشد. انگشتر از انگشتِ مبارکِ او رها شد و به دستِ مردی رسید که گویی تمامِ هستیاش در آن لحظه، در آن قطعه فلز و نگین خلاصه شده بود.
آن مرد، با دستانی که از شدتِ تکان خوردن، انگشتر را به سختی میگرفت، احساس کرد که گویی آسمان بر روی او باز شده است. او انگشتر را گرفت و با قلبی که از شکوهِ این بخشش میلرزید، به سمتِ خروجیِ مسجد دوید. او نمیخواست در آن فضایِ مقدس، بیش از آنچه لازم بود، حضور داشته باشد. او میخواست با این گنجینهیِ ناگهانی، به تاریکیهایِ زندگیاش برگردد و شاید، دوباره با عزتِ نفسِ خود روبهرو شود.
اما این بخشش، تنها یک معاملهیِ مادی نبود. در همان دم که انگشتر از دستِ علی (ع) جدا شد، گویی سپیدیِ نور از میانِ ستونهایِ مسجد، به رخت درآورد. در آن لحظه، زمان متوقف شد. سکوتِ مسجد، دیگر سکوتِ معمولی نبود؛ سکوتِ پیش از یک انفجارِ نور بود. جبرئیل، امینِ وحی، با سرعتی که از قوانینِ فیزیکِ زمین فراتر بود، از میانِ ابرها فرود آمد. او نه برایِ آوردنِ خبری از دنیایِ دیگر، بلکه برایِ مهرِ تأیید بر این رفتارِ بیهمتا آمده بود.
آیه نازل شد. کلماتی که از لایههایِ نور، بر زبانِ پیامبر (ص) جاری گشت، لرزه بر اندامِ تمامِ حاضرین انداخت: «ولیّ شما تنها خدا و رسول اوست و کسانی که ایمان آوردهاند؛ همان کسانی که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند.» این آیه، نه تنها مقامِ علی (ع) را تثبیت کرد، بلکه فلسفهیِ هستیِ یک دین را بازتعریف نمود. دین، یعنی همین: اینکه وقتی در اوجِ تقرب به خدا هستی، دستت را برایِ درمانِ دردِ دیگران دراز کنی. دین، یعنی آن انگشتری که در رکوع، به جایِ زینت، به خدمتِ کرامتِ انسانی در میآید.
این ماجرا، در تاریخِ اسلام، مانندِ نگینی در میانِ حلقهیِ اصالتِ رفتاری، میدرخشد. اما اگر امروز، در عصرِ ماشینحسابهایِ بانکی و دوربینهایِ گوشیهایِ هوشمند، به این داستان بنگریم، میتوانیم دریابیم که چقدر از ما، از این مسیرِ اصلی دور شدهایم. ما امروز در دنیایی هستیم که «منعت» تبدیل به یک فرهنگ شده است. ما بخشیدن را با «بسیار گفتن» و «بسیار نشان دادن» اشتباه گرفتهایم. ما فکر میکنیم اگر کسی از ما کمک گرفت، باید بدانیم که او چقدر از ما مدیون است. اما علی (ع) در آن رکوعِ مقدس، به ما درسِ «بخشندگیِ بیصدا» را داد. او به ما آموخت که ارزشِ بخشش، به میزانِ آنچه میدهیم نیست، بلکه به میزانِ آن چیزی است که در فرآیندِ بخشش، از عزتِ نفسِ گیرنده، محافظت میکنیم.
امروز، وقتی میبینیم در شبکههایِ اجتماعی، ویدیوهایی از کمک به نیازمندان منتشر میشود که در آن، دوربین بر چهرهیِ گریهی یک کودک یا لرزشِ دستان یک پیرزن زوم شده است، باید به یادِ آن انگشتر در محراب بیفتیم. آن ویدیوها، اگرچه شاید در ظاهر کارِ خیر باشند، اما در باطن، در حالِ انجامِ همان کاری هستند که در آن لحظه در مسجد انجام شد، اما برعکس! آن روز، علی (ع) با بخشیدنِ انگشتر، به آن مرد، عزتِ نفس بخشید؛ اما امروز، بسیاری با نمایش دادنِ آن مرد، از او عزت را میگیرند و در عوض، برای خودشان «لایک» و «بازدید» میخرند. ما در ترازنامههایِ اخلاقیِ خود، دچارِ یک کسریِ بزرگ هستیم؛ ما ثروتِ مادی را شاید افزایش دهیم، اما برکتِ معنوی و عزتِ اجتماعیِ نیازمندان را در ازایِ نمایشگری، از دست میدهیم.
باید بیاموزیم که بخشش، یک عملِ تکبعدی نیست. بخششِ واقعی، ترکیبی است از «دستِ سخاوتمند» و «چشمِ پوشنده». ما به دنیایی نیاز داریم که در آن، خیرین، مانندِ بارانِ بیصدا، بر زمین بنشینند؛ بدونِ اینکه کسی بفهمد از کجا آمدند و چگونه زمین را سیراب کردند. ما به جامعهای نیاز داریم که در آن، کمک کردن، یک «امتیازِ اجتماعی» نباشد، بلکه یک «وظیفهیِ انسانی» باشد که با سکوت و وقار انجام میشود.
اگر میخواهیم آن روحِ حیا و صمیمیت را به زندگیِ امروز بازگردانیم، باید از محرابهایِ زندگیِ خود شروع کنیم. هر یک از ما، در جایگاهِ خود (پدر، مادر، مدیر، کارمند یا دانشجو)، در حالِ انجامِ نوعی از نماز هستیم؛ یعنی در حالِ تمرکز بر هدفِ والای زندگیمان. در این میان، چالشِ اصلی اینجاست: آیا ما اجازه میدهیم رنجِ دیگران، تمرکزِ ما را بر هدفِ والایمان بر هم بزند؟ یا اینکه یاد میگیریم که همان رنجِ دیگران، راهِ رسیدنِ ما به کمالِ الهی است؟ بیایید یاد بگیریم که انگشترهایِ زندگیمان را، در رکوعِ وظایفمان، به دستِ نیازمندان برسانیم؛ نه برایِ اینکه ناممان در میانِ مردم بر سر زبانها بیفتد، بلکه برای اینکه ناممان در دفترِ بینیازیِ مطلق، حک شود.


ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0