از شکوهِ شاهنامه تا سوگِ محتشم؛ چگونه حماسه در خونِ ادبیات شیعی جاری شد؟
مبلغ – سرویس هنر و فرهنگ: وقتی از حماسه در زبان فارسی سخن میگوییم، ذهن ناخودآگاه به سمت میدانهای نبرد، اسبهای تیزتک، شمشیرهای آخته و صدای رعدآسای قهرمانانی میرود که برای دفاع از خاک و ناموس میجنگند. در شاهنامه فردوسی، این حماسه در اوج شکوه و صلابت خود قرار دارد. فردوسی با ابیات خود، فرهنگ پهلوانی را در تار و پود این سرزمین تنید. وقتی رستم، قهرمان بی چون و چرای حماسه، در برابر دشمن میایستد، تنها یک جنگجو نیست؛ او نماد خیر در برابر شر است. فردوسی میسراید: به نام خداوند جان و خرد / کزین برتر اندیشه برنگذرد. این روحیه حقطلبی و ایستادگی در برابر ظلم، سنگبنایی شد که بعدها در ادبیات شیعی به شکلی متفاوت تجلی یافت.
شیعه، مذهب عشق و شهادت، در طول تاریخ همواره نیازمند زبانی بوده که بتواند اوجِ رشادتهای امامان و یارانشان را در واقعه کربلا به تصویر بکشد. زبانِ مرثیه و سوگ، اگرچه در ابتدا با اندوه و غم پیوند داشت، اما به تدریج با مفاهیم حماسی شاهنامه درآمیخت. این ترکیب، پدیده شگفتانگیزی را خلق کرد که ما آن را ادبیات حماسی-آیینی مینامیم. در اینجا دیگر خبری از افسانهها نیست؛ اینجا با حقیقتی روبهرو هستیم که از هر اسطورهای بزرگتر است. حماسه در ادبیات شیعی، یعنی تبدیل شدنِ سوگ به یک نیروی پیشبرنده.
محتشم کاشانی را میتوان نقطه عطفی در این پیوند دانست. او با دوازدهبند مشهور خود، توانست زبان حماسی را به خدمتِ بازنماییِ بزرگترین تراژدی تاریخ درآورد. وقتی محتشم میسراید: باز این چه شورش است که در خلقِ عالم است / باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است، او نه فقط یک مرثیهسرا، بلکه یک حماسهسرای بزرگ است که صحنه کربلا را به یک میدان نبردِ ابدی میان حق و باطل تبدیل میکند. او در جای دیگری با بیانی که از حماسهسرایان پیشین الگو گرفته، میگوید: خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین / پروردهی کنارِ رسولِ خدا حسین.
تفاوت بنیادین در این است که در شاهنامه، قهرمان به دنبال پیروزی در میدان نبرد است، اما در ادبیات شیعی، قهرمان (که امام حسین است) پیروزی را در شهادت میبیند. در ادبیات محتشم، پهلوانیِ حضرت ابوالفضل در روز عاشورا، ابعاد فرازمینی پیدا میکند. آنجا که دستهای عباس بر زمین میافتد، محتشم آنچنان تصویری از شجاعت و ایثار ارائه میدهد که با هیچ حماسهی باستانی قابل مقایسه نیست. این همان جایی است که حماسه در خونِ ادبیات شیعی جریان پیدا میکند و مرثیه را به یک فریادِ بلند علیه ظلم تبدیل میسازد.
اگر به فضای امروز نگاه کنیم، میبینیم که این روحیه همچنان زنده است. وقتی در مراسمهای محرم، اشعار حماسی خوانده میشود، نسل جوان ما همان حسی را تجربه میکند که یک مخاطب شاهنامه در برابرِ ایستادگیِ آرش کمانگیر یا دلیریِ سیاوش تجربه میکند. ما به این قهرمانان نیاز داریم تا به زندگیِ روزمره خود معنا ببخشیم. وقتی از مدافعان حرم یا شهدای بزرگ دفاع مقدس یاد میکنیم، ناخودآگاه از همان واژگانِ حماسی استفاده میکنیم که ریشه در شاهنامه و آثار محتشم دارد. زبانِ ما برای بیانِ فداکاری، همان زبانی است که فردوسی برای توصیفِ رشادتهای رستم به کار برده بود.
حماسه در ادبیات شیعی، کارکردی اجتماعی و سیاسی نیز پیدا کرد. در طول قرون، تشیع برای حفظِ موجودیت خود در برابر ظالمان و مستبدان، به زبانی نیاز داشت که ترس را از دلِ مردم دور کند. ادبیاتِ حماسی-آیینی، بهترین ابزار برای این هدف بود. وقتی ذاکر اهلبیت میخواند: ای قوم در این عزا بگریید / بر کُشتهی کربلا بگریید، این گریستن، گریه ضعف نیست؛ بلکه گریه بر مظلومیتی است که در بطنِ خود، حماسهای بزرگ را نهفته دارد. این همان پیوند مبارکی است که باعث شد ادبیات شیعی در ایران، رنگوبوی ملی به خود بگیرد و با تاریخِ پهلوانیِ این سرزمین عجین شود.
جالب است که حتی بزرگانی چون اقبال لاهوری که خود از شاعرانِ برجسته حماسهسراست، از همین ترکیب بهره میبرد. او در آثار خود بارها به قهرمانیهای امام حسین اشاره میکند و آن را با عظمتِ اسلام پیوند میدهد. در فرهنگِ شیعه، امام حسین به عنوانِ قلهی حماسه شناخته میشود که در روز عاشورا، با آن شکوهِ بینظیر فرمود: هیهات مِنّا الذّلّة، یعنی ذلت از ما دور است. این جمله، جانِ کلامِ حماسهی شیعی است؛ جملهای که در دنیای امروز، الهامبخشِ تمامِ حرکتهای آزادیخواهی است. آیا این همان روحی نیست که فردوسی در کالبدِ رستم دمیده بود؟ رستم هم در برابرِ زورِ حاکمانِ جور، سر فرود نمیآورد.
در اشعار محتشم، تصویرسازیهای بسیار ظریف و در عین حال قدرتمندی وجود دارد. او میگوید: زینب به دشت کربلا، با ناله و افغان / در جستجویِ آن تنِ بیسر به هر سو دوان. اینجا محتشم، حماسه را به خانه میبرد. او نشان میدهد که حماسه فقط در میدانِ رزم نیست؛ در صبوریِ زینب، در ایستادگیِ در برابرِ طوفانِ مصیبت، حماسهای بزرگتر نهفته است. این یعنی ادبیات شیعی، حماسه را از میدان نبردِ فیزیکی به میدانِ جهادِ تبیین و صبرِ انقلابی منتقل کرد.
ما برای انتقال این میراث به نسلهای بعد، نیازمند بازخوانیِ دقیقِ این پیوند هستیم. نباید تصور کنیم که شاهنامه و آثار آیینی، دو دنیای جداگانه هستند. برعکس، باید به فرزندانمان بیاموزیم که چگونه غیرتِ ملیِ ایرانی، در آغوشِ معرفتِ شیعی رشد کرده و به این درختِ تناور تبدیل شده است. امروز که هجمههای فرهنگی، هویتِ ما را هدف قرار دادهاند، تمسک به این ادبیات حماسی، همچون دژی محکم عمل میکند. جوانی که شاهنامه را خوانده باشد و با سوزِ دلِ محتشم آشنا باشد، بهتر میتواند ارزشِ فداکاری را درک کند و در برابرِ ارزشهای پوشالیِ غرب ایستادگی کند.
امروزه با وجودِ پیشرفتِ تکنولوژی و فضای مجازی، هنوز هم هیچچیزی جای شعرِ حماسی را در برانگیختنِ احساساتِ پاکِ مردم نمیگیرد. در مراسمِ عزاداری، وقتی مداح با صدایی حماسی، اشعارِ محتشم یا شاعرانِ معاصر را میخواند، شور و اشتیاقِ مردم برایِ شنیدنِ حکایتِ دلاوریهای کربلا، گویای آن است که حماسه هنوز هم در خونِ این مردم جاری است. این پیوندِ عمیق، میراثی است که از گذشتگان به ما رسیده و ما وظیفه داریم آن را به شکلِ درستی به آیندگان منتقل کنیم. باید این حقیقت را تبیین کنیم که عشق به اهلبیت، با عشق به این مرزوبوم و افتخاراتِ تاریخیاش، در تضاد نیست، بلکه هر دو مکمل یکدیگرند.
در نهایت، ادبیات حماسی شیعی، صدای رسای حقیقت است. صدایی که از حنجرهیِ فردوسی در شاهنامه آغاز شد و با سوزِِ کلامِ محتشم در مرثیههایِ عاشورایی ادامه یافت و امروز در صدایِ مدافعانِ حق در سراسر جهان طنینانداز است. حماسه، یعنی همین پایداریِ جانسختِ کلمات در برابرِ فراموشی. یعنی نترسیدن از ظلم، حتی اگر تنها باشی. یعنیِ اینکه بدانیم، حماسهی حقیقی آنگاه رخ میدهد که عشق به خدا و اهلبیت، با غیرت و شهامت در هم آمیزد و از این ترکیب، انسانی ساخته شود که در برابرِ هیچ ستمی سر خم نمیکند. شکوهِ شاهنامه و سوگِ محتشم، دو رویِ یک سکهاند؛ رویِ اقتدار و رویِ اخلاص. هر دو برایِ ساختنِ انسانی که به دنبالِ حقیقت است، ضروریاند.


ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0