سفیرِ اهلبیت در جنوب
مبلغ – سرویس زن مسلمان: تاریخِ تشیع در ایران، تنها با حضورِ مستقیمِ امامان معصوم نوشته نشده است، بلکه بخشِ عظیم و سرنوشتسازِ این تاریخ، مرهونِ حضورِ پربرکتِ امامزادگان و فرزندانِ ائمهای است که هرکدام به مثابهِ سفیرانی هوشمند، پیامِ عدالت و توحید را به قلبِ جغرافیایِ ایران رساندند. در این میان، شخصیتِ بیبی حکیمه خاتون، دخترِ گرامیِ امام موسی کاظم، جایگاهی فراتر از یک زیارتگاهِ محلی دارد. او را میتوان یکی از نمادهایِ بارزِ کنشگریِ آگاهانه در تاریخِ اسلام دانست. برای درکِ اهمیتِ این بانویِ جلیلالقدر، باید از نگاهِ سطحیِ تاریخی عبور کنیم و به عمقِ راهبردیِ حرکتِ او در عصرِ خود بیندیشیم. در روزگاری که دستگاهِ خلافتِ عباسی با تمامِ قوا در حالِ سرکوبِ علویان و محدود کردنِ جریانِ اصیلِ اسلام بود، حضورِ افرادی از تبارِ رسول خدا در شهرهایِ دوردست، تنها یک اقدامِ پناهجویانه نبود؛ بلکه تلاشی برای زنده نگه داشتنِ نام و راهِ اهلبیت در شرایطی بود که رسانههایِ آن روز، یعنی همان خطبا و شاعرانِ درباری، تلاش میکردند چهرهیِ خاندانِ پیامبر را تخریب کنند یا به فراموشی بسپارند.
وقتی از بیبی حکیمه سخن میگوییم، از بانویی صحبت میکنیم که در دامنِ علمیِ امام کاظم پرورش یافته و به مراتبِ بالایی از دانش و درکِ سیاسی دست یافته بود. او در یک بسترِ تربیتیِ غنی بزرگ شد که در آن، زن تنها به حاشیه جامعه رانده نمیشد، بلکه در مقامِ انتقالِ آموزههایِ دین، نقشِ محوری داشت. مهاجرتِ او به ایران، سفری پرمخاطره و پرهزینه بود. تصور کنید زنی در آن شرایطِ سختِ حملونقل و در حالی که مأمورانِ عباسی تمامِ مسیرها را برای یافتنِ فرزندانِ ائمه زیرِ نظر داشتند، مسیری طولانی را تا جنوبِ ایران طی میکند. این انتخاب، تصادفی نبود. جنوبِ ایران، با مردمانی غیور، مهماننواز و دارایِ روحیهیِ ظلمستیزی که ریشه در فرهنگِ اصیلِ ایرانی داشت، بهترین پایگاه برای نفوذِ نرمِ معارفِ شیعی بود. او میدانست که با سکونت در این منطقه، میتواند ارتباطی ارگانیک و مستقیم با مردمانِ آن دیار برقرار کند.
امروز وقتی ما از سبکِ زندگیِ ایمانی سخن میگوییم، به الگوهایی نیاز داریم که نشان دهند چگونه میتوان در سختترین شرایط، هویتِ دینی را حفظ کرد و گسترش داد. بیبی حکیمه برای نسلِ امروز، فقط یک نامِ مقدس یا یک مقصدِ زیارتی نیست؛ او یک الگویِ کنشگری است. زنی که با انتخابِ آگاهانه خود، منطقه گچساران و پیرامونِ آن را به یک کانونِ معنوی تبدیل کرد که تا امروز، بعد از گذشتِ قرنها، همچنان زنده و پویاست. این یعنی اثرگذاریِ عمیق و ماندگار. امام بهعنوانِ راهبلدِ مهربان، در نگاهِ شیعی، همیشه بهترین مسیر را برای هدایتِ جامعه انتخاب میکند و فرزندانِ او در هر نقطه از زمین که مستقر شدند، به عنوانِ چراغهایِ راه، وظیفهیِ هدایتگری را بر عهده داشتند. زیارتِ این بانو، تمرینِ همین پیوندِ عاطفی و فکری با جریانِ اهلبیت است.
در تحلیلِ اجتماعیِ این موضوع، باید به این نکته توجه کنیم که امامزادگان در فرهنگِ ایرانی، نقشِ پیونددهنده داشتند. پیش از ورودِ این بزرگواران، شاید بسیاری از مردمِ این مناطق، شناختِ دقیقی از معارفِ اهلبیت نداشتند، اما با حضورِ فیزیکیِ آنها، دینداری از یک مفهومِ انتزاعی به یک تجربهیِ زیسته و ملموس تبدیل شد. وقتی مردمی میدیدند که نوادگانِ پیامبر با آن همه جلالت، در میانِ آنها زندگی میکنند، سختی میکشند و در عین حال در اوجِ اخلاق و ادب هستند، مجذوبِ این سبکِ زندگی میشدند. این قدرتِ نفوذِ نرمِ شیعه است که هیچگاه به زورِ شمشیر تکیه نکرد، بلکه با جاذبهیِ قلبی و اخلاقیِ صاحبانِ این مزارها، مردم را به سمتِ حقیقت سوق داد. بیبی حکیمه در جنوبِ ایران، با رفتارِ کریمانهیِ خود، به مردمِ آن دیار نشان داد که اسلام، نه آن چیزی است که حکامِ فاسدِ عباسی در بغداد به نمایش میگذارند، بلکه اسلامی است که از دامنِ پاکِ این بزرگواران جاری میشود.
مسئلهیِ مهمِ دیگر در بررسیِ زندگیِ بیبی حکیمه، بحثِ روایتگری است. امروز ما در عصرِ جنگِ روایتها زندگی میکنیم. دشمنانِ فرهنگِ شیعی تلاش میکنند با استفاده از تمامِ ابزارهایِ رسانهای، واقعیتِ تاریخی را قلب کنند. آنها سعی دارند یا امامزادگان را از حافظهیِ تاریخیِ مردم حذف کنند یا با افسانهپردازی، چهرهای غیرواقعی و خرافهآمیز از آنها ارائه دهند تا تأثیرگذاریِ اجتماعیِ آنها را از بین ببرند. در مقابل، وظیفهیِ ما این است که با بازخوانیِ زندگیِ این بانوانِ بزرگ، حقیقتِ زندهیِ آنها را به نسلِ جوان معرفی کنیم. باید نشان دهیم که این بانو، یک فردِ منفعل نبود که تنها به گوشهای برود و عبادت کند، بلکه یک شخصیتِ اثرگذارِ اجتماعی بود که توانست با مدیریتِ دقیقِ محیطِ پیرامونِ خود، فرهنگِ شیعی را در آن منطقه نهادینه کند.
این بانو، یک اسوهیِ بینظیر برای دختران و زنانِ امروزِ ایران است. در دنیایی که مدام تلاش میشود هویتِ زنانه با الگوهایِ مصرفگرایانه تعریف شود، زندگیِ بیبی حکیمه روایتگرِ زنی است که در عینِ نجابت و حیا، دارایِ ارادهای آهنین و نگاهی استراتژیک است. او به زنانِ امروز میآموزد که میتوان در متنِ اجتماع حضور داشت، تأثیرگذار بود و در عین حال به اصولِ اعتقادی وفادار ماند. او نه خانهنشین بود و نه در پیِ جلبِ توجه، بلکه در پیِ انجامِ مأموریتی بود که از جانبِ خاندانِ رسالت بر دوشِ او گذاشته شده بود. این مدلِ موفقِ زنِ مسلمان، همان چیزی است که جامعه امروز به شدت به آن نیاز دارد؛ زنی که هم قدرتِ تصمیمگیری دارد و هم قطبنمایِ اخلاقیاش، ایمانِ اوست.
اگر به جغرافیایِ زیارتیِ ایران نگاه کنیم، میبینیم که هر امامزادهای، قطبِ فرهنگیِ منطقهیِ خود است. این یعنی نوعی عدالتِ معنوی در سراسرِ کشور توزیع شده است. بیبی حکیمه در گچساران، این نقش را به خوبی ایفا کرده است. بسیاری از افرادی که شاید در طولِ سال، درگیرِ روزمرگیهایِ زندگی، فشارِ کار و اضطرابهایِ اقتصادی باشند، وقتی در فضایِ بارگاهِ این بانو قرار میگیرند، نوعی بازسازیِ روحی را تجربه میکنند. این فضا، فضایی برایِ تفکر، برایِ آرامش و برایِ پیوندِ دوباره با ریشههایِ آسمانی است. امامزادگان، مکانهایی هستند که انسان در آنجا، خودش را دوباره پیدا میکند. در دنیایِ پرشتابِ امروز که تکنولوژی میخواهد همه چیز را در سطحِ ظاهری نگه دارد، حضور در این مکانها، دعوت به عمق و باطن است.
علاوه بر این، بیبی حکیمه عاملی برایِ وحدتِ اقوامِ مختلفِ ساکنِ در جنوبِ کشور بوده است. اقوامِ لر، قشقایی، عرب و سایرِ ساکنانِ این خطه، همگی حولِ محورِ ارادت به این بانویِ بزرگ، به نوعی همگراییِ اجتماعی رسیدهاند. این مزار، مکانی است که تفاوتهایِ قومی و قبیلهای را به حاشیه میبرد و بر آنچه همه را متحد میکند، یعنی عشق به اهلبیت، تأکید میورزد. این همان کارکردِ اجتماعیِ بزرگی است که ما امروز در جامعه به آن نیاز داریم. تقویتِ پیوندهایِ اجتماعی از طریقِ مشترکاتِ فرهنگی و دینی، بهترین راهکار برایِ مقابله با توطئههایِ تفرقهافکن است. هر زائری که از هر نقطهای از کشور به زیارتِ بیبی حکیمه میآید، در واقع سهمی در تقویتِ این شبکه بزرگِ همدلی دارد.
نکتهیِ قابلتأمل این است که نسلِ جوانِ ما، بهویژه در استانهایِ جنوبی، نیاز دارد که این تاریخ را نه به صورتِ یک قصهیِ کهن، بلکه به صورتِ یک تجربهیِ نزدیک و زنده بشنود. باید داستانِ زندگیِ بیبی حکیمه را به زبانِ روز، با ابزارهایِ رسانهایِ مدرن و با نگاهی تحلیلی بازگو کرد. اگر نوجوانِ ما بداند که این بانو، برایِ استقلالِ فرهنگی و دینیِ منطقهیِ او چه تلاشهایی کرده است، نگاهش به این زیارتگاه تغییر خواهد کرد. دیگر به آن به عنوانِ یک بنایِ تاریخی نگاه نمیکند، بلکه به عنوانِ بخشی از هویتِ زنده و پویایِ خود به آن مینگرد. این همان پیوندی است که مانع از گسستِ نسلی میشود. پیوندِ با اهلبیت، پیوندِ با هویتِ اصیلِ ایرانی-اسلامی است که در طوفانِ تهاجمِ فرهنگی، ما را حفظ میکند.
در کنارِ اینها، باید به مقولهیِ امیدبخشی در زندگیِ این بانو اشاره کرد. او در شرایطی که بسیاری از امیدها برایِ پیروزیِ علویان ناامید شده بود، دست از تلاش برنداشت. او حاملِ پیامِ امید بود. امیدی که به پیروزیِ حق بر باطل و به فرجِ نهاییِ موعود گره خورده بود. شیعه، مکتبِ امید است؛ مکتبی که در آن هیچگاه بنبست وجود ندارد، چون اتصالِ به اهلبیت، اتصالِ به سرچشمهیِ بیپایانِ نور است. بیبی حکیمه، در واقع سفیرِ همین امید در جنوبِ ایران بود. او به مردمانِ آن زمان آموخت که حتی در تاریکترین شبها، میتوان به طلوعِ خورشیدِ حقیقت امیدوار بود. این درسِ امید، امروز بیش از هر زمانِ دیگری برایِ ما راهگشاست.
بسیاری از مردم، وقتی به گچساران میروند، در حرمِ بیبی حکیمه با خدایِ خود خلوت میکنند و گرههایِ زندگیشان را به دستِ این بانویِ باکرامت باز میکنند. اینها همه نشاندهندهیِ یک حقیقتِ بزرگ است: اینکه ما در مسیرِ زندگی، هرگز تنها نیستیم. ما راهبلدانی داریم که پیش از ما این مسیر را با سختی طی کردهاند و اکنون در کنارِ ما هستند تا دستمان را بگیرند. بیبی حکیمه، یکی از همین راهبلدانِ مهربان است که در قلبِ کوههایِ جنوب، سنگری از ایمان و مقاومتِ فرهنگی ساخته است؛ سنگری که تا زمانی که زنده است و زائر دارد، فرهنگِ اصیلِ اهلبیت را در رگهایِ این سرزمین جاری نگاه میدارد. این تاریخ، تاریخِ تپنده و زندهای است که هر کدام از ما در امتدادِ آن قرار داریم و وظیفه داریم این مشعل را به نسلهایِ بعدی بسپاریم.


ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0