شام، خرابه، تشت خون؛ روایت دختری که فقط پدرش را میخواست
مبلغ – سرویس هنر و فرهنگ: دیوارها در شام رنگ دیگری دارند. اینجا نه خانهای است که سقفش سایهبانِ آرامش باشد، نه حیاطی که بازیهای کودکانه در آن بپیچد. اینجا ویرانهای است که حتی باد هم وقتی از لای سنگهایش میگذرد، صدایش شبیه ناله است. من، رقیه، کوچکترین مسافرِ این کاروانِ اندوهم که این شبها در گوشه همین خرابه، با ستارهها حرف میزنم و گاهی که دلم میگیرد، سرم را روی دامن عمه میگذارم. عمه زینب، بانویی که پیش از این در مدینه، کوه استوار و مایه دلگرمی همه بود، حالا در همین چند روز، گویی سالها پیر شده است. چین و چروکهایی که بر چهرهاش نشسته، از گرمای خورشید کربلا نیست، از سنگینیِ بارِ داغی است که بر دوش دارد. او موهایش سپید شده و دستانش وقتی مرا نوازش میکند، میلرزد. من میبینم که او چطور تلاش میکند بغضهایش را در گلو بشکند تا ما نترسیم. او برای ما مادری میکند، در حالی که خودش بیش از هر کس دیگری به آغوشِ پناه نیاز دارد.
برادرم علی بن الحسین، این روزها سایهای از یک انسان است. تبِ جانسوزی که از عصر عاشورا در تنش ریشه دوانده، هرگز او را رها نکرده است. وقتی به صورت زرد و نحیفش نگاه میکنم، انگار تمام رنجهای عالم را در چشمانش میبینم. او نه تنها دردِ بیماری دارد، که دردِ مشاهدهِ اینهمه ظلم را هم بر دوش میکشد. زنجیرهایی که هنوز ردشان بر گردن و دستانش مانده، هر بار که تکان میخورد، زخمی تازه باز میکند. او با نگاهش به من میگوید که باید قوی باشم، اما خودش در دریایی از غم غوطهور است.
آن سوتر، رباب نشسته است. او حتی دیگر گریه هم نمیکند. گاهی که شب میشود و همه به خواب میروند، او را میبینم که دستانش را گهوارهوار تکان میدهد، بیآنکه کودکی در آغوشش باشد. او برای علی اصغر گریه میکند، نه با صدای بلند، که با سکوتی که از فریاد، جانسوزتر است. هر وقت نگاهم به چشمانِ گودرفته و خیره او میافتد، دلم میلرزد. او هم مثل من، نیمی از وجودش را در کربلا جا گذاشته است.
سختیِ اسارت، فقط گرسنگی و تشنگی نبود. راهی که از کربلا به کوفه و از کوفه به شام آمدیم، جادهای بود که هر قدمش زخمی بر تن ما میگذاشت. بیابانهایی که در زیر تازیانهِ خورشید میسوخت، و ما سوار بر شترانی که نه جهاز داشتند و نه مهربانی. هر چه جلوتر میرفتیم، ترس بیشتر میشد. اما دردناکتر از همه، نگاههای مردم بود. وقتی وارد شهرهای بین راه شدیم، مردم دسته دسته میآمدند. بعضی میگریستند، اما بعضی دیگر… آنها که سنگ میزدند، آنها که هلهله میکردند، آنها که با کنایه میگفتند اینها خارجیاند. کلمه خارجی برای من که کودک بودم، معنایی نداشت، اما سنگینیاش را در نگاهِ خشمگین آنها میفهمیدم. آنها ما را نمیدیدند، آنها فقط زندانیانی را میدیدند که قرار بود مایه سرگرمیشان باشند. این تماشا شدن، از گرسنگی دردناکتر بود. اینکه تو در اوجِ شکستگی باشی و عدهای بایستند و با لذت به این شکستگی نگاه کنند.
در شام، همه چیز اوج گرفت. نیش و کنایههایی که بچههای شامی در بازارها و معابر به ما میزدند، قلبم را پاره میکرد. آنها میگفتند پدران شما به دینِ خدا پشت کردند، آنها میگفتند شما اسیرانِ حکومتید. من کوچک بودم، اما میفهمیدم که دارند دروغ میگویند. پدرم، حسین بن علی، نورِ خدا بود. چطور میتوانست علیه خدا باشد؟ در آن روزها، هر بار که به عمه نگاه میکردم، او با نگاهش به من میفهمید که سکوت کنم. میفهمید که پاسخ دادن به این مردمانِ خشمگین، فایدهای ندارد. فقط باید صبر کرد، صبری که برای یک کودک، اندازه یک عمر بود.
شبی که آن اتفاق افتاد، شبی بود که دیگر طاقتم تمام شده بود. من خواب دیده بودم. خواب دیده بودم که پدرم آمده است. همانطور که در مدینه بود. همانقدر مهربان، همانقدر آرام. او مرا در آغوش گرفته بود و من گرمای بدنش را حس کرده بودم. وقتی از خواب پریدم، تاریکیِ خرابه دوباره به صورتم کوبیده شد. جای خالیِ پدر، سنگینتر از همیشه بود. گریهام بلند شد. عمه آمد و مرا در آغوش گرفت. پرسیدم پدرم کجاست؟ چرا برنمیگردد؟ مگر قول نداده بود؟ عمه فقط اشک ریخت.
طولی نکشید که همهمهای بیرونِ خرابه پیچید. صدایی گفت که یزید دستور داده چیزی که میخواهید را برایتان بیاورند. من چشم به در دوخته بودم. فکر میکردم پدر آمده است. اما وقتی آن را آوردند، در تشت بود و با پارچهای پوشانده شده بود. وقتی پارچه را کنار زدند، من زمین خوردم. پدرم بود. اما نه آن پدری که من میشناختم. صورتش زخمی بود، محاسنش به خون آغشته بود، و چشمانش… چشمانش گویی هزار سالِ درد را در خود داشت.
من به سمت تشت دویدم. خودم را روی سرِ پدر انداختم. تمام آن رنجها، تمام آن راهِ طولانی، تمام آن تازیانهها در یک لحظه در گلویم جمع شد. شروع کردم به حرف زدن. نه با کلماتِ فصیح، که با کلماتِ بریدهبریدهی کودکی که تمام دنیایش را از دست داده بود.
گفتم پدر، چرا جوابم را نمیدهی؟ پدر، آیا نمیبینی که چگونه ما را به اسارت گرفتند؟ پدر، معجرهایمان را کشیدند. وقتی میدویدیم، وقتی آتش به دامنهایمان افتاد، هیچکس نبود که از ما دفاع کند. عمهام را دیدی؟ او که همیشه پناهگاهِ ما بود، وقتی دشمن او را زد، وقتی با تازیانه بر بازویش کوبید، هیچکس صدایش را بلند نکرد. پدر، چه کسی رگهای گلویت را برید؟ چه کسی تو را در این غربت تنها گذاشت؟ چه کسی صورتت را اینگونه خونی کرد؟
من با دستان کوچکم، صورتِ پارهپارهی پدر را لمس میکردم. هر جای صورتش که دست میکشیدم، زخمی تازه مییافتم. پدر، من در بازار شام خیلی خسته شدم. مردمی که به ما سنگ میزدند، مردمی که با خنده به گریههای ما نگاه میکردند، آنها فکر میکردند ما غریبهایم. آنها نمیدانستند که تو کیستی. اگر میدانستند، شاید اینگونه با ما نمیکردند. پدر، علی اصغر خیلی تشنه بود. رباب هنوز هم هر شب در خواب، به دنبال گهواره او میگردد. علی بن الحسین، برادرم، هنوز هم میسوزد و تب دارد. ما در این ویرانه، به امیدِ تو نفس میکشیدیم.
حرفهایم تمام نمیشد. هر چه در دل داشتم، به آن صورتِ پاک میگفتم. عمه زینب کنارم نشسته بود و شانههایش از شدت گریه تکان میخورد. برادرم امام سجاد، با چشمانی پر از اشک به ما نگاه میکرد. انگار همه دردهای تاریخ در آن تشت جمع شده بود. من فقط میخواستم پدرم بلند شود، مرا در آغوش بگیرد و بگوید که دیگر تمام شد. اما او فقط نگاه میکرد. نگاهی که هم پر از درد بود و هم پر از آرامش. نگاهی که به من میگفت دخترکم، رنجِ تو تمام شد.
من در آن لحظه، دیگر چیزی از دنیا نمیخواستم. نه خانه، نه آب، نه نان. فقط میخواستم همراه پدرم بروم. احساس کردم که دستانش به سوی من باز شده است. احساس کردم که دیگر سردیِ این خرابه را حس نمیکنم. گرمایِ آغوشش، تمامِ دردهای تنم را شست. دیگر نه تازیانه بود، نه اسارت، نه نگاهِ سنگینِ مردمِ شام. آنجا فقط من بودم و او.
من در آن شبِ خرابه، بزرگترین درسِ عشق را آموختم. آموختم که یتیم بودن، فقط نداشتنِ پدر نیست، بلکه تاب آوردنِ دنیایی است که در آن، مهربانیِ مطلق را میکشند. اما من در همان لحظه، در اوجِ ویرانی، به آبادترین جایِ هستی رسیدم. وقتی سرِ پدرم را در آغوش گرفته بودم، دیگر غریبه نبودم. من دیگر در شامِ پر از دشمن نبودم. من در خانهای بودم که همیشه آرزویش را داشتم. عمه زینب، که میدانست چه رخ داده، نزدیک شد. او میدانست که من دیگر طاقتِ ماندن ندارم. او دید که چطور من به سوی نور پر کشیدم. خرابه شام، شاهدِ آخرینِ نفسهای کودکی بود که فقط پدرش را میخواست.
امروز، وقتی نامِ خرابه را میشنوید، به سنگهایش فکر نکنید. به دیوارهایش فکر نکنید. به دختری فکر کنید که در اوجِ ناامیدی، در ویرانهای که بویِ مرگ میداد، با دیدنِ سرِ پدر، زندگی را پیدا کرد. آنجا، جایی بود که من از تمامِ رنجهای دنیا خلاص شدم. جایی بود که من به آغوشِ کسی برگشتم که تمامِ دنیایم بود. من در شام نماندم. من در همان لحظه، با پدرم به خانه برگشتم. جایی که دیگر نه معجری کشیده میشود و نه تازیانهای میخورد. جایی که فقط آرامش است.


ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0