حالا که همهچیز خوب است، چرا میترسیم؟
به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، قلبتان تند میزند و مدام منتظر یک فاجعه جدید هستید. چرا وقتی اوضاع رو به راه میشود، نمیتوانیم خوشحال باشیم؟
بنابر روایت فارس، علم روانشناسی و عصبشناسی پاسخ شگفتانگیزی برای این تضاد دارد: مغز ما به استرس عادت کرده و آرامش را یک «تله» میبیند.
وقتی مغز در حالت «بقا» گیر میکند
برای درک اینکه چرا انسانها از روزهای خوب فرار میکنند، باید به سراغ سیستم عصبی برویم. بدن انسان مجهز به یک سیستم هشدار بینظیر است که در زمان بحران، هورمونهای استرس (کورتیزول و آدرنالین) ترشح میکند. این هورمونها ما را برای جنگیدن یا فرار کردن آماده میکنند.
دکتر بسل ون در کولک (Bessel van der Kolk) روانپزشک برجسته و نویسنده کتاب تحسینشده «بدن فراموش نمیکند»، معتقد است وقتی یک فرد یا یک جامعه برای مدت طولانی در معرض بحرانهای پیدرپی (مثل بحرانهای اقتصادی، پاندمیها یا فشارهای اجتماعی) قرار میگیرد، سیستم عصبی او در حالت «گوشبهزنگ بودنِ مفرط» قفل میشود.
در این شرایط، مغز دیگر به دنبال «زندگی کردن» نیست، بلکه تنها به «زنده ماندن» فکر میکند.
وقتی بحران تمام میشود و محیط به ثبات میرسد، مغزی که ماهها یا سالها با سطح بالای آدرنالین کار کرده، این سکوت را طبیعی نمیداند. از نظر آمیگدال (مرکز پردازش ترس در مغز)، آرامش یعنی: «خطر پنهان است؛ بیشتر مراقب باش!» به همین دلیل، فرد در روزهای خوب احساس بیقراری میکند، چون مغز در حال تجربه پدیده «سندرم ترک استرس» است.
چروفوبیا (Cherophobia)؛ ترس از شادی
در ادبیات روانشناسی، ترس غیرمنطقی از شاد بودن را «چروفوبیا» مینامند. این پدیده به معنای افسردگی نیست؛ افراد مبتلا به چروفوبیا لزوماً غمگین نیستند، بلکه از شرکت در فعالیتهای شادیآور اجتناب میکنند.
دلیل این ترس، یک شرطیسازی روانی عمیق است. وقتی در گذشته، لحظات شاد زندگی یک فرد با یک اتفاق تلخ یا بحران ناگهانی قطع شده باشد، ذهن او یک فرمول دفاعی میسازد:
«شادی مساوی است با از دست دادن گارد دفاعی و از دست دادن گارد دفاعی مساوی است با آسیب دیدن.»
بنابراین، ناخودآگاه تصمیم میگیرد خوشحال نباشد تا اگر فاجعهای رخ داد، کمتر غافلگیر و ویران شود.
ریشههای فرهنگی ترس از شادی
پدیده هراس از آرامش، در بستر فرهنگ ایرانی نمودهای بسیار واضحی دارد. در ناخودآگاه جمعی ما، شادی همواره با نوعی احتیاط و گاهی احساس گناه گره خورده است. یک مثال بسیار ملموس و روزمره، اصطلاح معروفی است که احتمالاً بارها شنیدهاید:
«خدا به خیر کند، امروز خیلی خندیدیم!»
این جمله ساده، دقیقاً ترجمه فرهنگی همان مکانیسم دفاعی مغز است.
در فرهنگ عامه، این باور رسوخ کرده که خنده زیاد و شادی عمیق، تاوانی دارد و قرار است با یک اتفاق بد جبران شود.
وقتی جامعهای دورههای متوالی از ناپایداریهای اقتصادی یا اجتماعی را تجربه میکند، نوعی «درماندگی آموختهشده» در افراد شکل میگیرد.
در این حالت، حتی اگر خبرهای خوبی از بهبود شرایط اقتصادی یا ثبات اجتماعی به گوش برسد، واکنش اولیه مردم نه امیدواری که بدبینی است: «حتماً کاسهای زیر نیمکاسه است» یا «آرامش قبل از طوفان است». این بدبینی، در واقع سپر بلای روانشناختی جامعه برای محافظت از خود در برابر ناامیدیهای احتمالی آینده است.
اعتیاد پنهان به درام و بحران
بخش تاریکتر ماجرا این است که استرس طولانیمدت میتواند نوعی اعتیاد فیزیولوژیک ایجاد کند. وقتی زندگی از بحران خالی میشود، فرد احساس خلأ میکند. روانشناسان میگویند بعضی از افراد پس از عبور از روزهای سخت، ناخودآگاه دست به «خودویرانگری» میزنند.
آنها در روابط عاطفی آرام خود دعوا راه میاندازند، یا در محیط کار با ثباتشان، چالشهای بیدلیل ایجاد میکنند. چرا؟ چون سیستم عصبی آنها در محیط متلاطم احساس «آشنایی» و در نتیجه احساس «امنیت» میکند.
مغز میگوید: «من میدانم چگونه در بحران زنده بمانم، اما فرمول زندگی در آرامش را بلد نیستم.»
چگونه به مغز بیاموزیم که آرامش امن است؟
بازگشت شادی و پذیرش آرامش پس از یک دوره طولانیِ بقا، یکشبه اتفاق نمیافتد. این فرآیند نیازمند بازسازی عصبی و تمرین آگاهانه است.
متخصصان علوم اعصاب راهکارهای زیر را برای خروج از این چرخه پیشنهاد میدهند:
اعتباربخشی به احساسات: اولین قدم، پذیرش این تضاد است. طبیعی است که بعد از روزهای سخت، در روزهای خوب بترسیم. نباید خود را بابت احساس اضطراب در زمان آرامش سرزنش کنیم.
تنظیم مجدد سیستم عصبی:
مغز باید از طریق بدن بفهمد که خطر رفع شده است. تکنیکهای تنفس عمیق، مدیتیشن و فعالیتهای فیزیکی ملایم میتوانند سطح کورتیزول را بهمرور کاهش دهند و به آمیگدال پیام «امنیّت» بفرستند.
تغییر روایت ذهنی: باید با آن صدای درونی که میگوید «خندیدن تاوان دارد» مقابله کرد. ثبت کردن لحظات خوب و تمرین شکرگزاری کمک میکند تا مغز روی دادههای مثبت تمرکز کند و مسیرهای عصبی جدیدی بسازد.
پرهیز از مصرف اخبار منفی: ذهن بحرانزده همواره به دنبال تأییدیه برای ترسهایش میگردد. محدود کردن ورودیهای استرسزا در دوران ثبات، برای التیام روان ضروری است.
ما شایسته آرامشیم
خروج از حالت «بقا» و ورود به فاز «زندگی»، شجاعتی میطلبد که گاهی از تحمل خود بحران سختتر است. جامعهای که زخمهای متعددی را پشت سر گذاشته، حق دارد به ثبات و آرامش با دیده تردید نگاه کند. اما شفا یافتن، دقیقاً از همان نقطهای آغاز میشود که به خودمان اجازه دهیم، بدون ترس از فردا، یک نفس راحت بکشیم و باور کنیم که ما، شایسته آرامش و شادی هستیم؛ بدون هیچ تاوان و جریمهای.
منابع:
۱. کتاب «بدن فراموش نمیکند» (The Body Keeps the Score): اثر دکتر بسل ون در کولک (درباره گیر کردن سیستم عصبی در حالت بقا و تروما)
۲. نظریه «درماندگی آموختهشده» (Learned Helplessness): اثر مارتین سلیگمن (درباره ریشههای بدبینی پس از بحرانهای متوالی)
۳. مقالات مرتبط با ترس از شادی دکتر محسن جوشانلو
https://www.ncbi.nlm.nih.gov/pmc/articles/PMC3341916/


ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0