خدا، دوست همیشگی من
مبلغ – سرویس کودک: وقتی از آموزش ایمان به کودکان حرف میزنیم، منظورمان این نیست که کودک را وارد بحثهای پیچیده کلامی کنیم یا او را با واژههایی مثل «وجود»، «وجوب»، «علت نخست» یا «برهان» درگیر سازیم. کودک با این زبانها ارتباط برقرار نمیکند. دنیای او دنیای تصویر، احساس، داستان، تکرار و تجربه است. بنابراین اگر میخواهیم خدا را به او معرفی کنیم، باید از همان دریچه وارد شویم؛ دریچهای ساده، مهربان و قابل لمس.
اولین نکته این است که خدا را بهعنوان «دوست» معرفی کنیم، نه فقط «ناظر» یا «قانونگذار». البته خدا فقط دوست نیست؛ اما برای کودک، مفهوم دوستی نقطه شروع بسیار خوبی است. کودک دوستی را میفهمد: کسی که او را دوست دارد، صدایش را میشنود، به او کمک میکند، تنها رهایش نمیکند و از خوشحالی او خوشحال میشود. وقتی بگوییم خدا از همه بیشتر تو را دوست دارد و همیشه کنار توست، کودک آرامآرام میفهمد که میتواند با او حرف بزند، از او کمک بخواهد و حتی در تنهایی به او تکیه کند.
برای مثال، میتوانید به کودک بگویید: «مثل وقتی که مامان یا بابا وقتی تو خوابی مراقب تو هستند، خدا هم وقتی تو خواب هستی مراقب توست؛ حتی بیشتر و بهتر.» این مثال، حضور دائمی خدا را برای کودک ملموس میکند. یا بگویید: «وقتی اسباببازیات زیر مبل میرود و پیدایش نمیکنی، گاهی ناراحت میشوی. خدا هم وقتی دل ما ناراحت باشد، دوست دارد ما را آرام کند.» اینگونه کودک یاد میگیرد خدا فقط برای دعاهای بزرگ نیست؛ در ناراحتیهای کوچک هم کنار اوست.
یکی از بهترین روشها برای آموزش ایمان، استفاده از موقعیتهای روزمره است. مثلاً وقتی کودک زمین میخورد، بهجای اینکه فقط بگوییم «چیزی نشده»، میتوانیم اضافه کنیم: «خدا تو را نگاه میکند و دوستت دارد. او کمک میکند که دوباره بلند شوی.» این جمله ساده، به کودک حس امنیت میدهد. یا وقتی کودک از تاریکی میترسد، میتوان گفت: «تاریکی یعنی چشم ما چیزها را خوب نمیبیند، اما خدا در تاریکی هم کنار ماست.» این پاسخ، هم ترس را کم میکند و هم رابطهای عاطفی با خدا میسازد.
نکته دوم این است که آموزش ایمان باید همراه با محبت باشد، نه ترس. متاسفانه بعضی وقتها کودکان خدا را با ترس اشتباه میگیرند؛ چون فقط شنیدهاند که «اگر این کار را بکنی خدا ناراحت میشود» یا «خدا عصبانی میشود». در حالی که اگر کودک از ابتدا فقط ترس را تجربه کند، ممکن است از خدا فاصله بگیرد. بهتر است تعادل را رعایت کنیم. یعنی هم بگوییم خدا از کار بد خوشش نمیآید، هم تاکید کنیم که خدا مهربان است و راه برگشت را باز گذاشته است.
مثلاً اگر کودک دروغ گفت، بهجای برچسب زدن یا تهدید کردن، میتوان گفت: «دروغ دل را از خدا دور میکند، ولی اگر راستش را بگویی، خدا دوستت دارد و کمک میکند بهتر شوی.» این جمله هم اخلاقی است، هم محبتآمیز. کودک میفهمد خطا پایان رابطه نیست؛ میتواند جبران کند. این بسیار مهم است، چون ایمان کودکانه باید با امید رشد کند، نه با اضطراب.
روش سوم، استفاده از داستان است. کودکان با داستان بهتر از نصیحت یاد میگیرند. شما میتوانید داستانهای کوتاه و ساختگی اما درست و الهامبخش بسازید. مثلاً داستان «علی و چراغ شب» را تعریف کنید: علی از تاریکی میترسید. مادرش به او گفت: «وقتی چراغ خاموش است، آیا اتاق خالی میشود؟ نه، فقط ما کمتر میبینیم. خدا هم وقتی ما او را نمیبینیم، باز هم هست.» این داستان کودک را با مفهوم «حضور نادیدنی اما واقعی» آشنا میکند.
یا داستان دیگری: «سارا گلدان شکسته را پنهان کرد. اول ترسید، اما بعد یادش آمد خدا همه چیز را میداند و دروغ گفتن او را سبک نمیکند. او رفت و راستش را به مادرش گفت. مادر ناراحت شد، ولی او را بخشید.» در این داستان، کودک یاد میگیرد که صداقت، آرامش میآورد و خدا دوست دارد انسان راستگو باشد.
یکی دیگر از راههای موثر، استفاده از نشانههای طبیعت است. کودک وقتی گل، باران، آسمان، ستاره و پرنده را میبیند، آماده است که درباره آفرینش فکر کند. البته نباید از او انتظار استدلال فلسفی داشت. کافی است حس شگفتیاش را زنده کنیم. مثلاً هنگام دیدن باران بگویید: «ببین خدا چقدر قشنگ برای زمین آب فرستاده تا گیاهها تشنه نمانند.» یا وقتی پرندهای روی دیوار مینشیند، بگویید: «خدا حتی برای پرنده کوچک هم غذا و راه زندگی گذاشته است.» این مثالها، محبت خدا به همه موجودات را برای کودک روشن میکند.
نکته بعدی این است که کودک باید یاد بگیرد با خدا حرف بزند. دعا برای کودک نباید فقط حفظ کردن چند جمله عربی باشد. دعا باید گفتوگو باشد. میتوانید قبل از خواب از او بخواهید با زبان خودش بگوید: «خدایا امروز خوشحال شدم چون …»، «خدایا کمکم کن فردا …»، «خدایا مامان و بابا را سالم نگه دار.» وقتی کودک یاد بگیرد با خدا حرف بزند، خدا برایش از یک نام دور به یک همراه صمیمی تبدیل میشود.
برای نمونه، میتوانید هر شب یک «گفتوگوی کوتاه با خدا» داشته باشید. پدر یا مادر بپرسد:
«اگر امشب بخواهی یک چیز را به خدا بگویی، چه میگویی؟»
کودک ممکن است بگوید: «خدایا میخواهم فردا با دوستم بازی کنم.»
یا: «خدایا نمیخواهم از دندانپزشک بترسم.»
همین گفتوگوهای کوچک، اساس ایمان عاطفی و زنده را میسازد.
روش دیگر، استفاده از «تشبیههای ساده» است. مثلاً بگویید: «خدا مثل نور است؛ نور را میبینیم، اما نمیتوانیم در دستمان نگه داریم.» یا بگویید: «خدا مثل نفس کشیدن است؛ همیشه هست، حتی وقتی به آن فکر نمیکنیم.» البته باید مراقب باشیم تشبیهها باعث اشتباه نشوند. هدف این است که کودک یک تصویر ذهنی آرام و مهربان پیدا کند، نه اینکه بخواهد خدا را مثل چیزهای مادی تصور کند.
همچنین باید حضور خدا را در رفتار خودمان نشان بدهیم. کودک از حرف ما کمتر و از عمل ما بیشتر یاد میگیرد. اگر والدین در سختیها آرام باشند، در زمان غذا خوردن شکر کنند، در خطاها عذرخواهی کنند و در دعا کردن صداقت داشته باشند، کودک ناخودآگاه یاد میگیرد که خدا در زندگی واقعی حضور دارد. برای مثال، وقتی در خانه اتفاق خوبی میافتد، بگویید: «خدا را شکر که امروز هوا خوب بود» یا «خدا را شکر که پدربزرگ بهتر شد.» این شکرگزاریهای روزانه، خدا را وارد زندگی عادی کودک میکند.
از طرف دیگر، اگر والدین از خدا فقط برای تهدید استفاده کنند، کودک تصویری نادرست میسازد. مثلاً جملههایی مثل «اگر این کار را بکنی خدا میزندت» یا «خدا از تو بدش میآید» بسیار آسیبزنندهاند. بهتر است بهجای ترساندن، از پیامدهای اخلاقی رفتار بگوییم: «این کار دل دیگران را میشکند و خدا دوست دارد ما دل آدمها را نشکنیم.» این شیوه هم مؤدبانهتر است و هم فهمپذیرتر.
برای آموزش عملی، چند فعالیت ساده هم میتواند مفید باشد:
-
دفترچه شکرگزاری کودک: هر شب از کودک بخواهید سه چیز را بگوید که بابت آنها خدا را شکر میکند؛ مثل «خوراکی خوشمزه»، «بازی با دوست»، «بغل مامان».
-
نقاشی خدا نیست، اما نعمتهای خدا هست: از کودک بخواهید چیزهایی را نقاشی کند که دوست دارد و بعد بگویید: «همه اینها هدیههای خدا هستند.»
-
بازی «خدا با من است»: در موقعیتهای مختلف بپرسید: «وقتی میترسی، چه کسی با توست؟» و کودک را تشویق کنید پاسخ دهد: «خدا.»
-
داستانگویی قبل از خواب: داستانی کوتاه درباره بخشش، صداقت، مهربانی یا شجاعت بخوانید و در پایان بگویید: «خدا دوست دارد ما هم مثل این رفتار کنیم.»
-
دعاهای کوتاه و خودمانی: بهجای دعاهای طولانی، جملههایی مثل «خدایا شکرت»، «خدایا کمکم کن»، «خدایا مامان را حفظ کن» را تمرین کنید.
مثال کاربردی دیگر این است که کودک را در تصمیمهای کوچک با مفهوم خدا همراه کنید. مثلاً وقتی اسباببازیاش را با دوستش تقسیم میکند، بگویید: «خدا خوشحال میشود وقتی تو مهربانی.» یا وقتی به خواهرش کمک میکند، بگویید: «این کار، کارِ دوستهای خوب خداست.» اینگونه کودک میفهمد رابطه با خدا فقط در نماز و دعا نیست؛ در اخلاق روزانه هم هست.
در سنین بالاتر، میتوان مفهوم خدا را کمی عمیقتر کرد، اما باز هم ساده. مثلاً برای کودک 7 تا 10 ساله میتوان گفت: «خدا ما را بهتر از خودمان میشناسد، برای همین میداند چه چیزی برای ما خوب است.» یا: «خدا هر وقت ما اشتباه میکنیم، اگر بخواهیم برگردیم، راه را باز میگذارد.» این جملات زمینهساز درک مسئولیت، امید و توبه در کودک است.
در نهایت باید گفت که آموزش ایمان به کودک، یعنی ساختن یک رابطه امن با خدا. رابطهای که در آن کودک احساس کند تنها نیست، دیده میشود، شنیده میشود و دوست داشته میشود. اگر این حس در سالهای نخست زندگی شکل بگیرد، در نوجوانی و بزرگسالی به یک پشتوانه معنوی جدی تبدیل میشود. کودکی که یاد گرفته خدا نزدیکترین دوست اوست، در سختیها کمتر میشکند، در خطاها زودتر برمیگردد و در زندگی، معنای عمیقتری پیدا میکند.
اگر بخواهیم این آموزش را در یک جمله خلاصه کنیم، باید بگوییم: خدا را برای کودک از آسمانهای دور به قلب زندگی روزمره بیاورید. با مهربانی، با مثال، با داستان، با دعاهای کوتاه و با رفتار خودتان. آنوقت کودک بهتدریج میفهمد که خدا فقط یک واژه در کتاب نیست؛ دوستی است که همیشه هست، همیشه میشنود و همیشه دوست دارد.


ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0